جزیرهای که فقط نقش جهان را بازی میکند
مارتین کمبل طی چند سال گذشته برای من بیشتر از آنکه فیلمسازی با روندی سینوسی باشد، تبدیل به فیلمسازی شده که هر بار باید منتظر ماند ببینیم تا چه اندازه میتواند جلوی سراشیبی خودش را بگیرد. «نورچشمی» در سال ۲۰۲۱ هنوز اثری بود که میشد در آن بقایای همان کمبلی را دید که قالب اکشن هالیوودی را میشناسد، اما تعجیلش در رسیدن به خط پایان منطق همان دنیایی را که ساخته بود از بین میبرد؛ «حافظه» یک سال بعد حتی از این حد هم پایینتر رفت و به مجموعهای از نماهای سرگردان تبدیل شد که لیام نیسون خسته نیز نمیتوانست برایشان هویت بسازد؛ «فرشتههای کثیف» در ۲۰۲۴ شاید نقطهی فروپاشی کامل این روند بود، جایی که کمبل دیگر حتی برای ساختن یک قصهی نیمبند هم زحمت نمیکشید و به شعار، موضوع و ستاره متوسل میشد تا ضعف داستانپردازی را پنهان کند. «نظافتچی» در ۲۰۲۵ برای لحظهای این سقوط را متوقف کرد و نشان داد اگر بازیگر درست انتخاب شود و روایت در خطی مستقیم قرار بگیرد، هنوز میشود از مهارت حرفهای کمبل چیزی بیرون کشید، اما همان فیلم هم ثابت میکرد بیماری اصلی درمان نشده است؛ او همچنان روایت را بیش از اندازه هرس میکند، ضربآهنگ را بالا نگه میدارد و اجازه نمیدهد کاراکترها و خردهروایتها آنقدر زندگی کنند که مخاطب چیزی بیش از حرکت خط اصلی را تجربه کند. «فقط نقش مرده را بازی کن» حالا نشان میدهد آن سکون در سراشیبی واقعاً موقتی بوده است.
این فیلم تقریباً تمام مواد اولیهای را که یک تریلر هالیوودی سرگرمکننده به آن نیاز دارد در اختیار دارد؛ ساموئل ال. جکسون، اوا گرین، جزیرهای توریستی، پول، قتل، پلیس، زن اغواگر، مرد قدرتمند و فاسد، رابطهی عاشقانه، خیانت، کوسه، جسد و چند پیچش که قرار است مخاطب را تا انتها نگه دارند. کمبل هم از آن دست فیلمسازهایی نیست که ندانیم چگونه باید با چنین مصالحی کار کند. سابقهاش دقیقاً از همین نوع سینما آمده و در بهترین آثارش بلد بوده چطور ستاره را در مرکز قاب قرار دهد، حادثه را به موقع وارد کند و قصه را با ریتمی حرفهای جلو ببرد. مشکل «فقط نقش مرده را بازی کن» دقیقاً اینجاست که این بار مواد اولیه جای خود فیلم را گرفتهاند. اجزا حضور دارند، اما میان آنها پیوندی شکل نمیگیرد که جهان بسازد؛ انگار کسی فهرستی از مؤلفههای لازم برای یک تریلر تجاری نوشته و کمبل یکییکی آنها را مقابل دوربین تیک زده است.
اولین قربانی همین بیتفاوتی، خود جزیره است. فیلم به محیطی ساحلی و توریستی میرود که بالقوه میتواند تضادی جذاب میان ظاهر آرام و باطن فاسدش ایجاد کند، اما کمبل تقریباً هیچ انرژیای برای تبدیل این جغرافیا به شخصیت خرج نمیکند. ساحل، آب، آفتاب و فضای توریستی فقط پسزمینهاند. ما باید باور کنیم جک مردی آنقدر قدرتمند و فاسد است که همهی جزیره از نفوذش خبر دارند، پلیس علاقهای به درافتادن با او ندارد و ساختار اجتماعی پیرامونش عملاً در برابر او منفعل شده است، اما فیلم این قدرت را هیچگاه دراماتیزه نمیکند. فساد در مناسبات روزمرهی آدمها رسوب نکرده، ترس از جک در رفتار پلیس و ساکنان به شکلی زنده دیده نمیشود و جزیره هرگز حس جایی را پیدا نمیکند که قواعد خاص خودش را داشته باشد. کمبل فقط اطلاعات میدهد و از مخاطب میخواهد جهان را بهجای او بسازد. این همان مشکلی است که در آثار متأخرش بارها دیدهایم؛ بهجای آنکه موقعیت ساخته شود، توضیح داده میشود و بعد روایت با سرعت از کنارش عبور میکند.
به همین دلیل نسبتدادن فیلم به نئونوآر هم چندان منصفانه نیست؛ نه برای فیلم، بلکه برای خود ژانر. چند نشانهی آشنا وجود دارند: نورا میتواند در ظاهر نقش یک فمفتال را داشته باشد، جک مردی فاسد و قدرتمند است، پلیس و خیانت و بازی دوطرفه حضور دارند و رابطهی جنسی و قدرت باید بخشی از مناسبات این آدمها باشد. اما وجود این عناصر بهتنهایی نئونوآر نمیسازد. فیلم اساساً بیشتر دنبال خطهای عاشقانه میان نورا و جک و نورا و کارآگاه میگردد تا اینکه منطق اخلاقی و تاریک این جهان را بسازد. نورا قرار است بازیگر اصلی فریب باشد، اما در نهایت این جک است که او را آچمز میکند و همین جابهجایی میتوانست به شکستن الگوی فمفتال منجر شود، اگر فیلم پیشتر آن الگو را واقعاً ساخته بود. اما کمبل فقط شمایل را قرض گرفته و منطق ژانر را کنار گذاشته است؛ در نتیجه زن اغواگر بیشتر بخشی از طراحی ستاره است تا قلب یک جهان نوآر.
حتی ایدهی کوسه و جسدهای شناور روی آب هم قربانی همین نگاه میشود. این موتیف میتوانست بهراحتی تبدیل به یکی از نشانههای اصلی دنیای فاسد فیلم شود؛ جزیرهای آفتابی که زیر سطح آبش مرگ در حال چرخیدن است و جسدها بخشی طبیعی از نظمیاند که همه دربارهاش سکوت میکنند. اما فیلم این تصویر را فقط مصرف میکند. کوسه میآید، جسد دیده میشود و بعد روایت به سراغ مسئلهی بعدی میرود. نه تکرار تصویری شکل میگیرد، نه این عنصر به اخلاق محیط متصل میشود و نه آب به سطحی تبدیل میشود که فساد زیر آن پنهان مانده باشد. کمبل اینجا هم مادهی خوبی در اختیار دارد، اما بهجای آنکه آن را درون فرم حل کند، مثل یکی دیگر از عناصر فهرستش از کنارش عبور میکند.
در چنین جهانی طبیعی است که بخش مهمی از جذابیت فیلم روی شانهی دو بازیگر اصلی بیفتد. اوا گرین هنوز میتواند با همان نگاه سرد، لحن اغواگر و حضور خاص خودش صحنهای معمولی را برای چند دقیقه زنده کند و ساموئل ال. جکسون هم تقریباً همان چیزی را به فیلم میدهد که سالهاست از او انتظار داریم؛ کاریزما، طنازی، لحن و آن انرژیای که حتی وقتی شخصیت چندان نوشته نشده، اجازه نمیدهد قاب کاملاً بیجان شود. اما درست مثل بسیاری از آثار اخیر کمبل، اینجا هم ستارهها بیش از آنکه در خدمت روایت باشند، جای روایت را پر میکنند. کمبل سالهاست ترکیب بازیگران مشهور را عوض میکند، اما مسئله همان است. در «نورچشمی» مایکل کیتون و ساموئل ال. جکسون بودند، در «حافظه» لیام نیسون، گای پیرس و مونیکا بلوچی، در «فرشتههای کثیف» اوا گرین و حالا دوباره گرین و جکسون. مشکل از کیفیت این بازیگران نیست؛ مشکل این است که کارگردان مدام از سابقه و شمایل آنها خرج میکند تا جاهایی را پر کنند که باید با شخصیت و روایت ساخته میشد.
کمدی میان چد و جک از معدود جاهایی است که فیلم واقعاً برای چند لحظه به ریتمی طبیعی میرسد. تضاد رفتاری دو شخصیت، بدهبستان کلامی و انرژی متفاوتشان گاهی واقعاً بامزه است و کمبل نشان میدهد هنوز بلد است یک موقعیت کلاسیک دو نفره را اجرا کند. اما حتی این بخش نیز از حد یک کلیشهی تیپساز فراتر نمیرود. دو تیپ در برابر هم قرار میگیرند، شوخی از تضادشان بیرون میآید و بعد همهچیز همانجا متوقف میشود. این رابطه به شناخت عمیقتری از جک منجر نمیشود و چیزی را در جهان فیلم تغییر نمیدهد. کمدی بیشتر بهعنوان تزریق موقت انرژی عمل میکند تا بخشی از ساختمان شخصیت. این همان تفاوت میان حرفهایبودن و زندهبودن یک صحنه است؛ کمبل هنوز بلد است موقعیت را اجرا کند، اما کمتر میپرسد این موقعیت بعد از پایان خنده قرار است چه چیزی به فیلم اضافه کند.
شخصیتهای فرعی نیز بیشترین ضربه را از همین ساختار میخورند. وقتی جک و نورا هم بیش از آنکه شخصیت باشند به کاریزمای بازیگرانشان وابستهاند، طبیعی است که آدمهای پیرامونشان فرصت بسیار کمتری برای جانگرفتن داشته باشند. پلیس، کارآگاه و دیگر شخصیتها بیشتر وظیفه دارند تا زندگی. یکی باید اطلاعاتی بدهد، دیگری رابطهای عاطفی بسازد و نفر بعدی باید در نقطهای خاص مانع یا محرک شود. فیلم هیچوقت اجازه نمیدهد تصور کنیم این آدمها خارج از نیاز فیلمنامه نیز وجود دارند. حتی رابطهی کارآگاه با نورا نیز بیشتر یکی دیگر از مسیرهایی است که فیلم برای پیچیدهتر نشاندادن بازی اصلی استفاده میکند، نه رابطهای که بتواند از درون خودش کشمکش یا معنایی تازه تولید کند.
این ضعف در پردههای پایانی آشکارتر میشود؛ جایی که کمبل و فیلمنامه احساس میکنند برای اثبات اینکه هنوز چیزی در آستین دارند باید پیچشهای بیشتری رو کنند. اما پیچش زمانی معنا دارد که معلول یک ساختمان روایی باشد. باید بعد از غافلگیری بتوانیم به عقب برگردیم و ببینیم نشانهها از ابتدا وجود داشتهاند و ما فقط آنها را اشتباه خواندهایم. اینجا بسیاری از چرخشها سهلالوصول و اجباریاند، چون روایت اسکلت محکمی ندارد که آنها از درونش بیرون بیایند. فیلم اطلاعاتی را پنهان میکند و بعد آنها را افشا میکند، اما پنهانکردن اطلاعات بهتنهایی معادل تعلیق نیست و افشای آن نیز الزاماً پیچش تولید نمیکند. گاهی فقط احساس میشود نویسنده در لحظهی موردنیاز مهرهها را جابهجا کرده تا نشان دهد هنوز میتواند مخاطب را برای چند دقیقه دیگر نگه دارد.
همینجا نسبت «فقط نقش مرده را بازی کن» با چهار فیلم قبلی کمبل روشنتر میشود. در «نورچشمی» مشکل اصلی این بود که تمپوی بالا اجازه نمیداد رگهی ملودرام و شخصیتها پخته شوند و کارگردان برای رسیدن به پایان منطق دنیای خودش را قربانی میکرد. در «حافظه» این تعجیل به جایی رسیده بود که دیگر حتی اتصال نماها و ساختار بصری نیز قابل دفاع نبود. «فرشتههای کثیف» یک مرحله جلوتر رفت و موضوعات سیاسی و اجتماعی را جای قصه نشاند. «نظافتچی» برای مدتی با انتخاب بهتر بازیگر و روایت مستقیمتر توانست هیجان قابلقبولی ایجاد کند، اما همانجا هم کمبود زمان و هرس بیش از حد خردهروایتها اجازهی شکلگرفتن شخصیت را نمیداد. فیلم تازه تقریباً خلاصهی همین بیماریهاست؛ هنوز ستاره دارد، هنوز سرعت دارد، هنوز قالب را میشناسد، اما باز هم تصور میکند اگر عناصر آشنا را بهاندازهی کافی سریع کنار هم بچیند، چیزی شبیه درام از دلشان بیرون خواهد آمد.
تفاوت مهم این است که کمبل زمانی این قالب را نه فقط میشناخت، بلکه میتوانست آن را زنده کند. همین فیلمساز «کازینو رویال» و «نقاب زورو» را ساخته و دقیقاً میدانسته چگونه ستاره، حادثه، شخصیت و ریتم را در یک ساختمان واحد قرار دهد. مسئلهی آثار متأخرش فقدان شناخت از هالیوود نیست؛ شاید برعکس، بیش از حد به شناخت قالب تکیه کرده است. گویی تصور میکند بعد از این همه سال دیگر لازم نیست جهان را از ابتدا بسازد؛ کافی است عناصر آشنا را در جای درست قرار دهد. اما قالب هیچگاه بهتنهایی محتوا تولید نمیکند. زن اغواگر بدون جهان اخلاقی فقط یک ژست است، مرد قدرتمند بدون شبکهی قدرت فقط یک ادعاست، جزیرهی فاسد بدون مناسبات اجتماعی فقط لوکیشن است و پیچش بدون اسکلت روایی فقط تغییر اطلاعات.
«فقط نقش مرده را بازی کن» در نهایت فیلمی است که خودش هم چیزی شبیه عنوانش انجام میدهد. نقش یک تریلر پرپیچوخم را بازی میکند؛ ستاره دارد، جزیره دارد، فساد دارد، عشق و خیانت دارد و حتی چند کوسه را هم وارد آب میکند، اما زیر این ظاهر، چیزی بهاندازهی کافی زنده نیست. آنچه هنوز فیلم را قابلتماشا نگه میدارد نه جهان کمبل، بلکه اوا گرین و ساموئل ال. جکسوناند که با سابقهی بازیگری و کاریزمای خودشان چند پرده را روی دوش میکشند.
بعد از «نظافتچی» میشد امیدوار بود کمبل برای لحظهای از مسیر سقوط فاصله گرفته باشد؛ اما فیلم تازه بیشتر ثابت میکند آن اتفاق فقط سکونی موقتی بوده است. او هنوز قالب سینمای تجاری را میشناسد، هنوز میتواند چند موقعیت را حرفهای اجرا کند و هنوز ستارههای بزرگ حاضرند مقابل دوربینش بایستند، اما مسئلهای که چند سال است در سینمایش تکرار میشود پابرجاست: کمبل هر بار جهان را کوتاهتر میسازد، شخصیت را بیشتر هرس میکند و از ستاره و پیچش انتظار دارد کاری را انجام دهند که فقط یک روایت واقعی میتواند انجام دهد.
جزیره در «فقط نقش مرده را بازی کن» زیباست، اما زندگی نمیکند. آدمهایش حضور دارند، اما ساخته نمیشوند. فیلم پیچ میخورد، اما مسیر ندارد. شاید برای همین بهترین توصیفش همان چیزی باشد که از ابتدا در عنوان این نقد نهفته است: جزیرهای که فقط نقش جهان را بازی میکند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.