پوستر فیلم مرگ رابین‌هود

اسطوره‌زدایی از یک کهن‌الگو

مرگ رابین‌هود
The Death of Robin Hood
محصول ۲۰۲۶ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۳.۵
کارگردان Michael Sarnoski
نویسنده مصطفی ملکی

افسانه‌ی رابین‌هود از یک روایت واحد و جامع سرچشمه نمی‌گیرد. این شخصیت طی قرن‌ها میان بالادها و روایت‌های گوناگون دست‌به‌دست شده و در همین دگرگونی‌ها به یکی از کهن‌الگوهای فرهنگ عامه‌ی بریتانیا تبدیل شده است. رابین‌هود را امروز بیش از هر چیز با نجیب‌زادگی، سرقت از ثروتمندان و بخشیدن اموال به فقرا می‌شناسیم؛ تصویری که به‌تدریج بر بخش‌های خشن‌تر روایت‌های کهن سایه انداخته است.

مایکل سارنوسکی در «مرگ رابین‌هود» دست به اسطوره‌زدایی از همین تصویر تثبیت‌شده می‌زند. روایت او با الهام از بالاد کهن «مرگ رابین‌هود» شکل می‌گیرد؛ روایتی که در آن رابین برای درمان و خون‌گیری به صومعه‌ای پناه می‌برد و همان‌جا با مرگ روبه‌رو می‌شود. سارنوسکی این طرح را گسترش می‌دهد و پناه‌بردن رابین را به چرخه‌ای از گناه، انتقام، رستگاری و مرگ در زندگی قاتلی بی‌رحم تبدیل می‌کند.

فیلم با قابی خاکستری از تپه‌هایی در گرگ‌ومیش آغاز می‌شود. دختری ازنفس‌افتاده خود را به آتشی می‌رساند. مردی سفیدموی، پشت‌به‌او نشسته و تکه‌ای غذا مقابلش می‌اندازد. دختر از مرد درباره‌ی رشادت‌های رابین‌هود می‌پرسد و مرد از او می‌خواهد هر افسانه‌ای را باور نکند. پس از یک برش، دخترک از خواب برمی‌خیزد و با چاقو به مرد حمله می‌کند؛ اما مرد او را زمین‌گیر می‌کند و با ضربه‌هایی به گلو و جمجمه‌اش، گفت‌وگوی پیشین را به خط اصلی روایت تبدیل می‌کند: انتقام از رابین‌هودِ قاتل.

در داستان سارنوسکی، رابین‌هود اکنون قاتلی سرگردان است که بازماندگان قربانیانش یکی پس از دیگری به‌سراغ او می‌آیند. رابین بسیاری از قتل‌های خود را به‌یاد ندارد و چهره‌ی کسانی را که کشته فراموش کرده است؛ اما هر بار که مرگ از سوی یکی از بازماندگان به او نزدیک می‌شود، گویی ناچار است با گذشته‌ی خود تجدید دیدار کند. در قاب‌های خاکستری و گرگ‌ومیشی سارنوسکی، این مرد مدت‌هاست از پا درآمده، اما می‌خواهد مرگش را به پلی برای رسیدن به رستگاری تبدیل کند. تا پیش از رسیدن آن مرگ، توحش خود را در برابر انتقام‌جویان به شدیدترین شکل ممکن نشان می‌دهد.

در سوی دیگر این نگاه، جان کوچولو قرار دارد؛ مردی که نام ادوارد را برای زندگی تازه‌اش برگزیده و برخلاف رابین هنوز به امکان ادامه‌دادن باور دارد. او با پذیرفتن نامی تازه، خانواده و مسیری متفاوت، می‌کوشد از گذشته‌ی خونین خود فاصله بگیرد. در هم‌سفری این دو، گویی مرگ و زندگی در کنار یکدیگر حرکت می‌کنند: رابین در جست‌وجوی پایان و ادوارد در تلاش برای حفظ چیزی که هنوز باقی مانده است. جان کوچولو در فیلم با هویت تازه‌ی «ادوارد» معرفی می‌شود و همین دوگانگی هویتی، فاصله‌ی او را با گذشته‌ی مشترکش با رابین آشکار می‌کند.

آنچه باعث می‌شود این روایت نمابه‌نما در ذهن ما رسوخ کند، ضرب‌آهنگ بسیار ملایم کارگردان در کنار ترجیع‌بندهای موسیقایی برگرفته از ترانه‌های فولکلور بریتانیایی است. سارنوسکی قرار نیست آخرین سفر رابین‌هود را به ماجراجویی‌ای ادیسه‌وار برای کشف امری تازه تبدیل کند. او در عوض، مسیر را در اختیار شخصیتش می‌گذارد تا مراحل آیین مرگ را خود انتخاب کند؛ مرگی که از دل انباشت تمام انتقام‌ها شکل می‌گیرد، نه حادثه‌ای ناگهانی و تحمیل‌شده.

اصرار سارنوسکی بر همین مسیر است: رابین باید در هیبت همان قاتل، فرتوت و زخمی از بار خشونت‌ها و قتل‌هایش، با چشمانی باز مقابل زنی داغدیده بایستد و خون‌هایی را که ریخته، قطره‌قطره از بدن خود بیرون بریزد. بریجید در نظر رابین گویی تجسم همه‌ی کسانی است که نامشان را به‌یاد نمی‌آورد، اما بازماندگانشان علیه او دادخواهی کرده و برای انتقام، مرگ را به جان خریده‌اند.

سارنوسکی از بریجید استفاده‌ای ابزاری نمی‌کند. او را صرفاً پرستاری قرار نمی‌دهد که زخم‌های قهرمان را درمان کند و زمینه‌ی رستگاری آسانش را فراهم آورد. بریجید واسطه‌ای است که رابین از طریق او با تمام قربانیان فراموش‌شده‌اش روبه‌رو می‌شود. رستگاری در اینجا به معنای بخشیده‌شدن نیست؛ رابین قرار نیست از جنایت‌هایش تبرئه شود. تنها فرصتی پیدا می‌کند تا مرگش را آگاهانه انتخاب کند و برای نخستین‌بار، بدون پناه‌بردن به افسانه‌ای که پیرامونش ساخته شده، حقیقت خود را بپذیرد.

«مرگ رابین‌هود» بازخوانی آزاد و تیره‌ای از این افسانه است که واپسین روزهای شخصیتش را به روایتی درباره‌ی گناه، اسطوره و رستگاری تبدیل می‌کند. سارنوسکی برای آنکه فیلم صرفاً به برزخی سیاه پیش از هم‌آغوشی با مرگ تبدیل نشود، از ادوارد، همان جان کوچولو، به‌عنوان نیروی مقابل رابین بهره می‌گیرد. ادوارد امکان زندگی را نمایندگی می‌کند و رابین میل به پایان را؛ شوق ادامه‌دادن و اشتیاق مرگ دوشادوش یکدیگر به آستانه‌ی بریجید می‌رسند.

مرگ در جهان سارنوسکی فقط مجازات گذشته نیست؛ آخرین شکل اراده‌ی مردی است که تمام عمر خود را با گرفتن زندگی دیگران سپری کرده و اکنون می‌خواهد دست‌کم چگونگی پایان زندگی خودش را انتخاب کند. «مرگ رابین‌هود» افسانه را از میان نمی‌برد، بلکه نشان می‌دهد پشت هر اسطوره‌ی قهرمانانه ممکن است انسانی ایستاده باشد که حقیقتش به‌مراتب خونین‌تر از داستان‌هایی است که مردم درباره‌اش تعریف کرده‌اند.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

۲ نظر درباره‌ی این نقد

۲
  1. 📚 وکیلِ نیمه‌شب
    2026/09/10 — 03:12

    ممنون از نقدتون استاد و بستری که برای گفت‌وگو درباره فیلم فراهم کردید ❤️
    به نظرم چیزی که The Death of Robin Hood رو برام جذاب می‌کنه، اینه که سارونسکی نیومده صرفا افسانه رابین هود رو تخریب کنه و بگه «اون چیزی که شنیدید دروغ بوده». بیشتر گفته:
    «منم این افسانه رو می‌شناسم، ولی اگه بخوام رابین هود رو از زاویه خودم تعریف کنم چی میشه»
    و اتفاقاً همین بازتعریف برای من جذابه
    چون از همون عناصر آشنای رابین هود استفاده می‌کنه، ولی معنیشون رو عوض می‌کنه. یاغی بودنش تبدیل می‌شه به زندگی‌ای که خشونت توش ریشه دوونده، قهرمان بودنش تبدیل می‌شه به تصویری که دیگران ازش ساختن و مرگش تبدیل می‌شه به مسئله گناه، مسئولیت و رستگاری
    برای همین سوال اصلی فیلم برای من اینه که اگه یه روز بفهمی تصویری که تمام عمر از خودت ساختی، با آدمی که واقعا هستی فرق داره، با خودت و گذشته‌ت چیکار می‌کنی؟

    و به نظرم سارونسکی جواب خیلی ساده‌ای بهش نمیده. رابین نمی‌تونه گذشته‌ش رو جبران کنه. آدم‌هایی که کشته شد‌ن برنمی‌گردن و خودش هم لزوما لایق بخشیده شدن نیست. کاری که می‌تونه بکنه اینه که مسئولیتش رو بپذیره و اجازه نده خشونتی که خودش شروع کرده، دوباره ادامه پیدا کنه

    این موضوع مخصوصا تو رابطه‌اش با مارگارت کوچک و حتی پسری که برای انتقام اومده خیلی روشن تر میشه . اینکه فیلم میگه خشونت خودش رو بازتولید می‌کنه؛ یکی رو می‌کشی، خانواده‌ش دنبال انتقام میان، نسل بعدی هم همین کار رو می‌کنه و این چرخه می‌تونه هیچ‌وقت تموم نشه، مگر اینکه یه نفر تصمیم بگیره متوقفش کنه.
    و پایان فیلم هم برای من دقیقاً توی همین راستا کار می‌کنه. رابین دیگه دنبال یه مرگ قهرمانانه وسط جنگ نیست. حتی خودش رو لایق «مرگ خوب» نمی‌دونه. مرگش بیشتر شبیه رهایی از اون تصویریه که سال‌ها از خودش ساخته؛ رهایی از افسانه، دروغ و خشونت، و روبه‌رو شدن با حقیقت
    در نهایت شاید مشکل فیلم برای بعضیا همین فضای سنگین و یک‌نواختش باشه، ولی برای من این جدیت با چیزی که سارونسکی می‌خواسته بگه هماهنگ بود و بسیار خوشم اومد

    1. مدیر یک فیلم، یک زندگی یک فیلم، یک زندگی
      2026/09/10 — 04:37

      خیلی ممنون از شما بابت بیان بسیط دیدگاه‌اتون.