شکست، پایان بازی نیست
«ریباند» از همان دقایق ابتدایی تکلیف خودش را با قهرمان داستان روشن میکند. کانگ یانگهیون نه مربی بزرگی است که برای بازگرداندن تیمی شکستخورده فراخوانده شده باشد و نه مردی که مدرسه انتظار معجزهای از او داشته باشد. او تقریباً دستخالی وارد تیمی میشود که کسی جدیاش نمیگیرد و حتی شکلدادن دوباره به آن بیشتر شبیه تلاشی بیفایده است تا آغاز یک داستان قهرمانانه. جانگ هانگجون همین موقعیت را به نقطهی شروع مناسبی برای فیلمش تبدیل میکند و آن جههونگ نیز با بازیای که از ظاهر، بدن و رفتار مربی عبور میکند، خیلی زود در کالبد این مرد قرار میگیرد. تلاش او برای شبیهشدن به مربی واقعی در حد بازسازی ظاهری باقی نمیماند و به رفتاری تبدیل میشود که میتوان آن را در نوع نگاه، واکنش و حتی درماندگیهای اولیهی شخصیت دید.
کمدی فیلم نیز از دل همین وضعیت به وجود میآید. اعضای مدرسه، مدیران و آدمهایی که در پسزمینهی تلاش یانگهیون برای جمعکردن تیم حضور دارند، فضایی میسازند که بهخوبی با جنس کمدی کرهای هماهنگ است. فیلم میداند چگونه از ناکامی، کمبود امکانات و حتی جدیگرفتهنشدن مربی موقعیت کمیک بسازد، بیآنکه شخصیتها را مسخره کند. این طنز یکی از مهمترین عواملی است که پردهی اول را سرزنده نگه میدارد و حتی میتوانست در ادامه نیز حضور پررنگتری داشته باشد. مشکل جایی است که جانگ هانگجون گاهی برای حفظ جدیت درام، این کمدی طبیعی را عقب میکشد و تناسب میان دو لحن اندکی بههم میریزد. نه اینکه فیلم ناگهان به اثری جدی یا ملودراماتیک تبدیل شود، بلکه همان ریتمی که میان شوخی و فشار شکل گرفته بود در برخی نقاط از تعادل خارج میشود.
یکی از نقاط قوت «ریباند» این است که هویت بازیکنان را از همان فرآیند جمعکردن تیم میسازد. لازم نیست فیلم برای هرکدام زندگینامهای مفصل ارائه دهد؛ نحوهی ورودشان، تردیدها، تواناییها و نسبتشان با مربی کافی است تا از همان ابتدا تفاوتهایشان قابل تشخیص باشد. کیبوم و کیوهیوک نیز فقط دو بازیکن در ترکیب نیستند؛ حضور آنها باعث میشود روایت برای مدتی از زاویهدید مربی فاصله بگیرد و تیم را از درون خودش ببیند. فیلم بهتدریج از مجموعهای از نوجوانان که کنار یکدیگر قرار گرفتهاند به گروهی میرسد که بدنها، اعتماد و تصمیمهایشان به هم وابسته شده است.
اما چیزی که «ریباند» را واقعاً میسازد بیرون از زمین بسکتبال اتفاق میافتد. تمرینها و مسابقات بهاندازهای در فیلم حضور دارند که هویت ورزشی اثر از دست نرود، اما رابطهی مربی با بازیکنان، شکلگرفتن اعتماد میان آنها، تحمل شکستها و تلاش برای ادامهدادن است که به مسابقات معنا میدهد. زمین بسکتبال محل آزمون چیزی است که پیشتر خارج از آن ساخته شده. وقتی بازیکنی در مسابقه نفس کم میآورد، برای ربودن توپ خودش را به زمین میاندازد یا در لحظهای حساس اعتمادبهنفس پیدا میکند، تأثیر این تصاویر فقط از نتیجهی بازی نمیآید؛ مخاطب پیشتر مسیر رسیدن او به این لحظه را دیده است.
مونتاژ و برشهای فیلم نقش مهمی در همین همراهی دارند. جانگ هانگجون لازم نمیبیند تمام مسابقه را به شکل کامل بازسازی کند. برش روی یک شوت، رفتن به واکنش بازیکن، عبور به لحظهای پس از مسابقه و بازگشت دوباره به زمین باعث میشود مسابقه به جای آنکه فقط گزارشی ورزشی باشد، به مجموعهای از نقاط دراماتیک تبدیل شود. فیلم هدفش آموزش بسکتبال نیست؛ میخواهد فرسودگی و دوامآوردن شش نوجوان را در یک تورنمنت نشان دهد. به همین دلیل دوربین نیز بهاندازهای روی زمین میماند که مخاطب بتواند هیجان یک مسابقهی واقعی را لمس کند، بیآنکه روایت در جزئیات فنی بازی متوقف شود.
البته کسی که حداقل شناختی از بسکتبال داشته باشد لذت بیشتری از این بخشها خواهد برد. ارزش یک توپربایی، ریباند، شوت یا تصمیم سریع در زمین برای چنین مخاطبی روشنتر است. اما فیلم آنقدر خود را در تاکتیکها و اصطلاحات تخصصی غرق نمیکند که مخاطب ناآشنا کاملاً بیرون بماند. مسئلهی اصلی برای فیلم در نهایت همان چیزی است که حتی بدون شناخت دقیق بسکتبال نیز قابل فهم است: شش نوجوان باید با بدنی خسته و ترکیبی محدود، فقط دوام بیاورند.
یکی از بهترین تصمیمهای فیلم نیز این است که از تیمهای مقابل دشمن نمیسازد. هیچ رقیب شروری وجود ندارد که شکستدادنش معادل پیروزی اخلاقی باشد. حریفان صرفاً تیمهایی بهتر، آمادهتر یا پرامکاناتترند. مسئلهی اصلی نه نابودکردن دیگری، بلکه ایستادن این شش نفر تا آخرین لحظه است. همین انتخاب کمک میکند فیلم از یکی از کلیشههای رایج آثار ورزشی فاصله بگیرد. هیجان از نفرت نسبت به رقیب نمیآید؛ از این پرسش میآید که این تیم کوچک تا کجا میتواند ادامه دهد.
همینجا عنوان «ریباند» معنای اصلی خودش را پیدا میکند. در بسکتبال، توپ از دست رفته یا شوت ناموفق همیشه پایان یک حمله نیست؛ ممکن است توپ دوباره به دست همان تیم برسد و فرصت دیگری ایجاد شود. فیلم همین مفهوم را از زمین بیرون میکشد و به زندگی شخصیتها میرساند. شکست نقطه نیست. هر باخت میتواند موقعیت تازهای برای شروع دوباره باشد. حتی رسیدن به فینال نیز قرار نیست این منطق را با یک پیروزی نهایی و قهرمانانه نابود کند.
پایان فیلم دقیقاً به همین دلیل اهمیت دارد. «ریباند» لازم نیست واقعیت را تغییر دهد تا تماشاگر را راضی کند. رسیدن این تیم تا آن نقطه خودش دستاورد است و فیلم نیز با پذیرفتن شکست نهایی، معنای عنوانش را کامل میکند. اگر قرار بود داستان با همان الگوی مرسوم قهرمانی تمام شود، بخش بزرگی از ارزش ایده از بین میرفت. این نوجوانان شکست میخورند، اما شکست چیزی را تمام نمیکند؛ حتی شاید دقیقاً همان لحظهای باشد که مفهوم واقعی موفقیتشان آشکار میشود.
احساسات نیز به همین شکل ساخته میشوند. فیلم از مخاطب نمیخواهد صرفاً بهخاطر واقعیبودن داستان یا موسیقی پرحجم تحتتأثیر قرار بگیرد. عاطفه از روابط، بازیها، نفسنفسزدنها، تلاش برای گرفتن یک توپ، بالا رفتن اعتمادبهنفس و تغییر تدریجی بدنهای جداگانه به یک تیم بیرون میآید. موسیقی در این میان بیشتر همان نقش آشنای فیلمهای ورزشی را دارد و هیچگاه به هویت مستقلی برای اثر تبدیل نمیشود، اما خوشبختانه فیلم آنقدر به موسیقی وابسته نیست که بدون آن نتواند احساس بسازد.
در مقابل، خانوادهها، معلمان و دیگر آدمهای پیرامونی یکی از فرصتهای ازدسترفتهی فیلماند. آنها عمدتاً به تماشاگران داستان تبدیل میشوند؛ کسانی که باید مسابقه را ببینند، واکنش نشان دهند یا در زمانی مشخص حمایت کنند. درحالیکه همین آدمها میتوانستند فشار بیرونی روی نوجوانان را بیشتر کنند. واکنش والدین به شکست، رؤیای حرفهایشدن فرزندانشان، نگاه مدرسه به تیمی کمامکانات و تغییر تدریجی نگاه معلمان میتوانست لایهی دیگری به درام اضافه کند.
مهمتر از آن، داستان واقعی «ریباند» ظرفیت مناسبی برای ورود به ساختار ورزش دانشآموزی کرهی جنوبی دارد. اینکه چرا یک مدرسه با چنین کمبود بازیکن و امکاناتی روبهروست، استعدادها چگونه میان مدارس توزیع میشوند، تیمهای کوچکتر با چه محدودیتهایی دستوپنجه نرم میکنند و موفقیت ورزشی چه فشاری بر نوجوانان وارد میکند، همگی میتوانستند بخشی از جهان فیلم باشند. جانگ هانگجون آگاهانه مسیر دیگری را انتخاب کرده و تمرکزش را روی خود تیم و تجربهی انسانی آنها نگه داشته است. این تصمیم فیلم را از مسیر اصلی خارج نمیکند، اما باعث میشود یک ظرفیت اجتماعی مهم دستنخورده باقی بماند.
تصاویر و اطلاعات مربوط به آدمهای واقعی در انتها نیز همان کلیشهی آشنای درامهای ورزشی مبتنی بر واقعیتاند، اما اینجا ارزش افزوده دارند. چون فیلم پیش از رسیدن به آن تصاویر، شخصیتهایش را ساخته و موفقیتشان را صرفاً از طریق عنوانهای پایانی به مخاطب نفروخته است. دیدن آدمهای واقعی بیشتر تأییدی بر مسیری است که پیشتر طی کردهایم، نه جایگزینی برای آن.
«ریباند» در نهایت هم یک فیلم ورزشی حالخوبکن است و هم اثری دربارهی فرصت دوباره، شکست و همراهی. بزرگترین موفقیتش این است که برای الهامبخشبودن تقلا نمیکند. نه حریفی شیطانی میسازد، نه با موسیقی از مخاطب اشک طلب میکند و نه نتیجهی واقعی را به نفع یک پایان قهرمانانه تغییر میدهد. فقط شش نوجوان و مربیای را دنبال میکند که هر بار بعد از برخورد توپ با حلقه یا زمین، دوباره دستشان را دراز میکنند تا شاید فرصت دیگری نصیبشان شود. شاید معنای «ریباند» در همین حرکت ساده خلاصه شود: شکست فقط وقتی پایان است که دیگر برای گرفتن توپ برنگردی.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.