اعدام، پایان یک پادشاه نیست
«نگهبان پادشاه» از همان افتتاحیه نشان میدهد جانگ هانگجون چگونه میتواند مخاطب را بدون سنگینکردن تاریخ وارد یک موقعیت تاریخی کند. بهجای آنکه فیلم با شکوه سلطنتی، توضیح سیاسی یا بازسازی پرطمطراق گذشته آغاز شود، کمدی را به دروازهی ورود به تاریخ تبدیل میکند. هونگدو مردی است دورافتاده از مرکز قدرت، اهل روستا و در عین حال فرصتطلب؛ کسی که پیش از آنکه درگیر مسئلهی وفاداری یا شأن سلطنت شود، دنبال این است که از حضور یک تبعیدی برای خودش و اهالی سودی بیرون بکشد. همین ترکیب باعث میشود شخصیت از همان ابتدا زنده باشد و تاریخ نیز بهجای آنکه بالای سر آدمها قرار بگیرد، از درون رفتار آنها ساخته شود.
کمدی یکی از مهمترین نیروهای فیلم است و برخلاف بسیاری از درامهای تاریخی، چیزی از وزن موقعیت کم نمیکند. اتفاقاً همین کمدی است که فیلم را از تبدیلشدن به روایتی خشک و تشریفاتی نجات میدهد. حضور اعضای روستا، نگاهشان به دانجونگ و حتی نخستین برخوردهای هونگدو با او فضایی میسازند که در آن طنز از دل اختلاف جایگاه، سوءتفاهم و توقعات آدمها بیرون میآید. جانگ هانگجون در «ریباند» نیز نشان داده بود که کمدی را از شخصیت و موقعیت میسازد، نه از شوخیهای الصاقی. اینجا نیز همین ویژگی باعث میشود جهان تاریخی فیلم پیش از آنکه سنگین شود، انسانی شود.
یکی از هوشمندانهترین انتخابهای فیلم نخستین مواجههی هونگدو با دانجونگ است. انتظار طبیعی این است که فاصلهی طبقاتی میان یک مرد روستایی و پادشاه خلعشده به تقابلی جدی تبدیل شود، اما فیلم این انتظار را به ناامیدی هونگدو تبدیل میکند و از همان ناامیدی لایهی تازهای از کمدی میسازد. دانجونگ نه آن شکوه دستنیافتنیای است که هونگدو تصور کرده و نه حضورش بلافاصله منافعی برای روستا به همراه میآورد. همین شکستن انتظار باعث میشود رابطهی آن دو از یک قرارداد سادهی تاریخی فاصله بگیرد و امکان شکلگیری چیزی انسانیتر به وجود بیاید.
دانجونگ نیز در فیلم به شمایلی مقدس تبدیل نمیشود. جانگ هانگجون تلاش میکند نوجوانی را نشان دهد که هنوز شأن سلطنتیاش را حفظ کرده، اما همچنان یک انسان جوان، زخمی و محدودشده است. همین انسانیبودن باعث میشود رابطهاش با هونگدو دوسویه باشد. هونگدو فقط کسی نیست که در مواجهه با پادشاه تغییر میکند؛ دانجونگ نیز از زندگی در کنار او و مردم روستا چیزی دریافت میکند. رابطه زمانی ارزش پیدا میکند که هر دو نفر بتوانند دیگری را از جایگاهی که ابتدا برایش ساخته بودند پایین بیاورند و به یک انسان واقعی تبدیل کنند.
بااینحال فیلم در کاملکردن مسیر هونگدو دچار کمبود میشود. نتیجهی تغییر او قابل فهم است، اما فرآیند بهاندازهی کافی باز نمیشود. ما میفهمیم چگونه مردی فرصتطلب میتواند در پایان به انسانی وفادار تبدیل شود، اما فیلم فرصتهای زیادی داشت تا این تغییر را از دل انتخابهای دشوارتر بسازد. همکاری اجباری هونگدو با نیروهای دربار دقیقاً یکی از همین فرصتهاست. اگر این خط بیشتر گسترش پیدا میکرد، شخصیت ناچار میشد میان منفعت، ترس، بقا و وفاداری انتخاب کند و هر انتخاب میتوانست یک گام واقعی در مسیر تغییر او باشد. فیلم اما بخش زیادی از این فرآیند را خلاصه میکند و وزن تحول را برای پایان نگه میدارد.
روستا نیز در نیمهی نخست یکی از نقاط قوت فیلم است. اهالی فقط سیاهیلشکر نیستند و حضورشان باعث میشود دانجونگ از یک چهرهی تاریخی جدا شود و وارد زندگی روزمرهی مردمان عادی شود. اما هرچه فیلم جلوتر میرود، همین اجتماع ضعیفتر میشود و بسیاری از آدمها دوباره به پسزمینه برمیگردند. این مسئله در جزئیات زندگی روستایی نیز دیده میشود. گرسنگی، حسرت برنج سفید یا میل به مواد و خوراکیهایی مانند جینسینگ مطرح میشوند، اما اغلب روی زبان شخصیتها باقی میمانند. فیلم دربارهی محرومیت حرف میزند، اما همیشه آن را به تجربهی ملموس تبدیل نمیکند.
خود جغرافیای تبعید نیز میتوانست حضور قدرتمندتری داشته باشد. مکانی که دانجونگ به آن فرستاده شده باید حس انتهای نقشه را ایجاد کند؛ جایی صعبالعبور، دور از مرکز و تقریباً بریده از جهان. اما فیلم در تصویرکردن این سختی آنقدر موفق نیست و بعضی مناظر بیشتر شبیه روستایی زیبا و تماشاییاند تا مکانی که تبعید در آن معنای واقعی پیدا کند. طراحی لباس و جزئیات تاریخی دقیقاند و قابها نیز متناسب با موقعیتها بهخوبی برش میخورند، اما جغرافیا همیشه همان فشار تاریخیای را که انتظار داریم به شخصیتها وارد نمیکند.
در مقابل، موسیقی یکی از بخشهایی است که واقعاً به هویت فیلم اضافه میکند. برخلاف «ریباند» که موسیقی بیشتر ابزار آشنای همراهی با موقعیت بود، اینجا موسیقی هم فضای تاریخی را تقویت میکند و هم رابطهی دانجونگ و هونگدو را همراهی میکند. حضورش صرفاً برای هدایت احساس مخاطب نیست و در بسیاری از لحظات به بخشی از بافت جهان فیلم تبدیل میشود. همین استفادهی دقیق از موسیقی در کنار طراحی لباس و قاببندی باعث میشود فیلم از لحاظ بصری و شنیداری هویت تاریخی خودش را پیدا کند.
مائههوا نیز یکی از شخصیتهایی است که با حضور محدود اما انتخابشدهاش معنای وفاداری را گسترش میدهد. وفاداری در «نگهبان پادشاه» فقط اطاعت از خون سلطنتی یا مقام سیاسی نیست. آدمهای مختلف از مسیرهای متفاوت به دانجونگ نزدیک میشوند و بعضی از آنها ابتدا انسان را میبینند و بعد پادشاه را. مائههوا دقیقاً یکی از معیارهایی است که فیلم از طریق او نشان میدهد وفاداری میتواند از شناخت، رابطه و پذیرش انسانی بیرون بیاید.
در همین مسیر، به حاشیهراندن مستقیم سجو و سیاست دربار نیز انتخاب درستی است. فیلم قرار نیست دربارهی سازوکار غصب قدرت یا جزئیات کامل رقابت سیاسی باشد. کافی است دستورات و نمود بیرونی قدرت را ببینیم تا بفهمیم چه نیرویی بیرون از این روستا در حال تصمیمگیری برای زندگی آدمهاست. هان میونگهو نیز بهاندازهی کافی وزن دارد که حضور همان قدرت را نمایندگی کند. اگر فیلم بیش از این وارد جزئیات دربار میشد، احتمالاً رابطهی اصلی میان هونگدو و دانجونگ زیر سایهی تاریخ سیاسی قرار میگرفت.
جایی که فیلم بیشترین حسرت را به جا میگذارد، پایان است. مرگ دانجونگ بهدرستی میتواند نقطهی اوج تاریخی روایت باشد، اما برای این داستان پایان واقعی باید بعد از مرگ او شکل میگرفت. تمام تخیل فیلم برای پاسخدادن به یک پرسش ساخته شده است: چرا هونگدو باید حاضر شود خطر کند و پیکر پادشاه را پس بگیرد و دفن کند؟ وقتی فیلم تا اینجا آمده، باید همین کنش را به اوج رابطهی آن دو تبدیل کند.
اما درست در این لحظه، روایت عقب میکشد. اعدام، کشیدهشدن ریسمان و فاصلهی بصری پایان، تراژدی تاریخی را ثبت میکنند، اما تراژدی انسانی کامل نمیشود. تصمیم هونگدو برای گرفتن جسد و دفن او همان لحظهای است که باید همهی روابط، انتخابها، تردیدها و وفاداری پیشین به کنش تبدیل شوند. فیلم این نقطه را بیش از حد خلاصه میکند و بهجای آنکه مخاطب را درگیر تصمیم نهایی هونگدو کند، از فاصلهای امن به آن نگاه میکند. همین باعث میشود مسیری که قرار بود تغییر شخصیت را کامل کند، بخشی از وزن مورد نیازش را از دست بدهد.
بااینحال جانگ هانگجون باز هم نشان میدهد به پایانهای کلیشهای رضایت نمیدهد. همانطور که در «ریباند» شکست پایان مسیر نبود، اینجا نیز اعدام پایان دانجونگ نیست. در هر دو فیلم، رخدادی که در شکل سنتی روایت باید نقطهی پایانی باشد، به آغاز مرحلهای دیگر تبدیل میشود. شکست بازیکنان به معنای پایان نیست و مرگ پادشاه نیز نمیتواند وفاداری را متوقف کند. این تناقض یکی از زیباترین ویژگیهای کارگردانی است که بهخوبی میداند چگونه از دل ساختارهای آشنا پایانی متفاوت بیرون بکشد.
«نگهبان پادشاه» نشان میدهد جانگ هانگجون هم فرم روایی را میشناسد و هم فرم بصری را. کمدی میسازد، رابطه خلق میکند، بازیگران را در دل موقعیت جا میدهد و میداند چگونه یک پایان را از کلیشهی خودش جدا کند. چیزی که هنوز از او انتظار میرود، گسترش همین تواناییها در مقیاس بزرگتر است. جهانهایش باید بتوانند همهی شخصیتها، جغرافیا و خطوط فرعی را تا پایان با خود حمل کنند، نه اینکه بخشی از آنها در نیمهی دوم آرامآرام عقب بروند.
«نگهبان پادشاه» فیلمی است که رابطهی میان یک مرد روستایی فرصتطلب و پادشاهی خلعشده را به قلب تاریخ میبرد و از دل آن کمدی، وفاداری و تراژدی میسازد. حسرت اصلی فقط این است که درست زمانی که باید آخرین قدم را بردارد و نشان دهد این رابطه چگونه مردی را وادار میکند برای جسد یک پادشاه جانش را به خطر بیندازد، فاصله میگیرد. اعدام پایان داستان نیست؛ اما فیلم همان لحظهای را که باید این حقیقت را بهتمامی ثابت کند، بیش از اندازه از دور تماشا میکند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.