از نوستالژی تا تکرار
«داستان اسباببازی» از آن مجموعههایی است که بخش بزرگی از هویت خود را از خاطرات چند نسل گرفته است. مجموعهای که از همان ابتدا دربارهی رابطهی کودکان با اسباببازیها بود و در طول سالها توانست از یک ایدهی ساده، دنیایی دوستداشتنی و ماندگار بسازد. دنیایی که در آن عروسکها فقط وسیلههایی برای سرگرمی نبودند و هرکدام میتوانستند شخصیت، احساس، ترس، دوستی و حتی دلتنگی داشته باشند. برای خیلی از کودکانی که با قسمتهای ابتدایی این مجموعه بزرگ شدند، وودی، باز و دیگر شخصیتها فقط کاراکترهای یک انیمیشن نبودند و بهنوعی بخشی از همان سالهای کودکی محسوب میشدند. سازندگان این مجموعه سالهاست برای مخاطب کودک انیمیشن میسازند؛ از «در جستوجوی نمو» گرفته تا مجموعهی «داستان اسباببازی». آنها سالها توانستهاند داستانهایی خلق کنند که هم برای کودکان جذاب باشند و هم بزرگسالان بتوانند در کنار آنها چیزی برای خودشان پیدا کنند. یکی از دلایل موفقیت همین آثار هم همین بوده است؛ کودک میتوانست به رنگها، شخصیتها، شوخیها و ماجراجوییها توجه کند و بزرگسال در همان تصاویر ساده چیز دیگری پیدا کند؛ خاطره، دلتنگی، بزرگ شدن، جدایی و گذشت زمان. اما مسئله اینجاست که در قسمت پنجم، به نظر میرسد خود اسباببازیها دیگر چندان متعلق به دنیای کودکان امروز نیستند.
این شاید مهمترین مسئلهای باشد که «داستان اسباببازی ۵» با آن مواجه است. جهانی که قسمت اول این مجموعه در آن ساخته شد با دنیایی که کودک امروز در آن زندگی میکند تفاوت بسیار زیادی دارد. زمانی اسباببازی میتوانست مرکز دنیای یک کودک باشد. عروسکی که شب کنار تخت قرار میگرفت، ماشینی کوچک که ساعتها روی زمین حرکت داده میشد یا شخصیتی پلاستیکی که کودک برایش داستان میساخت، واقعاً بخش بزرگی از سرگرمی روزانهی او بود. کودکان میتوانستند ساعتها با چند اسباببازی ساده داستان خلق کنند و هر بار برای همان شخصیتها زندگی تازهای بسازند. حالا اما شرایط تغییر کرده است. کودک امروز با صفحههای لمسی، بازیهای ویدیویی، انیمیشنهای تعاملی، تلفن همراه، تبلت و انبوهی از تصاویر متحرک بزرگ میشود. دنیای او بسیار سریعتر، شلوغتر و تصویریتر از دنیای کودکانی است که قسمتهای ابتدایی «داستان اسباببازی» را دیده بودند. همین تغییر باعث میشود که خود مفهوم اسباببازی در این قسمت دیگر همان قدرت قبلی را نداشته باشد و فیلم نیز ناچار باشد با این فاصلهی ایجادشده میان جهان گذشته و اکنون روبهرو شود.
«داستان اسباببازی ۵» بیش از آنکه برای کودک امروز ساخته شده باشد، برای کودکی ساخته شده که سالها پیش با وودی، باز و دیگر اسباببازیها بزرگ شده است. کودکی که زمانی عروسکها و اسباببازیهای بیجان برایش حکم یک جهان کامل را داشتند، امروز بزرگ شده و احتمالاً با دیدن این قسمت بیش از هر چیز با خاطرات خودش روبهرو میشود. دیدن دوبارهی این شخصیتها برای او ممکن است مثل باز کردن جعبهای قدیمی در گوشهی یک انباری باشد؛ جعبهای که در آن اسباببازیهایی قرار دارند که شاید سالهاست کسی سراغشان نرفته، اما با دیدنشان ناگهان بخشی از کودکی دوباره زنده میشود. این حس لزوماً چیز بدی نیست و اتفاقاً شاید یکی از دوستداشتنیترین بخشهای مجموعه همین باشد که شخصیتهایش هنوز میتوانند چنین خاطراتی را زنده کنند. مشکل اینجاست که نوستالژی، اگرچه میتواند مخاطب بزرگسال را برای مدتی با خود همراه کند، بهتنهایی نمیتواند یک روایت کامل را پیش ببرد. اینکه مخاطب با دیدن یک شخصیت قدیمی لبخند بزند، لزوماً به این معنا نیست که داستان جدید هم توانسته او را با خود همراه کند. نوستالژی میتواند نقطهی شروع باشد، اما پس از آن فیلم باید حرف دیگری برای گفتن داشته باشد و «داستان اسباببازی ۵» بیش از اندازه به همان احساس اولیه وابسته باقی میماند.
حتی ایدهی مرکزی داستان هم به شکلی جالب همین تغییر را نشان میدهد: اسباببازیهای سنتی دیگر تنها سرگرمی کودکان نیستند و ابزارهای دیجیتال جای آنها را گرفتهاند. این ایده اتفاقاً میتوانست فرصت خوبی برای مجموعه باشد تا جهان تازهی کودکان امروز را بشناسد و ببیند اسباببازیهای قدیمی در این دنیا چه جایگاهی دارند. میشد از همین تقابل میان دنیای قدیم و جدید، داستانی دربارهی تغییر، پذیرفتن زمان و پیدا کردن شکل تازهای از ارتباط ساخت. اما تناقض مهم اینجاست که انیمیشن، به جای آنکه از این تغییر به عنوان فرصتی برای ساختن یک روایت تازه استفاده کند، بیشتر در حسرت دنیای گذشته باقی میماند؛ دنیایی که در آن یک عروسک ساده میتوانست برای کودک شگفتانگیز باشد. فیلم میداند که آن دوران تغییر کرده است، اما انگار خودش هم چندان آمادهی پذیرفتن این تغییر نیست. همین مسئله باعث میشود نگاه فیلم به تکنولوژی هم بیشتر از آنکه کنجکاوانه باشد، حسرتآلود به نظر برسد. انگار خود انیمیشن هم دلش برای دورانی تنگ شده که کودک با چند عروسک و یک اتاق کوچک میتوانست جهانی کامل برای خودش بسازد. این حس قابل درک است، اما وقتی قرار است فیلمی برای کودکان امروز ساخته شود، تنها حسرت خوردن برای گذشته کافی نیست.
شاید برای نسلهای قبلی، دیدن عروسکی که در قاب تصویر حرکت میکرد و حرف میزد، خود یک اتفاق شگفتانگیز بود. زمانی که قسمتهای ابتدایی «داستان اسباببازی» ساخته شدند، دیدن چنین شخصیتهایی روی پرده برای بسیاری از کودکان تازه و هیجانانگیز بود. همین که عروسکها وقتی انسانها از اتاق بیرون میرفتند جان میگرفتند، حرف میزدند، دعوا میکردند و ماجراجویی داشتند، خودش برای ساختن یک دنیای جذاب کافی بود. اما کودک امروز در جهانی زندگی میکند که تقریباً همهچیز در آن متحرک و تعاملی است. از همان سالهای ابتدایی زندگی با تصاویری روبهرو میشود که لمس کردنشان باعث واکنش میشود، شخصیتهای بازیها با او حرف میزنند، دنیاهای مجازی به فرمان او تغییر میکنند و تصاویر مختلف هر لحظه روی صفحه ظاهر میشوند. بنابراین دیگر صرفِ حرکت کردن اسباببازیها نمیتواند همان حس شگفتی را ایجاد کند. وقتی تصویر دیگر معجزه نیست، این روایت است که باید بار شگفتی را به دوش بکشد و «داستان اسباببازی ۵» در این بخش چندان حرف تازهای برای گفتن ندارد.
روایت مسیر سادهای را طی میکند و چندان تلاشی برای غافلگیر کردن مخاطب نمیکند. نه اتفاقی آنقدر هیجانانگیز رخ میدهد که کودک امروز را به دنبال کردن داستان ترغیب کند و نه لایهای تازه در جهان «داستان اسباببازی» شکل میگیرد که بتواند مخاطب بزرگسال را فراتر از حس نوستالژی با خود همراه کند. مشکل این نیست که یک انیمیشن کودک باید الزاماً داستانی پیچیده داشته باشد. اتفاقاً بسیاری از بهترین انیمیشنهای کودک داستانهای بسیار سادهای دارند. سادگی زمانی مشکل میشود که پشت آن کشف تازهای نباشد. یک داستان ساده میتواند دربارهی دوستی، ترس، تنهایی یا بزرگ شدن باشد و همچنان مخاطب را تا انتها همراه کند؛ به شرط اینکه شخصیتها در مسیر آن چیزی را تجربه کنند که برای بیننده هم معنا داشته باشد. در «داستان اسباببازی ۵» اما این مسیر بسیار آشناست. مخاطب بزرگسال ممکن است در دقایق ابتدایی با دیدن شخصیتها و یادآوری خاطرات گذشته لبخند بزند، اما هرچه داستان جلوتر میرود، سادگی و قابل پیشبینی بودن آن بیشتر خودش را نشان میدهد و کمکم این سؤال پیش میآید که آیا واقعاً لازم بود این شخصیتها دوباره برای گفتن چنین داستانی بازگردند؟
قسمتهای قبلی مجموعه معمولاً در کنار ماجراجویی، چیزی دربارهی خود شخصیتها هم میگفتند. دربارهی ترس از کنار گذاشته شدن، دربارهی پذیرفتن صاحب تازه، دربارهی بزرگ شدن کودک و در نهایت دربارهی جدایی. حتی وقتی روایت بسیار ساده بود، برای شخصیتها اتفاقی درونی هم رخ میداد. آنها فقط از نقطهای به نقطهی دیگر نمیرفتند، بلکه چیزی دربارهی خودشان و دنیایی که در آن زندگی میکردند میفهمیدند. در این قسمت این حس بسیار کمرنگتر است. گویی شخصیتها بیشتر به این دلیل حضور دارند که مخاطب آنها را میشناسد. اینکه وودی و باز یا دیگر شخصیتهای قدیمی روی پرده ظاهر شوند، خودش تبدیل به بخشی از جذابیت فیلم شده است، اما شناخت قبلی مخاطب نباید جای شخصیتپردازی تازه را بگیرد. وقتی یک مجموعه بعد از چند قسمت دوباره به سراغ شخصیتهای قدیمی میرود، باید دلیلی فراتر از آشنا بودن آنها برای بازگشتشان داشته باشد. در اینجا اما گاهی این احساس ایجاد میشود که خود حضور شخصیتها قرار است جای داستان تازه را بگیرد.
از طرف دیگر، در بخش بصری نیز «داستان اسباببازی ۵» دیگر نمیتواند مانند گذشته تماشاگر را شگفتزده کند. استاندارد تصاویر سهبعدی در انیمیشن امروز آنقدر بالا رفته که صرفاً خوب بودن کیفیت تصویر دیگر امتیاز محسوب نمیشود. «داستان اسباببازی ۵» زیبا و تمیز است، تصاویر دقیق هستند، نورپردازیها خوباند و حرکت شخصیتها طبیعی و روان است، اما اینها چیزهایی هستند که امروز از یک انیمیشن بزرگ انتظار داریم. زمانی کیفیت تکنیکی آثار پیکسار بخشی از جذابیت اصلی آنها بود و مخاطب برای دیدن اینکه کامپیوتر تا کجا میتواند به شخصیتهای کارتونی جان بدهد هیجان داشت. امروز اما تکنولوژی تقریباً در همهجا حضور دارد و بسیاری از استودیوها میتوانند تصاویر بسیار باکیفیت تولید کنند. بنابراین دیگر فقط کیفیت فنی نیست که یک اثر را از دیگران جدا میکند و این روایت و جهانسازی است که باید تفاوت ایجاد کند. اگر قرار باشد دو انیمیشن هر دو زیبا و پرجزئیات باشند، آن اثری در ذهن باقی میماند که جهانی متفاوت ساخته باشد یا داستانی را تعریف کند که مخاطب بعد از پایان فیلم همچنان به آن فکر کند. «داستان اسباببازی ۵» از نظر ظاهری چیزی کم ندارد، اما ظاهر خوبش نمیتواند جای خالی ایدههای تازه را پر کند.
شاید مسئلهی اصلی «داستان اسباببازی ۵» همین باشد: مجموعهای که زمانی دربارهی آینده حرف میزد، حالا بیشتر دربارهی گذشته صحبت میکند. قسمتهای ابتدایی در زمان خودشان بخشی از آیندهی انیمیشن بودند. هم از نظر تکنیکی تجربهای تازه محسوب میشدند و هم دربارهی جهانی حرف میزدند که برای کودک بسیار ملموس بود. اما حالا خود مجموعه به چیزی از گذشته تبدیل شده است. اسباببازیها هنوز زندهاند، اما دنیایی که آنها به آن تعلق داشتند دیگر مثل گذشته وجود ندارد. این شاید خودش میتوانست موضوع یک فیلم بسیار خوب باشد؛ اینکه اگر چیزی که تمام هویت تو با آن ساخته شده، کمکم از جهان کنار برود چه اتفاقی میافتد؟ اگر کودک دیگر به تو نیاز نداشته باشد، تو چه میکنی؟ اگر سرگرمی شکل دیگری پیدا کرده باشد، آیا باید با آن بجنگی یا جای تازهای برای خودت پیدا کنی؟ اما انیمیشن بهجای پذیرفتن این تغییر و رفتن به سراغ کشف یک دنیای تازه، بیشتر تلاش میکند خاطرهی دنیای قدیم را زنده نگه دارد. انگار خودش هم از رها کردن گذشته میترسد و شاید همین ترس باعث شده که قسمت پنجم بیش از حد به شخصیتها و حسهایی تکیه کند که قبلاً بارها آنها را دیدهایم.
این وابستگی به گذشته در نهایت فیلم را در موقعیتی عجیب قرار میدهد. از یک طرف دربارهی تغییر دنیا و کنار رفتن اسباببازیها حرف میزند و از طرف دیگر خودش حاضر نیست از همان اسباببازیها فاصله بگیرد. دربارهی نسلی تازه صحبت میکند، اما بیشترین توجهش به نسلی است که سالها پیش کودک بوده است. در نتیجه شاید مخاطب واقعی فیلم همان بزرگسالانی باشند که با این مجموعه بزرگ شدهاند؛ کسانی که با دیدن وودی و باز یاد اتاق کودکی، عروسکهای قدیمی یا اولین تجربههای تماشای انیمیشن میافتند. برای آنها «داستان اسباببازی ۵» میتواند تجربهای گرم و آشنا باشد، مثل ملاقات دوباره با دوستانی قدیمی. اما برای کودکی که برای نخستین بار وارد این جهان میشود، سؤال این است که آیا همین شخصیتها بدون بار خاطره هم آنقدر جذاب هستند؟ آیا او هم میتواند همان رابطهای را با وودی و باز پیدا کند که نسلهای قبلی پیدا کرده بودند؟ فیلم پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهد و همین مسئله فاصلهی میان مخاطب قدیمی و کودک امروز را بیشتر نشان میدهد.
«داستان اسباببازی ۵» در نهایت اثری دوستداشتنی اما نهچندان ضروری است؛ انیمیشنی که احتمالاً برای کودکان نسلهای گذشته، که امروز بزرگسال شدهاند، جذابتر از کودکان امروز خواهد بود. شاید دیدن دوبارهی شخصیتهای آشنا همچنان خوشحالکننده باشد و شاید بعضی لحظات بتوانند همان حس کودکی را برای چند دقیقه زنده کنند، اما برای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار، نوستالژی کافی نیست. این مجموعه زمانی بهترین بود که اسباببازیها را بهانهای برای کشف ایدههای تازه میکرد؛ برای حرف زدن دربارهی دوستی، ترس، بزرگ شدن و کنار آمدن با تغییر. در این قسمت اما بیشتر شاهد تلاش برای زنده نگه داشتن خاطرات گذشتهایم. شاید مشکل اصلی این نباشد که اسباببازیها قدیمی شدهاند؛ شاید مشکل این باشد که خود مجموعه هنوز نتوانسته بپذیرد دنیا تغییر کرده است. و شاید اگر قرار باشد «داستان اسباببازی» همچنان ادامه پیدا کند، باید بهجای نگاه کردن دوباره و دوباره به کودکی نسلهای گذشته، بالاخره جرئت کند به دنیای کودکان امروز نگاه کند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.