پوستر فیلم چاره

بی‌چاره‌ای با نام چاره

چاره
The Fix
محصول ۲۰۲۶ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۰
کارگردان Guy Moshe
نویسنده مصطفی ملکی

«چاره» از همان افتتاحیه‌ی افغانستان تکلیف خودش را روشن می‌کند؛ فیلمی که به‌جای ساختن شخصیت، موقعیت و گذشته، با صدای گلوله و چند انفجار التماس می‌کند جدی گرفته شود. قرار است تاکر و گروهش نیروهایی باشند که از شکست یک مأموریت در افغانستان زخم خورده‌اند و سال‌ها بعد فرصتی برای جبران پیدا می‌کنند، اما گای موشه پیش از آنکه این شکست را به تجربه‌ای انسانی تبدیل کند، آن را به تیراندازی شلوغ و بی‌رمقی تقلیل می‌دهد که تنها هدفش نمایش خشونت است. نه رابطه‌ی تاکر با اعضای گروه شکل می‌گیرد، نه وزن تصمیم‌هایش را می‌فهمیم و نه آن گذشته به زخمی تبدیل می‌شود که مأموریت بعدی بتواند پاسخی برایش باشد. فیلم چند مرد مسلح را جلوی دوربین می‌گذارد، گلوله‌ها را به اطراف پرتاب می‌کند و خیال می‌کند همین برای ساختن افتتاحیه‌ی یک اکشن کافی است؛ در حالی که نتیجه حتی در همان چیزی که با صدای بلند تبلیغش می‌کند نیز بی‌جان و کودکانه است.

تاکر نیز از همین سطح فراتر نمی‌رود. زکری لیوای نه تناسبی با وزن ادعایی نقش دارد و نه اساساً نقشی شکل گرفته که بتوان درباره‌ی کیفیت بازی در آن حرف جدی زد. مردی که باید جنگ، شکست، احساس گناه، جدایی از خانواده و فرسودگی را با خودش حمل کند، بیشتر شبیه بازیگری است که از او خواسته‌اند اخم کند، کم حرف بزند و تفنگ دست بگیرد. لری با بازی لیام نیسون هم چیزی بیشتر از یک ابزار فیلمنامه‌ای نیست؛ شخصیتی کاغذی که حضور بازیگری مشهور قرار است به آن اعتباری بدهد که در خود متن وجود ندارد. باقی اعضای گروه نیز نه گذشته‌ی مشترکی پیدا می‌کنند، نه رفاقتشان ساخته می‌شود و نه حتی از یکدیگر متمایز می‌شوند. فیلم می‌خواهد در پرده‌ی آخر از فداکاری و وفاداری حرف بزند، اما پیش از آن زحمت نکشیده آدم‌هایی بسازد که چنین مفاهیمی میانشان معنا داشته باشد.

بعد نوبت تهران می‌رسد؛ یا دقیق‌تر، چیزی که «چاره» با وقاحت اسمش را تهران گذاشته است. حتی تعبیر «تهران کلیشه‌ای هالیوود» برای این تصویر بیش از حد سخاوتمندانه است، چون کلیشه دست‌کم باید ردی از نمونه‌ی اصلی داشته باشد. اینجا با شهری روبه‌رو هستیم که نه معماری تهران را دارد، نه بافت شهری‌اش را، نه ریتم خیابان‌هایش را، نه فرهنگ بصری‌اش را و نه حتی ابتدایی‌ترین شکل استفاده از زبان فارسی را. نوشته‌های فارسی با فونت‌هایی ظاهر می‌شوند که انگار گروه طراحی صحنه حتی یک‌بار عکس یک مغازه یا تابلوی معمولی در ایران را ندیده است. اینکه در سال ۲۰۲۶ هنوز یک فیلم آمریکایی می‌تواند درباره‌ی تهران ساخته شود و سازندگانش حتی برای چنین جزئیات پیش‌پاافتاده‌ای تحقیق نکنند، دیگر فقط اشتباه طراحی صحنه نیست؛ نشانه‌ی همان بی‌خیالی و حماقتی است که سراسر فیلم را گرفته است.

این ضعف برای گای موشه بی‌سابقه هم نیست. سارا شش سال پیش در نقد «ال.ایکس ۲۰۴۸» نیز به همین ناتوانی فیلمساز در ساختن جهان پیرامونی اشاره کرده بود. آن فیلم ایده‌ای درباره‌ی آینده و جهانی دست‌کاری‌شده داشت، اما خود آن جهان در حد هاله‌ای پیرامون شخصیت اصلی باقی می‌ماند. آنجا شاید می‌شد بخشی از ضعف را پشت انتزاع یک آینده‌ی علمی‌تخیلی پنهان کرد؛ اینجا دیگر چنین عذری وجود ندارد. تهران یک کلان‌شهر واقعی است. آدم‌های واقعی در آن زندگی می‌کنند، زبان مشخصی دارد، معماری و ریتم و جغرافیای مشخصی دارد و فیلمی که عمده‌ی روایتش را به آن منتقل می‌کند نمی‌تواند هر شهر بی‌نام خاورمیانه‌ای را جلوی دوربین بگذارد و انتظار داشته باشد چند کلمه‌ی فارسی مسئله را حل کنند.

همین ناآگاهی در زبان نیز به مضحکه می‌رسد. زارا با بازی الناز نوروزی تقریباً تنها شخصیتی است که فارسی را مثل یک زبان واقعی ادا می‌کند. او زن ایرانی‌ای است که برای پوشش مأموریت در نقش همسر تاکر وارد ایران می‌شود و حضورش دست‌کم برای چند لحظه یادآوری می‌کند فارسی واقعاً چه صدایی دارد. در مقابل، بخش قابل‌توجهی از دیالوگ‌های فارسی دیگر به مجموعه‌ای از آواهای حفظ‌شده شباهت دارند. مسئله فقط لهجه نیست؛ ریتم کلام، رفتار، بدن و حتی واکنش آدم‌ها به یکدیگر هیچ نسبتی با زیست ایرانی ندارند. قاسم با بازی نوید نگهبان نیز در نهایت گرفتار همین جهان جعلی است. فیلم نه جامعه‌ای برای او می‌سازد و نه زمینه‌ای که رفتارش در آن معنا پیدا کند؛ او صرفاً باید مانعی باشد تا آمریکایی‌های فیلم بتوانند عملیاتشان را ادامه دهند.

اما «چاره» در جایی از حماقت جغرافیایی عبور می‌کند و به پروپاگاندای سیاسی گل‌درشت می‌رسد که دیگر حتی نمی‌شود آن را پشت بی‌اطلاعی سازندگان پنهان کرد. فریبا رجوی با بازی نیکول انصاری-کاکس، برای من به‌عنوان یک مخاطب ایرانی آشکارا بازنمایی مریم رجوی است؛ نه فقط به‌خاطر نام، بلکه به‌خاطر تمام شمایل و مناسباتی که فیلم برای او می‌سازد. «چاره» این چهره را در هیئت مادری دلسوز، نگران، مبارز و تقریباً قدیس‌وار مقابل مخاطب می‌گذارد و بعد دخترش مریم با بازی لارا ولف را نیز در ادامه‌ی همان زنجیره‌ی «مقاومت» تعریف می‌کند. این دیگر اشاره‌ی مبهمی نیست که بشود گفت شاید مخاطب زیادی روی آن حساس شده؛ فیلم خودش با صدای بلند دارد می‌گوید چه تصویری می‌خواهد بسازد.

برای من این سفیدشویی آن‌قدر تابلو و بی‌شرمانه است که فیلم در همین نقطه شمایل یک محصول سفارشی پیدا می‌کند. نمی‌گویم از روی خود فیلم می‌توان درباره‌ی منبع تأمین مالی آن حکم قطعی صادر کرد؛ اما اثری که چنین مصرانه تاریخ، خشونت و حافظه‌ی ایرانی را کنار می‌زند تا از فریبا رجوی تصویری مادرانه و مظلوم بسازد، دقیقاً مثل پروپاگاندا رفتار می‌کند. برای یک ایرانی، دیدن این همه تلاش برای تطهیر چنین تصویری نه پیچیده است و نه حتی زیرکانه؛ احمقانه و توی ذوق‌زن است. فیلم به‌جای آنکه چیزی را دراماتیزه کند، نتیجه را از قبل انتخاب کرده و حالا تصویر، موسیقی و دیالوگ را وادار می‌کند همان نتیجه را تبلیغ کنند.

مضحک‌تر اینکه «چاره» حتی برای پروپاگاندای خودش هم جهان قابل‌قبولی نمی‌سازد. اگر قرار است مریم، فریبا و شبکه‌ی زنان مخالف حکومت چنین وزن سیاسی و انسانی‌ای داشته باشند، ابتدا باید آدم باشند. باید زندگی داشته باشند، گذشته داشته باشند، روابطشان شکل بگیرد و مخاطب بداند چه چیزی را از دست می‌دهند. اما فیلم آن‌ها را هم درست مثل مأموران آمریکایی به کارکردهای فیلمنامه تقلیل می‌دهد. یکی مادر نگران است، دیگری دختر مبارز، چند زن دیگر نیز باید سوار اتوبوس شوند تا مأموریتی که ابتدا برای پول آغاز شده بود ناگهان ظاهر «انسان‌دوستانه» پیدا کند. این همان سیاست‌ورزی بچگانه‌ای است که در آن کافی است آدم‌های مورد علاقه‌ی فیلم خوب باشند و طرف مقابل بد؛ دیگر نه تاریخ لازم است، نه جامعه، نه تناقض و نه حتی شخصیت.

اگر «چاره» دست‌کم اکشن قابل‌قبولی داشت شاید می‌شد بخشی از این مزخرفات روایی و سیاسی را به حساب فیلمی گذاشت که تنها قصد سرگرم‌کردن دارد، اما حتی همین پناهگاه نیز وجود ندارد. اکشن فیلم تقریباً چیزی نیست جز تق‌تق خوردن گلوله‌ها و رهاشدن تیرها از تفنگ. نه ضربه‌ای وزن دارد، نه بدن‌ها در فضا تعریف می‌شوند، نه طراحی حرکت ایده‌ای دارد و نه سکانسی پیدا می‌شود که بعد از تمام‌شدنش چیزی از آن در ذهن بماند. موشه تعداد شلیک‌ها را با کیفیت اکشن اشتباه گرفته است؛ هرجا احساس می‌کند صحنه به هیجان نیاز دارد، چند اسلحه‌ی دیگر وارد قاب می‌کند و موسیقی را بلندتر می‌کند.

بدتر از این فقر طراحی، ناتوانی دوربین و تدوین در ساختن جغرافیای اکشن است. در یک سکانس درست باید بدانیم تاکر کجاست، قاسم یا نیروهایش از کدام جهت نزدیک می‌شوند، فاصله‌ها چه معنایی دارند، راه فرار کدام است و تغییر موقعیت چگونه خطر را بیشتر یا کمتر می‌کند. «چاره» مرتب همین اطلاعات اولیه را گم می‌کند. دوربین در فضا سرگردان است و تدوین به‌جای ایجاد پیوستگی، موقعیت‌ها را بیشتر از هم جدا می‌کند. شخصیت‌ها شلیک می‌کنند، کات می‌خوریم، چند نفر می‌افتند و ناگهان همه‌چیز در نقطه‌ی دیگری ادامه پیدا می‌کند. حتی اگر تمام مشکلات سیاسی، شخصیت‌پردازی و جغرافیای جعلی تهران را کنار بگذاریم، همین اکشن بی‌وزن برای نابودی فیلم کافی است.

زمان بیش از دو ساعته‌ی فیلم هم این شکست را چند برابر می‌کند. «چاره» آن‌قدر قصه ندارد که چنین زمانی را توجیه کند و آن‌قدر شخصیت ندارد که مکث‌ها و فاصله‌هایش را صرف شناخت آدم‌ها کند. نتیجه روده‌درازی خالص است؛ فیلم مدام ادامه پیدا می‌کند بدون آنکه واقعاً جلو برود. موسیقی نیز با صدایی بلند و بی‌قواره روی تصاویر می‌افتد و می‌خواهد هیجانی را به زور تولید کند که تصویر توان ساختنش را ندارد. هرچه فیلم بی‌جان‌تر می‌شود، موسیقی بیشتر داد می‌زند و این نسبت وارونه دقیقاً نشان می‌دهد سازندگان خودشان هم متوجه شده‌اند در قاب اتفاق قابل اعتنایی نمی‌افتد.

«چاره» می‌خواهد هم تریلر جاسوسی باشد، هم اکشن نظامی، هم فیلم سرقت، هم داستان رفاقت و جبران و هم بیانیه‌ای سیاسی درباره‌ی ایران و زنان ایرانی؛ اما هیچ‌کدام نیست. جاسوسی بدون بازی اطلاعات، سرقت بدون طراحی، اکشن بدون جغرافیا، سیاست بدون شناخت و رفاقت بدون شخصیت کنار هم انباشته شده‌اند و تنها چیزی که آن‌ها را به هم متصل می‌کند مدت طولانی فیلم است. افتتاحیه‌ی افغانستان چیزی را بنا نمی‌کند، مأموریت تهران چیزی را رشد نمی‌دهد و پرده‌ی آخر نیز چیزی را به نتیجه نمی‌رساند؛ بنابراین هر مرگ، فداکاری یا پیروزی فقط رخدادی دیگر است که اتفاق می‌افتد و تمام می‌شود.

«چاره» حتی از آن فیلم‌های ضعیفی نیست که بتوان میان خرابی‌هایشان یک بازی، یک سکانس اکشن یا یک ایده‌ی بصری را نجات داد. تقریباً همه‌چیز از پایه خراب است: روایت، شخصیت، زبان، جغرافیا، تدوین، ضرب‌آهنگ، موسیقی، اکشن و سیاست. گای موشه فیلمی ساخته که تهران را نمی‌شناسد، آدم‌هایش را نمی‌شناسد و حتی قواعد ژانری را که انتخاب کرده بلد نیست؛ بعد وسط همین آشفتگی تلاش می‌کند تصویری تطهیرشده از فریبا رجوی تحویل مخاطب ایرانی بدهد و انتظار داشته باشد کسی متوجه گل‌درشتی مناسباتش نشود. حاصل، نه یک تریلر سیاسی است و نه یک اکشن سرگرم‌کننده؛ تکه‌ای پروپاگاندای سرهم‌بندی‌شده با صدای بلند گلوله است که حتی برای ابتدایی‌ترین مشکلات خودش هم هیچ چاره‌ای ندارد.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟