میراث پدر، سکوت مادر
جهان داستانی «دراکولا» یکی از ماندگارترین جهانهای ادبیات وحشت است؛ روایتی که از زمان انتشار رمان برام استوکر در اواخر قرن نوزدهم بارها در سینما، تلویزیون و ادبیات بازآفرینی شده و هر نسل تلاش کرده تصویر خودش را از خونآشام، ترس و مبارزه با شر درون آن پیدا کند. بااینحال، جذابیت چنین جهانهایی الزاماً در بازگویی دوبارهی داستان اصلی یا احضار شخصیت مشهور کنت دراکولا نیست. گاهی بهترین راه برای بازگشت به یک اثر کلاسیک، نگاه کردن به حاشیههایی است که روایت اصلی فرصت پرداختن به آنها را نداشته است.
«پسران آبراهام» دقیقاً چنین امکانی در اختیار دارد. فیلم بهجای آنکه بار دیگر دراکولا را به مرکز داستان بیاورد، به سراغ خانوادهی آبراهام ون هلسینگ میرود و میپرسد زندگی در کنار مردی که بخش بزرگی از عمرش را صرف مواجهه با تاریکی کرده چه اثری بر نزدیکترین آدمهای زندگی او گذاشته است. این تغییر زاویه در ابتدا جذاب به نظر میرسد؛ زیرا برای یکبار قرار نیست فقط قهرمان را در لحظهی مبارزه ببینیم، بلکه میتوانیم پیامدهای آن مبارزه را درون خانه و در رابطهی او با همسر و فرزندانش دنبال کنیم.
کارگردانی فیلم بر عهدهی ناتاشا کرمانی است؛ فیلمسازی که پیشتر نیز به جهان وحشت و روایتهای مبتنی بر هویت و اضطراب نزدیک شده بود و یکی از بخشهای آنتولوژی «ویاچاس ۸۵» را نیز کارگردانی کرده است؛ اثری که پیشتر در «یک فیلم، یک زندگی» مرورش کرده بودیم. حضور دوبارهی کرمانی در ژانر وحشت باعث میشود انتظار داشته باشیم این بار نیز بیش از خود هیولا، نسبت انسانها با ترس، خشونت و چیزی که از گذشته با خود حمل میکنند مورد توجه قرار گیرد. «پسران آبراهام» در نقطهی شروع چنین امکانی را دارد، اما در ادامه کمتر میتواند آن را به ساختاری منسجم تبدیل کند.
فیلم براساس داستان کوتاهی از جو هیل ساخته شده و همین فاصله گرفتن از متن اصلی برام استوکر به آن اجازه میدهد بدون تکرار دوبارهی مسیر شناختهشدهی «دراکولا»، سراغ میراثی برود که پس از پایان ماجراهای مشهور باقی مانده است. آبراهام ون هلسینگ در فرهنگ عامه شخصیتی قهرمانانه است؛ شکارچی هیولا و انسانی که مقابل شر ایستاده است. اما قهرمان بودن در جهان بیرون لزوماً به این معنا نیست که همان انسان درون خانه نیز پدر یا همسری بینقص باشد. درست همین تضاد میتوانست مرکز درام فیلم قرار بگیرد.
در این نگاه، مفهوم «میراث» فقط به خاطرات گذشته یا ادامهی دشمنی با نیروهای تاریک محدود نمیشود. فرزندان یک قهرمان ممکن است چیزهایی را به ارث ببرند که هیچ انتخابی در شکلگیری آنها نداشتهاند؛ ترس، وسواس، خشونت، سکوت و حتی تصویری از جهان که توسط پدرشان ساخته شده است. «پسران آبراهام» مواد لازم برای پرداختن به چنین مسئلهای را در اختیار دارد، اما کمتر اجازه میدهد این میراث از سطح ایده عبور کند و به تجربهی واقعی شخصیتها تبدیل شود.
یکی از مهمترین تغییرهایی که ناتاشا کرمانی در اقتباس خود ایجاد میکند، زنده نگه داشتن مینا ون هلسینگ، مادر خانواده است. این تصمیم در ابتدا بسیار امیدوارکننده به نظر میرسد. در بسیاری از داستانهایی که بر رابطهی پدر و فرزند تمرکز دارند، مادر یا پیش از آغاز داستان حذف شده یا حضورش صرفاً در حد بخشی از گذشته باقی مانده است. زنده نگه داشتن مینا میتوانست فرصتی باشد برای آنکه فیلم از این الگوی آشنا فاصله بگیرد و به زنی اجازه دهد روایت خودش را از زندگی در کنار آبراهام بازگو کند.
مینا میتوانست چیزی را ببیند که فرزندان هنوز توان درک کاملش را ندارند. او سالها با آبراهام زندگی کرده، تغییرات او را دیده و احتمالاً بهتر از هرکس دیگری میداند مبارزهی دائمی با شر چه چیزی از این مرد گرفته و چه چیزی به خانوادهاش تحمیل کرده است. از نگاه او قهرمانی آبراهام میتوانست تصویری کاملاً متفاوت پیدا کند. مردی که برای دیگران ناجی است، شاید در خانه انسانی باشد که ترسها و زخمهای خودش را به همسر و فرزندانش منتقل کرده است.
این زاویه حتی میتوانست پرسش جالبتری ایجاد کند: آدمهای نزدیک به یک قهرمان چه هزینهای برای قهرمان بودن او پرداخت میکنند؟ معمولاً روایتهای کلاسیک پس از پیروزی قهرمان تمام میشوند و کمتر کسی سراغ خانهای میرود که او پس از پایان نبرد به آن بازمیگردد. «پسران آبراهام» دقیقاً فرصت ورود به همین فضای نادیده را دارد؛ جایی که آثار یک نبرد قدیمی هنوز در رفتار آدمها، روابط خانوادگی و شکل بزرگ شدن فرزندان حضور دارد.
اما فیلم مادر را زنده نگه میدارد بدون آنکه واقعاً به او اجازه دهد صاحب روایت شود. مینا حضور بیشتری نسبت به آن چیزی دارد که میتوانست در یک اقتباس وفادارتر داشته باشد، اما این حضور الزاماً به معنای داشتن زاویهدید مستقل نیست. او همچنان در مدار آبراهام تعریف میشود و بخش مهمی از اطلاعاتی که دربارهاش دریافت میکنیم نیز در نسبت با همان مرد معنا پیدا میکنند.
در نتیجه تصمیمی که میتوانست ساختار داستان را تغییر دهد، بیشتر در سطح یک تفاوت اقتباسی باقی میماند. فیلم یک شخصیت را از حذف شدن نجات داده، اما هنوز صدای او را پیدا نکرده است. این تفاوت مهمی است. حضور فیزیکی یک شخصیت زن لزوماً به معنای آن نیست که فیلم جهان را از نگاه او میبیند. «پسران آبراهام» میتوانست قصهی زنی باشد که سالها شاهد فرو رفتن خانوادهاش در سایهی گذشتهی همسرش بوده است، اما دوباره همان گذشتهی آبراهام است که مرکز ثقل روایت را در اختیار میگیرد.
این تناقض یکی از ناامیدکنندهترین جنبههای فیلم است. کرمانی ظاهراً یکی از کلیشههای روایت اصلی را تشخیص داده و تصمیم گرفته آن را تغییر دهد، اما بعد نمیتواند نتیجهی این تغییر را تا انتها دنبال کند. مینا میتوانست فقط «مادر» نباشد و خودش به شخصیتی تبدیل شود که از آبراهام، فرزندان و حتی آن جهان تاریک برداشتی مستقل دارد. فیلم اما در نهایت اجازه نمیدهد چنین هویتی کامل شود.
همین ضعف را میتوان در شخصیتپردازی دیگر اعضای خانواده نیز دید. آبراهام میتواند یکی از جذابترین شخصیتهای فیلم باشد؛ مردی که بیرون از خانه با هیولاها جنگیده اما شاید نتوانسته با اثر همان جنگها بر خودش کنار بیاید. فاصلهی میان تصویر قهرمانانهی او و آنچه فرزندانش از پدرشان تجربه میکنند میتوانست به شخصیت لایههای بیشتری بدهد. اما فیلم اغلب به اطلاعاتی که دربارهی او دارد اعتماد میکند و کمتر اجازه میدهد این تضاد از طریق رابطهی واقعی اعضای خانواده شکل بگیرد.
پسران او نیز بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل باشند، حاملان پیامدهای گذشتهی پدر به نظر میرسند. مفهوم انتقال ترس و خشونت از یک نسل به نسل دیگر وجود دارد، اما برای اثرگذاری چنین ایدهای باید تفاوت واکنش فرزندان را بهتر بشناسیم. هرکدام از آنها باید رابطهی خاص خودش را با پدر، مادر و گذشتهی خانواده داشته باشد تا میراث آبراهام واقعاً چندوجهی شود. وقتی این تفاوتها بهاندازهی کافی شکل نمیگیرند، خود مفهوم «میراث پدر» نیز سادهتر از ظرفیتی میشود که داستان در اختیار دارد.
شخصیتها در بسیاری از لحظات بیشتر برای حمل اطلاعات یا پیش بردن اتفاقها حضور دارند تا اینکه انسانهایی با تناقض، خواسته و ترسهای روشن باشند. این مسئله مخصوصاً در نیمهی دوم فیلم خودش را بیشتر نشان میدهد. هرچه رازها بیشتر میشوند، انتظار داریم شناخت ما از شخصیتها نیز بیشتر شود، اما الزاماً چنین اتفاقی نمیافتد. ابهام جای شخصیتپردازی را میگیرد و فیلم گاهی تصور میکند ندانستن بخشی از اطلاعات بهخودیخود تعلیق میسازد.
اما ابهام زمانی جذاب است که مخاطب آنقدر شخصیتها را بشناسد که بخواهد حقیقت پنهان آنها را کشف کند. وقتی ارتباط عاطفی لازم شکل نگرفته باشد، راز بیشتر میتواند به سردرگمی تبدیل شود. «پسران آبراهام» اطلاعات را پنهان میکند، اما همیشه دلیل کافی برای کنجکاوی مخاطب نسبت به آن اطلاعات نمیسازد. به همین دلیل بعضی از کشفها بهجای آنکه برداشت ما از خانواده را تغییر دهند، فقط قطعهی دیگری از داستان را توضیح میدهند.
این مسئله به انتخاب فیلم میان درام خانوادگی و وحشت نیز ارتباط دارد. «پسران آبراهام» الزاماً مجبور نیست به این دلیل که از جهان «دراکولا» آمده، فیلمی مملو از خون و خشونت باشد. اتفاقاً کنار گذاشتن بخشی از مؤلفههای آشکار وحشت میتوانست تصمیم جذابی باشد اگر فیلم قصد داشت ترس را به درون خانه منتقل کند. وحشت میتوانست نه از حضور یک هیولا، بلکه از زندگی با خاطرهی هیولا شکل بگیرد؛ از پدری که گذشتهاش مانند سایه روی خانه افتاده و فرزندانی که نمیدانند کدام بخش از حرفهای او حقیقت و کدام بخش نتیجهی وسواس و ترس است.
برای چنین انتخابی اما درام خانوادگی باید بهاندازهی کافی قدرتمند باشد. وقتی فیلم از خشونت آشکار، خون و لحظات هراسآور فاصله میگیرد، شخصیتها و روابطشان باید جای آن خلأ را پر کنند. مخاطب باید از سکوت میان اعضای خانواده، از رفتار پدر یا از چیزی که مادر نمیتواند به زبان بیاورد احساس اضطراب کند. «پسران آبراهام» در این بخش بهاندازهی کافی موفق نیست و در نتیجه میان دو مسیر معلق باقی میماند.
فیلم نه کاملاً از میراث ژانر وحشت استفاده میکند و نه آنقدر درام خانوادگی عمیقی میسازد که بتواند بدون این عناصر به زندگی خود ادامه دهد. این محافظهکاری باعث میشود بخشی از هویت اثر نامشخص باقی بماند. ارتباط با «دراکولا» انتظاری ایجاد میکند که فیلم قرار نیست به شکل متعارف پاسخ دهد، اما جایگزین قدرتمندی هم برای آن نمیسازد.
البته این به معنای آن نیست که فیلم باید الزاماً خشنتر یا خونینتر میبود. مسئله بیشتر دربارهی نوع وحشتی است که انتخاب کرده و تواناییاش در ساختن آن. اگر قرار است وحشت از فضای خانواده و گذشتهی پدر بیرون بیاید، این روابط باید آنقدر دقیق باشند که حتی یک سکوت یا نگاه بتواند اضطراب ایجاد کند. درحالیکه ضعف شخصیتپردازی باعث شده چنین لحظاتی همیشه به مقصد نرسند.
بااینحال فیلم کاملاً بدون ارزش نیست. بازیگران در بسیاری از لحظات تلاش میکنند بخشی از خلأهای فیلمنامه را پر کنند و به روابطی که روی کاغذ بهاندازهی کافی پرداخته نشدهاند وزن بیشتری بدهند. همین بازیها در بعضی صحنهها باعث میشوند خانواده برای لحظاتی از حالت مجموعهای از کارکردهای داستانی فاصله بگیرد و به آدمهایی تبدیل شود که واقعاً گذشتهای مشترک دارند.
فضای تاریک و حالوهوای گوتیک فیلم نیز در ساختن ارتباط با جهان «دراکولا» مؤثر است. «پسران آبراهام» دستکم میداند قرار نیست جهان بصری روشن و بیخطری داشته باشد و تلاش میکند سایهی گذشته را در محیط نیز حفظ کند. برای مخاطبی که به ادبیات وحشت کلاسیک و بازخوانی جهانهای آشنا علاقه دارد، همین نسبت با میراث استوکر میتواند در ابتدا جذاب باشد.
اما مسئله دوباره به استفاده از این امکانات برمیگردد. یک فضای گوتیک زمانی ارزش بیشتری پیدا میکند که ادامهی وضعیت روانی شخصیتها باشد، نه صرفاً یادآوری اینکه این داستان به جهان «دراکولا» تعلق دارد. همانطور که زنده نگه داشتن مینا فقط زمانی اهمیت واقعی پیدا میکند که فیلم واقعاً از حضور او استفاده کند، ارجاع به جهان استوکر نیز باید چیزی به معنای داستان اضافه کند.
در نهایت «پسران آبراهام» فیلمی است که ایدههایش از اجرای آن جلوتر حرکت میکنند. مهمترین تصمیم اقتباسی آن، یعنی زنده نگه داشتن مادر، میتوانست مسیر کل داستان را تغییر دهد و روایتی دربارهی قربانیان خاموش یک قهرمان بسازد. میتوانست نشان دهد پشت تصویر مردی که جهان او را بهعنوان شکارچی هیولا میشناسد، خانوادهای وجود دارد که باید با پیامدهای همان نبردها زندگی کند.
فیلم همچنین میتوانست مفهوم میراث را پیچیدهتر کند؛ میراثی که الزاماً افتخار، نام خانوادگی یا مسئولیتی قهرمانانه نیست، بلکه میتواند مجموعهای از زخمها و ترسهایی باشد که والدین ناخواسته به فرزندان منتقل میکنند. در چنین روایتی هیولا فقط موجودی بیرون از خانه نبود. گذشتهی آبراهام و تأثیری که بر خانوادهاش گذاشته میتوانست خود شکل دیگری از وحشت باشد.
اما ضعف در فیلمنامه و شخصیتپردازی اجازه نمیدهد این ایدهها به اندازهی ظرفیتشان رشد کنند. فیلم یک قدم از روایت کلاسیک فاصله میگیرد، اما برای برداشتن قدم بعدی تردید دارد؛ مادر را حفظ میکند ولی صدایش را کامل نمیشنود، قهرمان را وارد خانه میکند ولی هزینهی قهرمانی او را عمیقاً بررسی نمیکند و از وحشت آشکار فاصله میگیرد بدون آنکه وحشت روانی قدرتمندی جایگزینش کند.
«پسران آبراهام» در نتیجه بیشتر از آنکه بازخوانی تازهای از جهان «دراکولا» باشد، به فرصتی از دسترفته شبیه است؛ فیلمی با نقطهی شروع هوشمندانه، فضای مناسب و بازیهایی قابل قبول که میتوانست دربارهی خانواده، میراث و آدمهایی باشد که مجبورند با گذشتهی دیگران زندگی کنند، اما در نهایت هیچکدام از این مسیرها را آنقدر پیش نمیبرد که به اثری عمیق و ماندگار تبدیل شود.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.