یک شب، دو نفر و شهری که جا میماند
چیزی در ایدهی اولیهی «فقط یک شب» هست که خیلی زود آدم را یاد فرنچایز «شب پاکسازی» میاندازد؛ همان منطق قانونی استثنایی که برای چند ساعت قواعد معمول جامعه را کنار میزند و از دل این استثنا قرار است رفتار آدمها تغییر کند. تفاوت اینجاست که ویل گلاک خشونت را از معادله بیرون کشیده و جایش میل و رابطه را گذاشته است. در جهانی که مجردها فقط یک شب در سال اجازهی رابطهی جنسی دارند، میشد هم به سمت یک کمدی جنسی بیپروا رفت و هم یک رامکام پرحادثه ساخت. گلاک مسیر دوم را انتخاب کرده و همین انتخاب در بخش قابلتوجهی از فیلم به نفعش تمام میشود.
مشکل از جایی آغاز میشود که فیلم خودش این جهان را پیشنهاد میدهد، اما حاضر نیست واقعاً داخلش برود. قانون عجیب «یک شب» در ابتدای روایت خیلی خلاصه از طریق مردم و معرفی جهان توضیح داده میشود و بعد تقریباً رها میشود. اگر قرار است فیلم از همان ابتدا پایش را داخل قلمرو علمیتخیلی بگذارد، دیگر نمیتواند این جهان را صرفاً بهعنوان یک قلاب روایی مصرف کند. این قانون باید اثری روی رفتار اجتماعی، روابط، سبک زندگی، اقتصاد شب، پلیس، شهر و حتی نوع نگاه آدمها به عشق و سکس گذاشته باشد. اما گلاک فقط به اندازهای از این جهان استفاده میکند که دو شخصیتش را در موقعیتی غیرعادی کنار هم بیندازد و بعد دوباره به رامکام برگردد.
این نیمهکارهماندن ایده البته تمام فیلم را از پا نمیاندازد، چون «فقط یک شب» برخلاف «هر کسی جز تو» واقعاً میتواند از دل موقعیت، کمدی بیرون بکشد. گلاک اینبار حداقل به یاد دارد که در یک کمدی رمانتیک، صرف حضور دو ستارهی جذاب کافی نیست. آدمها باید با هم اصطکاک داشته باشند، اتفاق باید آنها را جابهجا کند و رابطه باید در طول مسیر تغییر شکل بدهد. یک رستوراندار و یک خواننده در شبی عجیب و پرحادثه کنار هم قرار میگیرند و فیلم تا مدت زیادی میفهمد که بهتر است بهجای توضیحدادن رابطه، آنها را در موقعیتهای مختلف پرت کند و ببیند چه چیزی از این برخوردها بیرون میآید.
مهمتر اینکه گلاک وسوسهی تبدیل فیلم به یک کمدی جنسی کامل را تا حد زیادی مهار میکند. با توجه به premise فیلم، این مسیر آسانترین انتخاب ممکن بود. کافی بود فیلم از شوخیهای جنسی، بدن، سوءتفاهمهای اروتیک و دیالوگهای بیپرواتر پر شود تا بخش زیادی از زمان را بدون زحمت طی کند. اما چنین انتخابی نه با مونیکا باربارو و کالوم ترنر جور درمیآمد و نه با کمدی نرمتری که فیلم در نهایت میخواهد بسازد. این دو بازیگر بیشتر زمانی جواب میدهند که کمدی از رفتار، سکوت، واکنش و حماقت موقعیت بیرون بیاید، نه از بمباران شوخیهای جنسی.
البته خود بدن ترنر در این میان تبدیل به تناقض بامزهای میشود. فیلم از اروتیسم فرار میکند، اما بازیگری را در مرکز قاب گذاشته که حجم و فیزیک بدنش عملاً خودش بخشی از تصویر اروتیک است. چند بار نگاه زنها به بدن او مستقیماً همین کیفیت را وارد فیلم میکند. اینجا انتخاب بازیگر کمی علیه لحن کار میکند. در کمدیهای فیزیکی و رامکامهای سبکتر، بدنهای قلمیتر معمولاً آزادی مانور بیشتری دارند؛ بازیگر میتواند بیشتر پرت شود، جمع شود، جا بماند، دستوپاچلفتی شود و از فرم بدنش کمدی بسازد. ترنر چنین امکانی را کمتر دارد و گاهی بدنش بیشتر «دیده» میشود تا اینکه در خدمت کمدی قرار بگیرد.
بااینحال انصافاً او در شیمی دو نفره کم نمیآورد. اگر باربارو در بعضی لحظات سولو از او جلو میزند، ترنر در برخورد مستقیم با او تعادل زوج را حفظ میکند. یکی از بهترین مثالها همان سکانسی است که باربارو وارد خانهی کلاهبردار میشود و با ورود پلیس، بدون نیاز به دیالوگهای بامزه یا شوخینویسی پررنگ، صرفاً از طریق یک قایمباشک احمقانه موقعیت را خندهدار میکند. این لحظه دقیقاً نشان میدهد بازیگر وقتی ابزار درست در اختیارش قرار بگیرد، خودش میتواند کمدی بسازد. باربارو در چنین صحنههایی نه به ترنر وابسته است و نه به جملهی بامزه؛ بدن، مکث و واکنش برایش کافی است.
شاید مهمترین موفقیت فیلم همین زوج باشد. من هم در شروع رابطهی این دو کمی مقاومت داشتم. ترکیبشان روی کاغذ آنقدر بدیهی به نظر نمیرسد که از همان دقیقهی اول بگوییم این دو قرار است یک زوج سینمایی خوب شوند. اما هرچه فیلم جلو میرود، رفتوبرگشتها، جداییهای موقت و دوباره سر راه هم قرار گرفتنشان کمکم نوعی تعلیق عاطفی میسازد. گلاک این بخش را خوب میفهمد. قرار نیست تمام بار رابطه روی یک گفتوگوی طولانی یا لحظهی بزرگ عاشقانه بیفتد؛ خود خط اتفاقات است که آنها را به هم نزدیک و از هم دور میکند.
این خط اتفاقات تقریباً تا بخش پایانی کار میکند. فیلم بیشتر از آنکه بخواهد در لایههای عشق، هویت یا سکس فرو برود، خودش را به حرکت متعهد میکند. و اینجا ایرادی هم ندارد. هر رامکامی قرار نیست دربارهی ماهیت عشق رساله بنویسد. گاهی کافی است دو آدم بسازد، چند ساعت آنها را کنار هم بیندازد و کاری کند مخاطب دلش بخواهد این دو کمی بیشتر کنار هم بمانند. «فقط یک شب» در بخش قابلتوجهی از زمانش همین کار ساده را انجام میدهد و برخلاف فیلم قبلی گلاک، اینبار دستکم شخصیتها آنقدر جان دارند که فقط دو چهرهی جذاب در مقابل دوربین نباشند.
حسرت بزرگتر جایی دیگر است: نیویورک.
نیویورک در تاریخ سینما یکی از آن شهرهایی است که بارها خودش تبدیل به شخصیت شده؛ شهری پر از حافظه، تنهایی، ازدحام، بیخوابی، نور، خطر و امکان تصادف. اما در رامکامهای هالیوودی همین شهر بارها به یکی از هرزترین لوکیشنهای ممکن تبدیل شده؛ چند کارتپستال، چند خیابان، یک نمای آشنا، رودخانهی هادسون و بعد تمام. «فقط یک شب» هم متأسفانه بیشتر به همین استفادهی دوم نزدیک میشود.
این مسئله در فیلمی که تمام روایتش روی یک شب و پرسهزدن دو آدم در شهر بنا شده، بیشتر به چشم میآید. مسیر میان دو اتفاق فقط نباید فاصلهی فیزیکی باشد. دو شخصیت وقتی از یک حادثه به حادثهی بعدی میروند، دقیقاً همانجاست که فیلم میتواند رابطه را نفس بدهد. راهرفتن، مکث، سکوت، نگاهکردن به شهر، خستگی، فاصلهی بدنها و حتی بیهدفبودن چند دقیقهای میتوانند خودشان بخشی از درام باشند. اما گلاک بیشتر این فاصلهها را به تونل انتقال تبدیل میکند؛ باید از این نقطه به اتفاق بعدی برسیم، پس حرکت میکنیم و تمام.
این همان چیزی است که بخش بزرگی از رامکامهای معمول هالیوودی از دست میدهند و شاید یکی از دلایلی باشد که بیشتر به مذاق مخاطب نوجوان خوش میآیند تا کسی که دنبال تجربهی سینمایی کاملتری است. رخدادها بهتنهایی کافی نیستند. اگر فیلمی بخواهد یک قدم از فرمول جلوتر برود، باید برای فاصلهی میان رخدادها نیز تعریف دراماتیک داشته باشد. نزدیکشدن آدمها اغلب نه در لحظهی حادثه، بلکه در همان فاصلههایی رخ میدهد که هیچ اتفاق بزرگی نمیافتد.
«فقط یک شب» دقیقاً چنین فرصتی را در اختیار دارد و از آن استفاده نمیکند. گلاک میتوانست پرسهی شبانهی این دو نفر را تبدیل به بخشی از رابطه کند؛ میتوانست نیویورک را نفر سوم این رابطه کند. اما شهر بیشتر در حد همان پسزمینهی براق و آشنایی باقی میماند که میشود هر چند دقیقه یکبار نمایی زیبا از آن گرفت و بعد دوباره به قصه برگشت.
موسیقی نیز به همان بیماری آشنای بسیاری از محصولات مشابه هالیوودی گرفتار است. ترانه وارد میشود تا احساس صحنه را برای مخاطب علامت بزند. این نوع چینش ظاهراً آنقدر در ذائقهی مخاطب آمریکایی تثبیت شده که گویی دیگر بخشی جدانشدنی از فرمول است، اما همچنان آزاردهنده است. جایی که تصویر، بازی و میزانسن باید بتوانند حس را منتقل کنند، ناگهان آهنگی شروع میشود تا همهچیز را هایلایت کند. نتیجه بیشتر شبیه توضیح احساس است تا تجربهی آن.
شاید بزرگترین ضربهی فیلم اما در سه سکانس پایانی وارد شود. فیلم تا آن نقطه ریتم خودش را پیدا کرده؛ یک شب پرحادثه با رفتوبرگشتهای متعدد که بهتدریج زوج مرکزی را ساخته است. بعد ناگهان گلاک انگار یادش میافتد باید همهچیز را جمع کند و سرعت را تقریباً دو برابر میکند. برشها زیاد میشوند، اتفاقها فشرده میشوند و فیلم با عجله به سمت پایان میدود. این شتاب نه هیجان میسازد و نه احساس؛ بیشتر زهر همان شبی را میگیرد که تا آن لحظه با ریتم نسبتاً مناسبی ساخته شده بود.
یک شب خوب وقتی به پایان میرسد باید اجازه بدهد خستگی، خاطره و تأثیر اتفاقات روی بدن آدمها بنشیند. اینجا اما فیلم بعد از آن همه رفتوآمد ناگهان شروع به دویدن میکند. انگار کسی ساعت را نگاه کرده و گفته باید هرچه سریعتر تمام خطوط را بست. نتیجه این است که پایان بهجای اینکه حاصل طبیعی مسیر باشد، بیشتر شبیه بخش جمعبندی فشردهای میشود که از فیلم دیگری با ضربآهنگ تندتر آمده است.
مقایسه با «هر کسی جز تو» در نهایت به نفع گلاک تمام میشود. آن فیلم برای من تقریباً نمونهی کامل یک رامکام بیخاصیت بود؛ ستاره داشت، لوکیشن داشت، اروتیسم داشت و تقریباً هیچکدام به شخصیت یا موقعیت واقعی تبدیل نمیشدند. اینجا اما حداقل میشود دید که گلاک دوباره ابزار ژانرش را به یاد آورده است. کمدی ساخته میشود، زوج مرکزی شیمی دارد، موقعیتها کار میکنند و خط اتفاقات میتواند تا مدت زیادی مخاطب را همراه خودش نگه دارد.
اما همین مقایسه نشان میدهد فاصلهی فیلم با یک رامکام واقعاً خوب کجاست. «فقط یک شب» میتواند سرگرم کند، اما کمتر میتواند از سطح اتفاق عبور کند. ایدهی علمیتخیلیاش را نیمهکاره رها میکند، نیویورک را به شهر تبدیل نمیکند، فاصلههای میان رخدادها را هدر میدهد و در پایان نیز از ریتمی که خودش ساخته میترسد و همهچیز را با عجله جمع میکند.
بااینهمه، اینبار گلاک دستکم دو آدم ساخته که میشود چند ساعت کنارشان ماند. شاید فیلم چیزی عمیق دربارهی عشق، سکس یا زندگی معاصر نگوید، اما حداقل میفهمد یک رامکام قبل از هر چیز به دو نفر نیاز دارد که حضورشان کنار یکدیگر ارزش تماشا داشته باشد.
حیف که آن یک شب را ساخته، آن دو نفر را هم پیدا کرده، اما شهری را که قرار بود همهی اینها را به هم بدوزد، پشت چند کارتپستال جا گذاشته است.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.