دو نهال زیر ماه سرگردان
«ماه سرگردان» از آن فیلمهایی است که مدتزمان طولانیاش را نه با انباشت اتفاق، بلکه با وسعت نگاه توجیه میکند. لی سانگ-ایل در حدود صد و پنجاه دقیقه فرصت میخواهد تا مخاطب را به درون زندگی دو انسان ببرد، اما حاضر نیست این زندگی را روی خط مستقیم زمان پهن کند. نقطهی ورودش همان روز بارانی و نخستین مواجههی فومی و ساراساست؛ لحظهای که هنوز نه ما چیزی از گذشتهی این دو میدانیم و نه خودشان خبر دارند چرا حضور دیگری قرار است چنین نقش بزرگی در ادامهی زندگیشان پیدا کند. از آنجا زمان کمکم باز میشود، گذشته به اکنون راه پیدا میکند و شخصیتها بهجای اینکه با چند توضیح و خاطره تعریف شوند، فرصت پیدا میکنند در برابر چشم مخاطب بالوپر بگیرند.
مهمترین بازی فیلم نیز از همین اعتماد به زمان آغاز میشود. لی سانگ-ایل تقریباً تا جایی که خودش لازم میداند، مخاطب را در پیشقضاوتی نگه میدارد که جامعه پیشتر دربارهی فومی انجام داده است. ما با مردی روبهرو هستیم که به کودکان دختر نزدیک میشود، با آنها وقت میگذراند و در گذشته مدتی همراه ساراسای خردسال بوده است. برچسب حاضر و آماده است: پدوفیلی. کافی است چند تصویر کنار یکدیگر قرار بگیرند تا همان حکمی را صادر کنیم که اطرافیان، رسانه و جامعه صادر کردهاند. پرسشی هم ممکن است بارها در ذهن تماشاگر شکل بگیرد: اگر پلیس او را بازداشت کرده، مگر بررسی پزشکی و جسمانی انجام نشده است؟ چرا واقعیت مشخص نشده؟ پاسخ فیلم پیچیدهتر از یک نقص در روند قضایی است. مردم معمولاً آن چیزی را باور میکنند که دیدهاند و تصویری که از فومی ساخته شده، از هر حقیقت خصوصی دربارهی بدنش قدرت بیشتری پیدا کرده است.
نکته اینجاست که فومی اصلاً انسانی نیست که نیاز به تبرئه از جرمی داشته باشد که مرتکب شده است. فیلم نیز قرار نیست در پایان ناگهان مدرکی بیرون بکشد و بگوید تمام این مدت اشتباه میکردید. آنچه دربارهی او آشکار میشود، توضیح میدهد چرا شکل رابطهای که برای خودش انتخاب کرده چنین بوده است. فومی نقص جسمانی خودش را آنقدر شرمآور میبیند که حاضر است انگ هولناک جامعه را تحمل کند، اما حقیقت بدنش را عریان نکند. رابطه با دختران خردسال برای او نه رابطهای جنسی، بلکه نوعی دوستی است: غذاخوردن، کتابخواندن، قدمزدن، بازی و وقتگذراندن. کودک از او انتظار یک رابطهی کامل بزرگسالانه ندارد و همین فقدان انتظار، فضایی برای پنهانشدن فومی فراهم میکند. او در واقع میل و نیاز عاطفی خودش را طوری دستکاری کرده که مجبور نباشد با چیزی که بیش از هر قضاوت اجتماعی از آن شرم دارد، مواجه شود.
این همان جایی است که تفاوت «ماه سرگردان» با فیلمی مانند «اسپارتا» روشن میشود. در «اسپارتا» با انسانی مواجه بودیم که واقعیت یک انحراف جنسی بهتدریج در برابر مخاطب آشکار میشد و فیلم از ما میخواست بدون هیولاسازی، وجود آن واقعیت را ببینیم. اینجا جهت حرکت تقریباً معکوس است: جامعه ابتدا برچسب را ساخته و فیلم باید نشان دهد چگونه برچسب میتواند جای واقعیت را بگیرد. لی سانگ-ایل نمیگوید پیشداوری همیشه غلط است؛ میگوید دیدن، لزوماً دانستن نیست و چیزی که در چند تصویر برایمان بدیهی جلوه میکند، ممکن است فقط شکل بیرونی زندگی انسانی باشد که حقیقتش را از همه پنهان کرده است.
نخستین چتر سفید فیلم شاید بهترین تصویر برای شکل رابطهی فومی و ساراسا باشد، بدون اینکه لازم باشد آن را به نمادی پرطمطراق تبدیل کنیم. ساراسا شب قبل مورد تعرض جنسی قرار گرفته و صبح، در روزی بارانی، جوانی بیخبر از این اتفاق چترش را در درستترین لحظه بالای سر او میگیرد. فومی هم از زخم و نقص خودش چیزی نمیگوید. دو انسان که هنوز از آسیب دیگری خبر ندارند، برای چند لحظه زیر یک سقف کوچک سفید قرار میگیرند. این چتر قرار نیست جهان را عوض کند. فقط پناهی موقت است؛ همان چیزی که هر دو در تمام زندگی به دنبالش خواهند گشت.
رابطهی آنها در کودکی نیز از همین جنس است. ساراسا پیش فومی میتواند بخشی از کودکیای را تجربه کند که جهان اطرافش از او گرفته است. فومی هم کنار ساراسا میتواند رابطهای داشته باشد که بدن و شرمش دائماً از او مطالبهای نمیکنند. این نزدیکی نه از جنس میل جنسی، بلکه نوعی همزیستی و امنیت است. مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که سالها بعد ساراسا دوباره وارد زندگی فومی میشود. مهم است که این مواجهه انتخاب ساراساست، نه فومی. مردی که تمام این سالها خط زندگی خودش را بر اساس دوری، سکوت و کنترل چیده، ناگهان با انسانی روبهرو میشود که بخشی از گذشتهی مشترکشان را دوباره مقابل او گذاشته است. این بازگشت، آرامش فومی را نمیسازد؛ ابتدا آن را ویران میکند.
فیلم از این نقطه به بعد عشق را نیز در شکلی نامتعارف دنبال میکند. گذشتهی مشترک آنها چیزی نیست که رابطهی اکنون را نابود کند؛ برعکس، همان چیزی است که پیوندشان را تثبیت میکند. دشمن این رابطه نگاه بیرونی است. گذشته برای فومی و ساراسا مأمن مشترک است، اما جامعه همان گذشته را مدرکی علیه آنها میبیند. هرچه این دو بیشتر به امکان زیستن کنار یکدیگر نزدیک میشوند، نگاه دیگران بیشتر تلاش میکند آنچه را میانشان وجود دارد با واژهها و برچسبهای آماده تعریف کند. گویی آنها اجازه ندارند رابطهشان را خودشان نامگذاری کنند؛ جامعه پیشاپیش نامش را انتخاب کرده است.
اعتراف ساراسا که نزد فومی «خود واقعیاش» است، در همین چارچوب معنا پیدا میکند. او پیش مردی ایستاده که در نگاه جامعه باید منشأ تهدید باشد، اما تنها جایی که برایش امکان کنارگذاشتن نقشهای تحمیلشده فراهم شده همان نزدیکی است. فومی نیز در نهایت به شکل دیگری همین اعتراف را انجام میدهد. او سالها زندگیاش را صرف مخفیکردن چیزی کرده که آن را مایهی شرم میدانسته و در نتیجه اجازه داده دیگران داستان دیگری دربارهاش بنویسند. کنار ساراسا برای نخستین بار امکان آن را پیدا میکند که میان حقیقت بدن، نیاز عاطفی و تصویری که جهان از او ساخته فاصله بگذارد.
استعارهی «نهال رشدنکرده» نیز از همینجا به یکی از ظریفترین موتیفهای فیلم تبدیل میشود. فومی خودش را به نهالی تشبیه میکند که نتوانسته رشد کند؛ تصویری که فیلم با فلشبک به درختی در حیاط خانه و مادری که آن را دور میاندازد ریشهدار میکند. این نهال فقط توضیح نقص جسمانی نیست. تصویری از انسانی است که در نقطهای از رشد خود متوقف شده و از همان لحظه یاد گرفته هر چیزی را که قرار است بزرگ شود، پیشاپیش محکوم به حذف بداند. اما فیلم آرامآرام ساراسا را نیز به بخش دیگری از همین تصویر تبدیل میکند. او هم در ظاهر بزرگ شده، زندگی ساخته و رابطهای دارد، اما بخشی از وجودش همچنان در همان گذشته و زیر همان چتر سفید مانده است. دو نهال رشدنکرده، نه از آن جهت که کودک ماندهاند، بلکه چون جهان فرصت رشد طبیعی را از هر دو گرفته است.
در سوی دیگر ریو قرار دارد؛ شاید موجزترین ابزار فیلم برای تبدیل جامعه به یک شخصیت انسانی. او از همان ابتدا با گذشتهی ساراسا از مسیر ترحم و قضاوت مواجه میشود. دوستداشتن او آمیخته به این احساس است که با انسانی آسیبدیده روبهروست که باید نجاتش دهد. همین نگاه باعث میشود ساراسا را نه بهعنوان انسانی مستقل، بلکه تا حدی بهعنوان موجودی وابسته به مراقبت خودش ببیند. فیلم بعدتر بدون آنکه ریو را به شروری تکبعدی تبدیل کند، بیماری رابطهای خودش را نیز آشکار میکند. مردی که تجربهی طردشدن توسط مادر را با خود حمل میکند، انگار به دنبال کسی است که نتواند او را ترک کند. در نتیجه وقتی ساراسا واقعاً میرود، فقط یک رابطه برای ریو تمام نمیشود؛ همان ترس قدیمی دوباره روی سرش خراب میشود.
ارزش ریو دقیقاً در همین ایجاز است. لی سانگ-ایل برای نشاندادن سازوکار قضاوت اجتماعی نیازی به دادگاه، گروهی از مردم یا سخنرانیهای اخلاقی ندارد. یک مرد کافی است؛ کسی که خودش را منطقی، حامی و «عادی» میداند اما تمام رابطه را از پشت عینک پیشفرضهایش میبیند. جامعه نیز با فومی همین کار را کرده است. برچسبی میسازد، بعد همهی رفتارهای فرد را از خلال همان برچسب تفسیر میکند و دیگر جایی برای حقیقت باقی نمیگذارد.
آنچه این جهان سنگین را قابل تنفس میکند، شاعرانگیای است که فیلم از دل سکون بیرون میکشد. لی سانگ-ایل برای شاعرانهشدن نیاز به دیالوگهای بزرگ یا تصاویر نمایشی ندارد. نگاهها، فاصلهی بدنها، مکثها و سکون فومی در برابر هیجان تازهای که ورود دوبارهی ساراسا به زندگیاش ایجاد کرده، خودشان زبان فیلماند. فومی بیشتر اوقات انگار میخواهد کوچکترین حرکت را هم کنترل کند تا چیزی از درونش بیرون نریزد؛ ساراسا درست در نقطهی مقابل، با بازگشتش دوباره به حرکت و زندگی میل پیدا میکند. یکی ساکن مانده تا فرو نریزد و دیگری وارد قاب شده تا آن سکون را بشکند.
بازیگران نیز دقیقاً در همین منطق حل میشوند. هیچکدام تلاش نمیکنند با نشانههای بیرونی پیچیدگی شخصیت را فریاد بزنند. شرم فومی در سکون اوست، نه در مونولوگهای توضیحی؛ نیاز ساراسا به نزدیکی در حرکتش به سمت اوست، نه در جملاتی که فیلم بخواهد بارها تکرار کند. همین مهار بازیها باعث میشود زمان طولانی فیلم به کار شخصیتها بیاید. ما مجبور نیستیم اطلاعات را ببلعیم؛ فرصت داریم آدمها را نگاه کنیم.
ماه نیز در طول فیلم درست مانند رابطهی این دو حالت ثابتی ندارد. گاهی پشت ابر پنهان است و گاهی در آسمانی صاف دیده میشود. فیلم با این تصویر قرار نیست معمای نمادین پیچیدهای بسازد. ماه همان کیفیت زندگی فومی و ساراسا را پیدا میکند: حضور دارد، اما همیشه امکان دیدهشدنش یکسان نیست. آنها هم اگر بخواهند کنار یکدیگر بمانند باید بپذیرند که دورههایی از روشنی و دورههایی از پنهانشدن در انتظارشان است. آرامش برای این دو وضعیت دائمی نیست؛ لحظهای است میان دو بحران.
شاید به همین دلیل ویرانی در «ماه سرگردان» پایان هیچ چیز نیست. فومی و ساراسا بارها باید چیزی را از دست بدهند تا دوباره امکان حرکت پیدا کنند. هر بار جهان بیرون رابطه را میشکند، آنها دوباره سرگردان میشوند و باید جای دیگری برای زیستن پیدا کنند. اما این سرگردانی همان شکست کامل نیست. تا وقتی دیگری وجود دارد، هنوز چیزی شبیه همان چتر سفید روز نخست باقی مانده است؛ پناهی که نمیتواند باران را متوقف کند، اما میتواند برای مدتی اجازه دهد دو نفر زیر باران تنها نباشند.
«ماه سرگردان» برای من بیش از هر چیز فیلمی دربارهی خطر اعتماد بیچونوچرا به برچسبهاست. نه با این ادعای سادهلوحانه که هر متهمی قربانی سوءتفاهم است، بلکه با این پرسش دشوارتر که ما چقدر زود از تصویر به یقین میرسیم. فومی بهدلیل شرمی عمیق اجازه میدهد جامعه حقیقتی دروغین دربارهاش بسازد و ساراسا نیز سالها زیر روایت دیگران از گذشتهی خودش زندگی میکند. لی سانگ-ایل این دو را کنار هم قرار میدهد تا نشان دهد گاهی برای شناخت یک انسان باید ابتدا تمام نامهایی را که دیگران روی او گذاشتهاند کنار زد.
و شاید تمام فیلم را بتوان دوباره به همان روز بارانی برگرداند: دخترکی زخمی و جوانی که خودش نیز زخمی را پنهان کرده، بدون شناختن گذشته و نقص یکدیگر زیر یک چتر سفید قرار میگیرند. هیچکدام دیگری را نجات نمیدهد. هیچ معجزهای هم رخ نمیدهد. فقط برای نخستین بار جایی پیدا میکنند که میتوانند چند قدم کنار هم راه بروند. باقی این صد و پنجاه دقیقه، داستان همین تلاش است؛ دو نهال که هر بار جهان آنها را از خاک بیرون میکشد، دوباره جایی زیر ماه سرگردان برای ریشهدواندن پیدا میکنند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.