اتفاقهایی که فرصت زندگی پیدا نمیکنند
«قرار بازی» از همان ابتدا تکلیف خودش را با مخاطب روشن میکند. لوک گرینفیلد قرار نیست وانمود کند پشت این قصهی شلوغ و بازیگوش، درامی عمیق یا حرفی بزرگ پنهان کرده است؛ فیلم میخواهد یک کمدی مفرح باشد که دو مرد، دو کودک و مجموعهای از اتفاقهای عجیب را کنار هم قرار دهد و بعد آرامآرام از دل همین موقعیت وارد اکشن و حتی یک مسیر علمیتخیلی شود. این صداقت اولیه اتفاقاً به نفع فیلم است، چون مخاطب از همان مقدمه میداند با چه نوع اثری طرف است و قرار نیست برای کشف لایههایی که اساساً وجود ندارند به فیلم فشار بیاورد. مشکل «قرار بازی» نه سبکبودنش است و نه میلش به سرگرمی؛ مسئله از جایی شروع میشود که این سرگرمی هیچوقت فرصت پیدا نمیکند به یک تجربهی منسجم تبدیل شود. همهچیز به تکههایی از اتفاق بدل میشود که پشت سر هم ردیف شدهاند؛ گویی فیلم مدام از یک موقعیت به موقعیت بعدی میپرد، بیآنکه اجازه بدهد مخاطب چند دقیقه با آدمهایش زندگی کند.
این عجله بیش از همه به رابطهی دو مرد اصلی آسیب میزند. قصه بالقوه میتوانست دربارهی چند روز زندگی مشترک دو آدم کاملاً متفاوت باشد که بر حسب اتفاق در کنار هم قرار گرفتهاند و بعد ناخواسته وارد مسیری عجیب میشوند. چنین ساختاری بهخودیخود ظرفیت کمدی زیادی دارد؛ چون تفاوت سبک زندگی، پدر بودن، تنهایی، ترس و شیوهی مواجهه با بحران میتواند بهتدریج شخصیتها را مقابل هم قرار دهد و از دل همین اصطکاک، هم شوخی و هم درام تولید کند. «قرار بازی» اما بهجای اینکه این فاصله را زندگی کند، بیشتر از خود اتفاق لذت میبرد. موقعیت شروع میشود، شوخی یا اکشنی از آن استخراج میشود و پیش از اینکه چیزی در رابطهی آدمها تغییر کند، فیلم سراغ مرحلهی بعد میرود. در نتیجه آنچه باید تبدیل به همراهی چندروزهی دو مرد شود، بیشتر شبیه مجموعهای از ایستگاههای روایی است.
کوین جیمز و آلن ریچسون در همین چهارچوب محدود هم میتوانند انرژی مناسبی به فیلم بدهند. تضاد میان آنها به اندازهای هست که کمدی را برای مدتی سرپا نگه دارد، اما فیلم فقط به ظاهر این تضاد وابسته نمیشود و این یکی از تصمیمهای درستش است. بهخصوص دربارهی ریچسون، گرینفیلد هوشمندانه از تبدیل او به نسخهای کمدی از شمایل اکشن قبلیاش پرهیز میکند. فیلم صرفاً به این دلیل که با بدنی ورزیده و سابقهای اکشن طرف است، او را به ماشین شکستناپذیر شوخیها تبدیل نمیکند. در عوض، مردی تنها میسازد که پشت این ظاهر سرسخت، گذشته و مسئلهای خانوادگی دارد. اما درست همینجا باز همان شتاب فیلم وارد عمل میشود. تنهایی او و رابطهاش با پدر فقط معرفی میشوند، نه دراماتیزه. فیلم آنقدر نگران است که مبادا از محور اکشن و هیجان دور شود یا ضربآهنگ کمدی افت کند که اجازه نمیدهد این بخش از شخصیت واقعاً وارد جریان داستان شود.
این تصمیم شاید در نگاه اول منطقی به نظر برسد؛ فیلمی که خودش را یک سرگرمی سبک معرفی کرده، چرا باید ناگهان وارد درام خانوادگی مفصل شود؟ مسئله این است که درام لزوماً به معنای کندکردن فیلم یا سنگینکردنش نیست. گاهی فقط چند لحظهی درست کافی است تا مخاطب بفهمد اتفاق بعدی برای شخصیت چرا اهمیت دارد. اکشن زمانی بهتر جا میافتد که پشت آن چیزی وجود داشته باشد که ارزش حفظکردن داشته باشد. «قرار بازی» طراحی اکشن بدی ندارد؛ برعکس، درگیریها و تعقیبها در بسیاری از لحظات سرحال و درست اجرا شدهاند و تغییر لحن از کمدی به اکشن نیز برای من کاملاً بهجا بود. مشکل این نیست که فیلم ناگهان ژانرش را عوض میکند؛ مشکل این است که اکشن روی بستری از اتفاقهای سریع قرار گرفته که درام فرصت نکرده میان آنها پیوند ایجاد کند.
بچهها در این میان یکی از غافلگیریهای خوب فیلماند. آنها صرفاً بهانهی عنوان یا وسیلهای برای قراردادن دو مرد کنار هم نیستند و از نظر بازی، پابهپای زوج اصلی حرکت میکنند. حضورشان طبیعی است و در بخشهایی حتی میتوانند مرکز انرژی صحنه شوند. اتفاقاً همین مسئله حسرت را بیشتر میکند، چون این دو کودک بالقوه میتوانستند پایههای اصلی درام فیلم باشند. رابطهی هرکدام با مرد بزرگسال همراهش میتوانست چیزی از پدر بودن، تنهایی، اعتماد و حتی تفاوت دو مرد را آشکار کند و در عین حال هیچ آسیبی هم به کمدی نزند. اما گرینفیلد ترجیح میدهد آنها هم در همان منطق تکهتکهی فیلم باقی بمانند؛ در هر بخش حضور لازم را دارند، شوخی یا واکنشی ارائه میکنند و بعد روایت دوباره به اتفاق بعدی میرسد. فیلم ظرفیت شخصیتهای کودک را میبیند، اما حاضر نیست روی آن سرمایهگذاری کند.
گروه مادران استیشنسوار هم نمونهی دیگری از همین امکانات هدررفته است. حضورشان میتوانست یک لایهی اجتماعی و کمدی تازه به جهان فیلم اضافه کند؛ جماعتی که از دل زندگی روزمرهی والدین بیرون آمدهاند و میتوانستند هم مقابل زوج اصلی قرار بگیرند و هم یک زیرجهان ابزورد برای کمدی بسازند. همان چند حضور کوتاه نشان میدهد این گروه قابلیت تبدیلشدن به چیزی فراتر از شوخی گذرا را داشت. اگر فیلم کمی بیشتر کنار آنها میماند، جهانش از وابستگی کامل به دو مرد اصلی فاصله میگرفت و کمدی نیز تنوع بیشتری پیدا میکرد. اما باز هم شتاب روایت اجازه نمیدهد. آدمها وارد میشوند، ظرفیتشان دیده میشود و پیش از آنکه جان بگیرند کنار گذاشته میشوند.
همین ساختار تکهتکه وقتی فیلم وارد ماجرای کلونسازی میشود بیشتر خودش را نشان میدهد. ایدهی علمیتخیلی بهجای اینکه بهتدریج از دل جهان فیلم بیرون بیاید، بیشتر شبیه وصلهای است که گرینفیلد برای انتقال روایت به بعدی تازه روی قصه میچسباند. خود ایده به اندازهای عجیب هست که میتوانست فیلم را وارد قلمرویی محیرالعقول یا حتی ابزورد کند؛ بهخصوص وقتی پیشتر کمدی و اکشن را کنار هم داشتهایم. اما «قرار بازی» نه آن را آنقدر جدی میگیرد که به یک موقعیت علمیتخیلی واقعی تبدیل شود و نه آنقدر اغراقش میکند که ابزورد بودنش به بخشی از لحن بدل شود. کلونسازی فقط یکی دیگر از اتفاقهایی است که باید رخ دهد تا قصه بتواند وارد مرحلهی بعدی شود.
این دقیقاً همان تفاوت میان «رخداد» و «پرداخت» است که فیلم مدام از آن ضربه میخورد. یک اتفاق عجیب زمانی به بخشی از جهان تبدیل میشود که واکنش آدمها، قواعد جدید و پیامدهایش روی روایت اثر بگذارند. اینجا فیلم بیشتر از غافلگیری اولیهی ایده استفاده میکند و بعد خیلی سریع آن را به موتور حرکت بدل میکند. در نتیجه حتی علمیتخیلیترین بخش فیلم هم نمیتواند حس شگفتی ایجاد کند. مخاطب فرصت ندارد از خودش بپرسد این اتفاق دقیقاً چه معنایی برای شخصیتها دارد، چون فیلم پیش از شکلگرفتن سؤال بعدی را مطرح کرده است.
کمدی نیز با وجود شادابی اولیه از همین پراکندگی آسیب میبیند. لحظات بامزه وجود دارند و انرژی بازیگران هم در بخشهایی مخاطب را نگه میدارد، اما کمدی هرگز یک جریان واحد نمیسازد. شوخیها بیشتر متعلق به موقعیتهای جدا هستند تا جهان فیلم. این فرق بزرگی است. در یک کمدی منسجم، بعد از مدتی شخصیتها، روابط و قواعد جهان خودشان به منبع خنده تبدیل میشوند و مخاطب حتی پیش از کاملشدن موقعیت میتواند بفهمد اصطکاک از کجا خواهد آمد. در «قرار بازی» اغلب باید منتظر بمانیم ببینیم اتفاق بعدی چیست تا شوخی بعدی هم شکل بگیرد. کمدی از درون شخصیتها رشد نمیکند؛ همراه رخدادها جابهجا میشود.
بااینحال نباید مزیتهای فیلم را بهخاطر همین نقصان نادیده گرفت. تغییر لحن از کمدی به اکشن طبیعی است و فیلم در بسیاری از بخشهای اکشن انرژی مناسبی دارد. طراحی درگیریها بهاندازهی یک سرگرمی سبک جواب میدهد و استفاده از ریچسون هم آنقدر مستقیم و تنبل نیست که فقط سابقهی اکشن او را به شوخی بگیرد. کودکان خوب بازی میکنند و حتی شخصیتهای فرعیای مثل همان مادران نشان میدهند اگر فیلم کمی صبورتر بود، ظرفیت ساختن جهانی بسیار غنیتر از چیزی که در نهایت میبینیم وجود داشت. مشکل این است که تقریباً هر مزیت فیلم بلافاصله با یک «اما» همراه میشود؛ چون گرینفیلد هر بار چیزی پیدا میکند که میتواند رشد کند، اما قبل از رشد آن را رها میکند.
پردهی پایانی طبیعیترین نتیجهی همین رفتار است. وقتی یک فیلم تمام مدت اتفاق را روی اتفاق گذاشته و فرصت نداده روابط، خردهروایتها و ایدهها به یکدیگر متصل شوند، پایان هم نمیتواند ناگهان همهچیز را به وحدت برساند. گرینفیلد بیشتر فیلم را تمام میکند چون زمان تمامکردنش رسیده، نه چون روایت به نتیجه رسیده است. تفاوت این دو بسیار مهم است. پایان باید جایی باشد که مسیر قبلی معنای تازهای پیدا کند یا دستکم تنش و کمدی به نقطهای برسند که حس کنیم چیزی کامل شده است؛ اینجا بیشتر احساس میشود آخرین تکه هم کنار بقیه قرار گرفته و حالا دیگر میتوان تیتراژ را بالا آورد.
سکانس خانه در ساعت دو نیمهشب یکی از روشنترین نمونههاست. تا آن لحظه، حتی اگر روایت منسجم نبوده، دستکم کمدی توانسته در مقاطعی انرژی فیلم را حفظ کند. اما در این بخش انگار همان موتور هم خاموش میشود. فیلم به نقطهای میرسد که باید نتیجهی تمام آن شلوغی، تضادها و مناسبات را به شکلی مفرح جمع کند، اما دیگر چیزی برای ادامهدادن ندارد. شتابی که ابتدا باعث سرزندگی بود، در پایان خودش را به شکل خستگی نشان میدهد. وقتی هر ایدهای پیش از پختهشدن مصرف شده، طبیعی است که در لحظهی جمعبندی دیگر چیزی باقی نماند که بتوان از آن شوخی تازه یا نتیجهای دراماتیک بیرون کشید.
«قرار بازی» در نهایت از آن فیلمهایی است که نمیتوان گفت اساساً سرگرمکننده نیست. شادابی دارد، بازیگرانش انرژی مناسبی دارند، کودکان خوباند، اکشن در بخشهایی درست طراحی شده و حتی ترکیب ژانری فیلم هم بالقوه جواب میدهد. مسئله این است که همهی اینها در فیلمی اتفاق میافتند که هیچوقت حاضر نیست چند دقیقه در یک نقطه بماند. گویی گرینفیلد مدام نگران است اگر سرعت کم شود، مخاطب حوصلهاش سر برود؛ در نتیجه هر چیزی را درست زمانی که میتواند تبدیل به شخصیت، رابطه، جهان یا حتی شوخی ماندگار شود قطع میکند و سراغ بعدی میرود.
مشکل فیلم مفرحبودن نیست؛ اتفاقاً کاش به همین مفرحبودن بیشتر اعتماد میکرد و اجازه میداد آدمهایش در دل آن زندگی کنند. اگر دو مرد و دو کودک چند روز واقعی را کنار هم تجربه میکردند، اگر مادران فرصت بیشتری برای واردشدن به جهان کمدی داشتند، اگر تنهایی ریچسون فقط معرفی نمیشد و اگر کلونسازی به چیزی فراتر از یک وصله تبدیل میشد، همان سرگرمی سبک میتوانست بسیار کاملتر باشد. اما «قرار بازی» آنقدر برای رسیدن به صحنهی بعدی عجله دارد که خودش مهمترین چیز را جا میگذارد: فاصلهی میان دو اتفاق؛ همان جایی که معمولاً زندگی شکل میگیرد.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.