پوستر فیلم شهرستان یونین

روزنه‌ای برای ادامه

شهرستان یونین
Union County
محصول ۲۰۲۶ – ایالات متحده
ژانر درام
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۳
کارگردان Adam Meeks
نویسنده مصطفی ملکی

«شهرستان یونیون» فیلمی ساکن درباره‌ی انسانی است که نه در جست‌وجوی رستگاری بزرگ، بلکه در پی کوچک‌ترین دلیلی برای ادامه‌دادن زندگی‌ست. آدام میکس از همان ابتدا وسوسه نمی‌شود اعتیاد را به مجموعه‌ای از لحظات پرتنش، سقوط‌های نمایشی یا بازگشت‌های ملودراماتیک تبدیل کند. کودی در نقطه‌ای وارد فیلم می‌شود که بی‌هدفی تقریباً تمام زندگی‌اش را بلعیده؛ انسانی که حتی برای بیان خواسته‌اش واژه‌ی مناسبی ندارد و با زبان بی‌زبانی از جهان اطرافش می‌خواهد روزنه‌ای برایش باز بگذارد.

همین امتناع از هیجان‌سازی غیرضروری مهم‌ترین امتیاز فیلم است. «شهرستان یونیون» به‌خوبی می‌فهمد که زندگی یک فرد درگیر اعتیاد الزاماً از سلسله‌ای از نقاط اوج و سقوط ساخته نشده است. بخش بزرگ‌تری از این زندگی در انتظار، سکوت، تلاش‌های روزمره، وسوسه‌های کوچک و لحظاتی می‌گذرد که ظاهراً هیچ اتفاق مهمی در آن‌ها نمی‌افتد. میکس نیز به همین ریتم وفادار می‌ماند و اجازه می‌دهد شخصیتش در همین سکون ساخته شود.

کودی از همان ابتدا شخصیت دارد، نه به‌دلیل اطلاعاتی که فیلم درباره‌ی گذشته‌اش در اختیار ما می‌گذارد، بلکه به‌واسطه‌ی همین سیرکردن در بی‌هدفی. صورت و بدن ویل پولتر حامل این وضعیت‌اند. چهره‌پردازی فیلم هیچ تلاشی برای اغراق در نشانه‌های ظاهری اعتیاد ندارد و پولتر نیز از نمایشگری فاصله می‌گیرد. نتیجه، حضوری است که در کنار آدم‌های واقعی درگیر اعتیاد به‌طرز قابل‌توجهی حل می‌شود؛ تا جایی که در بسیاری از صحنه‌ها مرز میان بازیگر حرفه‌ای و آدم‌هایی که عملاً بخشی از زندگی خودشان را مقابل دوربین آورده‌اند، کم‌رنگ می‌شود.

این ویژگی اهمیت زیادی دارد، چون فیلم از همان ابتدا موضع روشنی درباره‌ی آدم‌هایش دارد: قرار نیست کسی به موضوع ترحم تبدیل شود. «شهرستان یونیون» بر کرامت انسانی بنا شده است. آدم‌های حاضر در جلسات ریکاوری برای ساختن درام مصرف نمی‌شوند و گذشته‌های دردناکشان ابزار تحریک احساس مخاطب نیست. آن‌ها حرف می‌زنند چون بخشی از فرایندی هستند که در آن تلاش می‌کنند دوباره به زندگی برگردند.

در همین ساختار، مسئولیت فردی نیز بدون شعارزدگی مطرح می‌شود. نخستین کلام فیلم تقریباً تکلیف نگاهش را روشن می‌کند: هیچ‌کس به‌اندازه‌ی خود فرد مسئول انتخاب‌هایش نیست. اما فیلم این حرف را به شکلی اخلاق‌گرایانه و تنبیهی بیان نمی‌کند. حتی انتخاب فردی نیز می‌تواند دوربرگردان داشته باشد. انسان ممکن است اشتباه کند، دوباره بلغزد، برگردد و باز تلاش کند. مسئولیت در اینجا معادل محکومیت نیست؛ بیشتر شبیه پذیرفتن این واقعیت است که هیچ‌کس نمی‌تواند به‌جای دیگری تصمیم نهایی برای ادامه‌دادن بگیرد.

رابطه‌ی کودی و جک نیز همین مسئله را به شکلی زنده‌تر نشان می‌دهد. هر دو زبان یکدیگر را می‌فهمند چون در همان چرخه‌ی بی‌هدفی زندگی کرده‌اند. صمیمیتشان در ابتدا حتی مخرب است؛ کافی است جک دوباره وارد آن وضعیت شود تا کودی نیز بدون مقاومت جدی به تزریق بازگردد. نوآ سنتینئو در برابر سکون و انقباض پولتر، روی دیگری از همان جهان را می‌سازد؛ فعال‌تر و پرانرژی‌تر، اما گرفتار همان بی‌هدفی. یکی ساکت‌تر است و دیگری پرتحرک‌تر، ولی هر دو به زبان مشترکی از فرار و نشئگی تعلق دارند.

شب تصادف مهم‌ترین نقطه‌ی عطف فیلم است. نشئگی پس از تزریق، تصادف، فرار، بازداشت جک و مهم‌تر از همه تعلیق میان زنده‌بودن یا مردن او در ذهن کودی، برای نخستین‌بار بی‌هدفی شخصیت اصلی را می‌شکنند. او ناخودآگاه به خانه‌ی خواهرش پناه می‌برد، خواهر با پلیس تماس می‌گیرد و از همین نقطه مسیر جدی ریکاوری آغاز می‌شود. انگار کودی باید آن تصادف را تجربه می‌کرد تا هدف نه از راه میل، بلکه ابتدا از راه اجبار وارد زندگی‌اش شود.

فیلم باهوش‌تر از آن است که این نقطه را به لحظه‌ی «تولد دوباره» تبدیل کند. کودی بعد از حادثه ناگهان انسان دیگری نمی‌شود؛ فقط برای نخستین‌بار مجبور می‌شود وجود مسیری متفاوت را بپذیرد. هدف هنوز بسیار دور است، اما دیگر کاملاً غایب نیست. همین تفاوت کوچک برای فیلمی که تمام منطقش بر تغییرات آرام و تدریجی بنا شده، اهمیت زیادی دارد.

خواهر کودی یکی از بهترین نمونه‌های نگاه انسانی فیلم است. خستگی و ناامیدی او بیشتر از هر توضیحی در چهره‌اش دیده می‌شود. خودش به زندگی برگشته و رنگ زندگی در صورتش وجود دارد، اما سکوتش برای کودی دردناک است؛ سکوت کسی که سال‌ها امیدوار بوده بتواند برادرش را از این وضعیت بیرون بکشد و حالا حتی انرژی لازم برای دوباره امیدوارشدن را هم ندارد. فیلم از این رابطه برای ساختن یکی از مهم‌ترین گزاره‌هایش استفاده می‌کند: دوست داشتن کسی الزاماً به معنای توانایی نجات‌دادن او نیست.

همین حقیقت را در واگویه‌های دیگر افراد حاضر در برنامه‌ی ریکاوری هم می‌بینیم. هرکدام به شکلی وارد این چرخه شده‌اند و هیچ‌کس جز خودشان نمی‌تواند تصمیم نهایی برای خروج را بگیرد. حضور آدم‌های واقعی، مددکاران اجتماعی و کسانی که خودشان این مسیر را تجربه کرده‌اند، به فیلم نوعی پویایی می‌دهد که با بازیگری بازسازی‌شده به‌راحتی به دست نمی‌آمد. مخاطب خیلی زود می‌فهمد بسیاری از این آدم‌ها «بازی» نمی‌کنند؛ آن‌ها بخشی از زندگی‌شان را جلوی دوربین ادامه می‌دهند.

ساختار دادگاه بازپروری نیز برای فیلم اهمیت زیادی دارد. کنار هم قرار گرفتن تنبیه و تشویق در فرایند ریکاوری قابل توجه است؛ سیستمی که فقط مجازات نمی‌کند و فقط هم دلگرمی نمی‌دهد، بلکه بازگشت را در مجموعه‌ای از قواعد، مسئولیت‌ها، شکست‌ها و فرصت‌های دوباره قرار می‌دهد. فیلم در عین حال سختی کار مددکاران اجتماعی و میزان صبری را که برخورد با نمونه‌هایی مانند کودی می‌طلبد، به‌خوبی نشان می‌دهد؛ بدون آنکه از این روند یک تبلیغ ساده برای سیستم بسازد.

این نگاه در رابطه‌ی کودی و آنا نیز ادامه پیدا می‌کند. تصمیم فیلم برای تبدیل نکردن آن‌ها به یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی فوری بسیار مهم است. اگر آنا در آن شب کودی را می‌بوسید و عشق به‌عنوان جایزه یا محرک نجات وارد داستان می‌شد، تمام ظرافت مسیر شخصیت آسیب می‌دید. آنا چند پله جلوتر از کودی ایستاده است؛ خودش نیز مسیر مشابهی را تجربه کرده، اما به نقطه‌ای رسیده که دوربرگردان را پشت سر گذاشته و دوباره در مسیر قرار گرفته است. کودی هنوز به آن نقطه نرسیده. بنابراین رابطه‌ی آن‌ها نه ناجی و نجات‌یافته است و نه عاشقانه‌ای برای تزریق امید مصنوعی؛ ملاقات دو انسانی است که در دو نقطه‌ی متفاوت از یک مسیر ایستاده‌اند.

از نظر فرمی نیز سکون دوربین انتخاب درستی برای این جهان است. دوربین گاهی در گوشه‌ای روی سه‌پایه می‌ایستد و فقط انسان را در دل طبیعت یا محیط صنعتی تماشا می‌کند. این فاصله باعث می‌شود فیلم به‌جای توضیح‌دادن، اجازه‌ی مشاهده بدهد. ترکیب فضاهای طبیعی و صنعتی شهرستان نیز بارها تضادی زیبا می‌سازد؛ انسانی که میان دو جهان ایستاده اما به هیچ‌کدام تعلق کامل ندارد. موسیقی نیز به همین صبوری احترام می‌گذارد و به‌جای آنکه احساس صحنه را از بیرون تعیین کند، قدم‌به‌قدم همراه روایت حرکت می‌کند.

با این حال، همین شهرستان مهم‌ترین فقدان فیلم هم هست. نماهای طبیعی و صنعتی زیبا هستند و حتی تضادهای بصری مناسبی ایجاد می‌کنند، اما Union County هیچ‌گاه آن‌قدر که باید به شخصیت تبدیل نمی‌شود. این جغرافیا محل تولد، زندگی، اعتیاد، سقوط و زندان کودی بوده و بازگشت او باید نوعی برخورد دوباره با حافظه‌ی مکان می‌بود، اما فیلم از این امکان استفاده نمی‌کند.

دوست داشتم شهرستان را از طریق ماشین کودی ببینیم؛ خیابان‌هایی که از کنارشان عبور می‌کند، جاهایی که نگاهش برای لحظه‌ای به آن‌ها گیر می‌کند، مسیرهایی که شاید جرئت پیاده‌شدن در آن‌ها را ندارد، و گام‌هایی که دوباره او را با نقاطی از زندگی پیشینش روبه‌رو می‌کنند. فیلم طبیعت و صنعت را در قاب کنار هم قرار می‌دهد، اما هنوز فاصله‌ای میان جغرافیا و حافظه‌ی شخصیت باقی می‌ماند. برای اثری که تا این اندازه درباره‌ی بازگشت است، این غیبت کوچکی نیست.

پایان فیلم اما دقیقاً به همان اندازه‌ای که باید باز می‌ماند. «شهرستان یونیون» حق ندارد درباره‌ی آینده‌ی کودی ادعای پیروزی کند. آنچه دیده‌ایم فقط چند ماه از زندگی انسانی است که پس از سال‌ها درگیری با اعتیاد و بی‌هدفی، برای نخستین‌بار به دنبال روزنه‌ای از امید گشته است. ریکاوری در این نگاه مقصدی نیست که شخصیت در پایان فیلم به آن برسد و پرونده بسته شود؛ وضعیت دائمیِ ادامه‌دادن است. امروز می‌توانی مقاومت کنی و فردا دوباره مجبور شوی همان انتخاب را تکرار کنی.

آدام میکس فقط چراغ‌قوه‌ای برای مدت کوتاهی روی زندگی کودی می‌اندازد و سپس کنار می‌رود. زندگی پیش از ورود ما وجود داشته و پس از خروجمان هم ادامه خواهد داشت. این فروتنی شاید مهم‌ترین فضیلت «شهرستان یونیون» باشد: فیلم نمی‌خواهد اعتیاد را حل کند، شخصیتش را نجات‌یافته اعلام کند یا از رنج آدم‌های واقعی برای خلق نقطه‌ی اوج استفاده کند. تنها انسانی را می‌بیند که از بی‌هدفی خسته شده و هنوز مطمئن نیست مقصدش کجاست، اما برای اولین‌بار حاضر شده چند قدم به سمت نور حرکت کند.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟