«زک برَف» در سینما همهفنحریف است. او در بازیگری از تئاتر آغاز کرده است و پس از لمس صحنههای برادوی، وارد سینما و تلویزیون شده است. زک برف در سینما از تهیهکنندگی، ساخت موسیقی متن، دستیاری کارگردان و در نهایت بازیگری و کارگردانی، همه را تجربه کرده است. حال او در اولین درامی که هیچ نشانی از کمدی در آن نیست، در نقش کارگردان و نویسنده ظاهر شده است. داستان او در باب دختری جوان و ۲۶ ساله با نام آلیسون است. آلیسون در افتتاحیهی اثر جشن نامزدی خود را با «نیتن» و خانوادههایاشان برگزار میکند. در مسیری که بههمراه خواهر نیتن و همسرش بهسوی نیوجرسی دارند، بهناگاه تصادف میکنند و هر دو سرنشین ماشین او جان میدهند. فیلم پس از این سانحه با یک فید-اوت و فید-این به یک سال بعد میرود. روایت آقای برَف از همینجا قرار است ما را درگیر فروپاشی ذهنی آلیسون کند.
شاید با مرور کارنامهی کارگردانی زک برف در تلویزیون نباید از او انتظار ساخت اثری داشته باشیم که ما را انگشتبهدهان کند. البته زمانی که بازیگر نقش اول او «فلورنس پیو» باشد، قضیه کمی فرق میکند. اما روایت نداشتن کارگردان بر قدرت بازیگر میچربد. داستان زک برف از همان وقفهی یک ساله دچار سکته میشود و تا انتها این خلأ در روایت او وجود دارد. کاراکترهای اطراف آلیسون و دنیل، پدر نیتن، تبدیل به عروسکهایی میشوند که هر از گاهی برای هدایت آلیسون به مرحلهی بعد زندگی ظاهر میشوند و دوباره به خواب میروند. باید به آقای برف گفت که این دست روایتها نه کلیشه هستند و نه حتی روایتهای آموزشی برای معتادان کمپهای ترک اعتیاد. برف دائم در روایت خود سعی دارد تا مرز کلیشهها پیش برود و فوراً با یک دیالوگ یا تصمیم کاراکتر اصلی بهسوی دیگری برود. این هزارتویی که او در روایتاش ساخته است باعث بر هم خوردن تعادل روایی میشود. بهطور مثال ابتدا آلیسون را همچون یک معتاد درمانده و از همهجا بریده تصویر میکند که برای رفع خماری حاصل از قرصهای مسکن حاضر به مصرف هروئین هم میشود. اما همهی این اتفاقات فقط در چند دقیقه رخ میدهند و آلیسونی که تا یک ساعت قبل برای گرفتن یک حبه قرص دوست چندین ساله و مادرش را تهدید میکرد، تغییر رویه میدهد و با دوچرخه به یک انجمن ترک اعتیاد سر میزند. در سرتاسر روایت از این دست تصمیمهای ناگهانی میبینیم و گویی کارگردان هم از این تغییرها و دگرگونیهای ناگهانی لذت میبرد و چه بسا احساس غرور هم میکند.
در باب مورگان فریمن هم باید گفت که دیگر نمیتوان از او انتظاری داشت. مورگان فریمن پس از مستند «داستان خدا» گویی دیگر همان خداست. زک برف هم تحت تأثیر همین مستند است که کاراکتر دنیل را در زیرزمین خانهاش با شهر اسباببازی تنها گذاشته است و سعی دارد همان خدای مستند را در این زیرزمین زنده کند. این نوع پیرنگها برای کارگردانی چون «زک برَف» کمی پیچیده و غیرقابلهضم بهنظر میرسند. او که میدانست انتهای قصهاش کلیشهتر از هر کلیشهای در آثار مثبتاندیشی هالیوود است، چرا در در پردهی دوم دائم از زیر بار وارد شدن به همین کلیشهها فرار میکرد؟ کاش زک برف حداقل کاراکتر «لزلی» را در فیلم «به لزلی» کمی بهتر درک میکرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.