پوستر فیلم ندیمه

لانه‌ای در طبقه‌ی بالا

ندیمه
The Housemaid
Hanyeo
محصول ۱۹۶۰ – کره‌ی جنوبی
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۴
کارگردان Kim Ki-young
نویسنده مصطفی ملکی

«ندیمه» را می‌توان با داستانی بسیار ساده تعریف کرد: مردی متأهل با خدمتکار خانه‌اش رابطه برقرار می‌کند و ورود این زن به خانواده، نظم خانه را تا مرز نابودی پیش می‌برد. اما کیم کی‌یونگ در سال ۱۹۶۰ از همین پیرنگ محدود، خانه‌ای می‌سازد که تقریباً تمام اضطراب‌های جامعه‌ی کره‌ی جنوبی پس از جنگ در آن فشرده شده‌اند؛ جامعه‌ای که می‌خواهد از ویرانی بیرون بیاید، صنعت بسازد، طبقه‌ی متوسط تازه‌ای تشکیل دهد، خانه‌ی مدرن داشته باشد، زن را وارد بازار کار کند و کالاهای تازه را به فضای خصوصی بیاورد، بی‌آنکه روابط جنسیتی، ساختار خانواده و فرهنگ اجتماعی الزاماً با همان سرعت تغییر کرده باشند. در نتیجه «ندیمه» بیش از آنکه درباره‌ی ورود یک زن خطرناک به خانه باشد، درباره‌ی خانه‌ای است که پیش از ورود او مواد لازم برای انفجار را درون خودش جمع کرده است.

فیلم در یکی از خاص‌ترین مقاطع تاریخ معاصر کره ساخته شد. حکومت سینگمن ری در آوریل ۱۹۶۰ سقوط کرده بود و پیش از کودتای نظامی سال بعد، فاصله‌ی کوتاهی از گشایش سیاسی به وجود آمد که فیلم‌هایی چون «ندیمه» توانستند در آن جسارت بیشتری پیدا کنند. خود کیم کی‌یونگ نیز پیش‌تر از حساسیت سانسور نسبت به چنین داستانی بیم داشت. اهمیت این موقعیت فقط سیاسی نیست؛ جامعه‌ای که فیلم ثبت می‌کند نیز در وضعیتی میان دو نظم قرار دارد. خانواده‌ی هسته‌ای شهری، زنان کارگر کارخانه، خانه‌ی دوطبقه، پیانو و تلویزیون نشانه‌های زندگی تازه‌اند، درحالی‌که الگوی «مادر دانا، همسر خوب» همچنان یکی از تصورهای مسلط درباره‌ی زن مطلوب در کره بود؛ الگویی که می‌توانست زن جدید را تحصیل‌کرده و حتی شاغل بپذیرد، اما همچنان مهم‌ترین مسئولیت او را در مادری، همسری و نگهداری خانه تعریف می‌کرد. کیم کی‌یونگ این گسست را به مقاله یا خطابه تبدیل نمی‌کند؛ آن را در معماری خانه قرار می‌دهد و اجازه می‌دهد روابط آدم‌ها معنایش را آشکار کنند.

خانه‌ی دونگ‌سیک دوطبقه است. خانواده‌ای فقیر به معنای کلاسیک در آن زندگی نمی‌کند؛ این خانواده در حال صعود است. زن شبانه‌روز پشت چرخ خیاطی کار می‌کند، مرد در کارخانه موسیقی درس می‌دهد و خانواده می‌خواهد از اتاق و زندگی محدودتر گذشته وارد سطحی تازه از رفاه شود. این تمایز برای فهم فیلم اساسی است. بحران از «فقر» بیرون نمی‌آید و کیم کی‌یونگ نیز علیه داشتن خانه‌ی بهتر یا تلویزیون بیانیه صادر نمی‌کند. مسئله هزینه‌ی جهشی است که شکل مادی زندگی را سریع‌تر از روابط انسانی آن تغییر می‌دهد. جمله‌ی پایانی زن، پس از تمام مرگ‌ها، دقیقاً همین معنا را در خودش دارد: «کاش خانه‌ی جدید نمی‌خواستم.» اگر این جمله را به حسرت زندگی ساده و مخالفت با نوگرایی تقلیل دهیم، فیلم را کوچک کرده‌ایم. زن نمی‌گوید بهتر بود فقیر می‌ماندم. او در پایان به نتیجه‌ای بسیار تلخ‌تر رسیده است: ورود به شکل تازه‌ای از زندگی فقط با خریدن ساختمان، پیانو و تلویزیون اتفاق نمی‌افتد. رشد صنعتی و اقتصادی اگر با توان اجتماعی و فرهنگی لازم برای مواجهه با پیامدهای خودش همراه نباشد، می‌تواند درون همان فضای تازه‌ای که ساخته است بحران تولید کند.

تلویزیون یکی از زیباترین نمونه‌های همین منطق است. زن برای خرید آن ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی می‌نشیند. پیش از خرید به شوهرش می‌گوید تو مرا به سینما نمی‌بری و حداقل تلویزیون می‌تواند کمی این محرومیت را جبران کند. وقتی دستگاه بالاخره وارد خانه می‌شود، نخستین تصویرش شور و هیجان پسر را برمی‌انگیزد؛ کالای تازه بالاخره آمده و بخشی از رؤیای رفاه محقق شده است. اما بعد تلویزیون تقریباً از مرکز روایت ناپدید می‌شود، تا جایی که زن آن را به زمین می‌کوبد. شکستن دستگاه شورش علیه فناوری نیست. زن چیزی را می‌شکند که زمانی برای به‌دست‌آوردنش خودش را فرسوده کرده بود؛ گویی می‌خواهد به تمام آن تقلا برای رسیدن به صورت ظاهری زندگی تازه حمله کند.

همین منطق در کارخانه ابعاد اجتماعی بزرگ‌تری پیدا می‌کند. دونگ‌سیک تقریباً تنها مردی است که در میان انبوه زنان جوان می‌بینیم. این دختران از نقاط مختلف برای کار، درآمد و کمک به خانواده وارد محیط صنعتی شده‌اند. اقتصاد جدید به آن‌ها امکان خروج از خانه را داده، اما بیرون خانه الزاماً امنیت تازه‌ای نساخته است. یکی از دخترها برای دونگ‌سیک نامه‌ی عاشقانه می‌نویسد و زمانی که مرد نامه را به مسئول زن نشان می‌دهد، نخستین نگرانی او این است که این ماجرا ممکن است شغل دختر را از او بگیرد. میل، کار، امنیت اقتصادی و رابطه با مردی که در ساختار کارخانه جایگاهی باثبات‌تر دارد در یکدیگر گره می‌خورند. بنابراین ابراز علاقه‌ی این زنان را نمی‌توان صرفاً شیفتگی عاشقانه دانست. در آن چیزی از اضطراب اجتماعی نیز وجود دارد؛ انداختن سنگی در تاریکی برای یافتن یک تکیه‌گاه. صنعتی‌شدن زنان را به فضای عمومی آورده، اما تضمین نکرده است که مناسبات میان زن و مرد نیز هم‌زمان از نو تعریف شوند.

روایت «ندیمه» در همین فاصله شکل می‌گیرد. حتی چارچوب روزنامه‌ای فیلم نشان می‌دهد رابطه‌ی مردان متأهل و زنان خدمتکار یا کارگر برای مخاطب آن دوران صرفاً خیال عجیب یک فیلمساز نبوده، بلکه شکلی از اضطراب اجتماعی قابل‌شناسایی بوده است. جامعه‌ی پس از جنگ از یک سو به نیروی کار زن نیاز دارد و از سوی دیگر هنوز تعریف روشنی از جایگاه همان زن در نظم تازه پیدا نکرده است. دختر جوان می‌تواند از خانه‌ی خانواده‌اش بیرون بیاید، در کارخانه کار کند، درآمد داشته باشد و با مردان در محیط کار مواجه شود، اما استقلال اقتصادی محدود او الزاماً با استقلال عاطفی، جنسی و اجتماعی همراه نشده است.

دونگ‌سیک خودش مرد سنتی ساده‌ای نیست و همین انتخاب، نقد جنسیتی کیم کی‌یونگ را پیچیده‌تر می‌کند. او مردی متمدن، منظم و ظاهراً اخلاق‌مدار است. در کارخانه با زنان آواز کار می‌کند، به دخترش پیانو می‌آموزد، در خانه پیش‌بند می‌بندد، برای بچه‌ها غذا درست می‌کند و از همسر بیمارش مراقبت می‌کند. حتی بعد از خیانت، در حدود دقیقه‌ی پنجاه‌وهفت، ماجرا را به همسرش اعتراف می‌کند. اگر کیم کی‌یونگ می‌خواست صرفاً هیولایی مردسالار بسازد، همه‌چیز بسیار ساده‌تر بود. طنز اجتماعی فیلم درست از اینجا آغاز می‌شود، زیرا با وجود تمام نشانه‌های مرد جدید، دونگ‌سیک همچنان در نگاه همسرش ستون خانه باقی مانده است. لغزش او را می‌توان پنهان کرد، تحمل کرد و شاید بخشید، چون فروپاشی مرد معادل فروپاشی کل خانواده تلقی می‌شود.

فیلم بدون اینکه این پرسش را مستقیماً بیان کند، مدام آن را مقابل ما می‌گذارد: اگر همین رابطه برای زن خانه اتفاق افتاده بود، آیا دونگ‌سیک نیز حاضر بود همان اندازه برای حفظ خانواده چشم‌پوشی کند؟ جامعه‌ی کره در همین زمان از نظر حقوقی نیز در حال تغییر بود و بخشی از قواعد مربوط به خانواده، مالکیت و طلاق زنان در مسیر اصلاح قرار گرفته بود، اما تغییر قانون الزاماً به معنی تغییر هم‌زمان تخیل اجتماعی نبود. «ندیمه» دقیقاً در این شکاف زندگی می‌کند: قانون، اقتصاد و معماری ممکن است تغییر کنند، اما خانواده هنوز بخشی از نقش‌های قدیمی را با خودش حمل کند.

کیم کی‌یونگ همین تناقض را حتی در فرزندان خانواده بازتولید می‌کند. پسر به‌غایت بازیگوش، اجتماعی، جسور و گاهی شر است؛ دختر نحیف، مظلوم‌تر، گوش‌به‌فرمان و محدودتر. هر دو به شکلی آشکار نماینده‌ی نقشی‌اند که جامعه از جنسیت آن‌ها انتظار دارد، اما ورود ندیمه چیزی را در هر دو فعال می‌کند. برای کودکان، حضور زن تازه در کنار مادر فقط استخدام یک خدمتکار نیست؛ موجودی وارد قلمرو خانواده شده که جایش آنجا نیست. از همین نقطه موتیف موش از یک عنصر دلهره‌آور ساده فراتر می‌رود و به الگویی برای رفتار تمام ساکنان خانه تبدیل می‌شود.

میونگ‌سوک را نخستین بار در دقیقه‌ی ۱۸:۳۱ داخل کمد دیواری خوابگاه می‌بینیم؛ تصویری که تقریباً تمام مسیر بعدی او را در خود دارد. او موشی است که دنبال لانه می‌گردد. این تعبیر به معنای تحقیر طبقاتی شخصیت یا تبدیل او به نماینده‌ی یک نظریه‌ی اقتصادی نیست. اهمیتش در مادی‌بودن نیاز اوست. ماندن در همان خوابگاه یا رفتن به خانه‌ی خانواده در ابتدا تفاوتی بنیادی در هویت او ایجاد نمی‌کند؛ فقط لانه‌ی دوم بهتر است. فضای خصوصی دارد، گرما دارد، مرد دارد، امکان بچه‌دارشدن دارد و شاید بتوان در آن جایگاهی ساخت. میونگ‌سوک وارد خانه نمی‌شود تا طبقه‌ای را سرنگون کند و حتی در ابتدا برنامه‌ی بزرگی ندارد. فقط موقعیتی بهتر می‌بیند و سپس ذره‌ذره احساس می‌کند شاید بتواند در این خانه لانه کند و چیزی از نظم آن را برای خودش تصاحب کند.

از این منظر نسبت «ندیمه» و «انگل» بونگ جون‌هو بسیار عمیق‌تر از شباهت چند پله و یک خانه‌ی طبقاتی است. در هر دو، معماری به مسئله‌ی امکان ماندن تبدیل می‌شود؛ انسانی که بیرون از نظم رفاه قرار دارد با ورود به فضای خصوصی طبقه‌ای دیگر ناگهان می‌فهمد درون دیوارهای آن امکان نوع دیگری از زیستن وجود دارد. اما «ندیمه» شصت سال زودتر این مسئله را با خشونتی غریزی‌تر و اروتیسمی آشکارتر طرح کرده است. خانه در اینجا قفس طبقه‌ی متوسط تازه‌ای است که در همان حال که می‌خواهد از پایین فاصله بگیرد، برای اداره‌ی رفاهش به نیروی کاری احتیاج دارد که از همان پایین وارد فضای خصوصی‌اش می‌شود.

موش در ادامه به زبان مشترک همه‌ی ساکنان خانه تبدیل می‌شود. کودکان، ندیمه را مانند همان موجودی می‌بینند که وارد آشپزخانه شده و باید بیرون رانده شود، اما به‌تدریج هر شخصیت، دیگری را موش مزاحم زندگی خودش می‌بیند. سم موش به همین دلیل بارها بازمی‌گردد و در پایان به بدن همان دو نفری می‌رسد که نظم اولیه‌ی خانواده را شکسته‌اند. کیم کی‌یونگ اینجا تا حدی انتظار اخلاقی تماشاگر سال ۱۹۶۰ را نیز در نظر می‌گیرد: خیانت و تجاوز به نظم خانواده باید به مجازات منتهی شوند. دونگ‌سیک و میونگ‌سوک سم را می‌خورند و روایت ظاهراً حساب اخلاقی خودش را تسویه می‌کند؛ اما فیلم آن‌قدر مسیر رسیدن به این مجازات را پیچیده کرده که دیگر نمی‌توان با خیال آسوده فقط از «گناهکار» و «مجازات» حرف زد.

خود میونگ‌سوک هرگز به یک «زن بد» قابل‌جمع‌بندی تبدیل نمی‌شود. لی اون‌شیم از نخستین لحظات حضورش چیزی در بدن شخصیت قرار می‌دهد که پیش از هر توضیح فیلمنامه‌ای او را می‌سازد. بازی با زبان، حرکت دهان، نگاه‌های کوتاه، نحوه‌ی ایستادن و آن کیفیت حیوانی و کنترل‌نشده در صورتش، بدون یک خط دیالوگ اضافی شخصیت‌پردازی می‌کنند. زبانش دائماً انگار پیش از خودش چیزی را امتحان می‌کند؛ جهان را می‌چشد، تحریک می‌کند و مرزها را می‌آزماید. این بازی بدن اجازه نمی‌دهد شخصیت را فقط از طریق جایگاه اجتماعی توضیح دهیم. محرومیت اقتصادی بخشی از اوست، اما همه‌ی او نیست. چیزی غریزی، جنسی، بازیگوش و غیرقابل‌رام‌کردن در میونگ‌سوک وجود دارد و اگر تمام رفتار او را نتیجه‌ی محرومیت بدانیم، بخشی از هراس فیلم را از بین برده‌ایم.

همین مسئله باعث می‌شود اروتیسم به یکی از عناصر اصلی فرم تبدیل شود، بی‌آنکه «ندیمه» به فیلمی اروتیک تبدیل شود. اثر در اساس یک درام است که لایه‌ای باریک از رازآلودگی و دلهره روی خودش می‌کشد؛ خصوصاً زمانی که میونگ‌سوک لباس سیاه می‌پوشد و حضورش در قاب کیفیتی شبح‌گونه‌تر پیدا می‌کند. اروتیسم نه گونه‌ی فیلم، بلکه یکی از زبان‌های میزانسن است و صحنه‌های رابطه‌ی جنسی دونگ‌سیک و میونگ‌سوک نمونه‌ی درخشانی از همین مسئله‌اند.

در نخستین رابطه، کیم کی‌یونگ بدن را با برش‌هایی متوازن می‌سازد. پای برهنه‌ی زن روی کفش مرد قرار می‌گیرد؛ انگار میل هنوز کاملاً از نظم موجود بیرون نیامده و بدن زن روی نشانه‌ی پوشیده و اجتماعی بدن مرد سوار شده است. حرکت پاها تقریباً کیفیت یک والس جنسی پیدا می‌کند و بعد رعدوبرق، نور و جرقه‌ی ناشی از سوختن درخت، ارضا و انفجار غریزه را به واقعه‌ای بیرون از بدن‌ها منتقل می‌کنند. در رابطه‌ی بعدی وضعیت تغییر کرده است. پاهای هر دو عریان‌اند و در یکدیگر گره می‌خورند. دیگر زن فقط وارد فضای مرد نشده؛ دو بدن خودشان بخشی از معماری طبقه‌ی بالا شده‌اند و رابطه‌ای که پیش‌تر شکافی در نظم خانه بود، حالا درون ساختمان جا گرفته است.

همین طبقه‌ی بالا از مدت‌ها قبل محل تجمع میل بوده است. در دقیقه‌ی ۲۵:۵۲ یکی از دقیق‌ترین عمق میدان‌های فیلم شکل می‌گیرد: ندیمه با شیطنت پشت اتاق پیانو قرار گرفته، دونگ‌سیک در حال آموزش زن جوان است و هر سه بدن در یک محور مستقیم قرار دارند. هنوز هیچ حادثه‌ای رخ نداده، اما تصویر چیزی را جلوتر از داستان می‌فهمد. عطشی در زن تازه جرقه زده؛ نه صرفاً برای داشتن مرد، بلکه برای داشتن آنچه این فضا نمایندگی می‌کند. دوربین لازم نیست آن را توضیح دهد. جای بدن‌ها در عمق میدان رابطه‌ی آینده را پیشاپیش نوشته است.

حرکت‌های تعقیبی دوربین کیم کی‌یونگ در این خانه از همین جهت حیرت‌انگیزند. دوربین از کنار شیشه‌های بلند عبور می‌کند، دیوارها را می‌شکافد، آدم‌ها را در چند سطح عمقی کنار هم قرار می‌دهد و از معماری برای تولید رابطه استفاده می‌کند. شخصیت‌ها فقط داخل دکور حرکت نمی‌کنند؛ دکور دائماً درباره‌ی رابطه‌ی آن‌ها اطلاعات می‌دهد. شیشه هم امکان دیدن می‌دهد و هم مرز می‌سازد. پله هم راه ارتباط دو طبقه است و هم دستگاه اندازه‌گیری قدرت. اتاق پیانو هم محل فرهنگ و آموزش است و هم محل میل و خیانت. کیم کی‌یونگ با چنین میزانسن‌هایی نیازی ندارد برای هر تحول روانی گفت‌وگویی توضیحی بنویسد؛ گاهی جای بدن در قاب از هر جمله‌ای گویاتر است.

پله مهم‌ترین خط عمودی این جهان است. خانواده برای ارتقای وضعیتش «بالا» رفته و حالا تمام فاجعه روی همین محور بالا و پایین شکل می‌گیرد. سقط جنین با سقوط از پله رخ می‌دهد، کودک روی همین مسیر قربانی می‌شود، میونگ‌سوک طبقه‌ی بالا را تصاحب می‌کند و در پایان بدن مرد دوباره به سمت پایین و همسرش می‌خزد. معماری هیچ‌گاه استعاره‌ای الصاق‌شده به فیلم نیست؛ خود روایت است. صعود اقتصادی، میل جنسی، تصاحب خانه و سقوط جسمانی همگی روی یک مسیر عمودی اتفاق می‌افتند و کیم کی‌یونگ بدون آنکه معماری را به نمادی خشک تبدیل کند، اجازه می‌دهد ساختمان سرنوشت آدم‌هایش را شکل دهد.

اما اگر میونگ‌سوک را مهاجم خانه بدانیم، همسر دونگ‌سیک نیز به‌تدریج ناچار می‌شود برای دفاع از همین خانه وارد منطق خشونت شود. وادارکردن ندیمه به سقط از طریق سقوط از پله عملی خشن است، اما فیلم آن را به تغییر ماهیت ناگهانی زن تبدیل نمی‌کند. واکنش او از ابتدا تا انتها دفاعی باقی می‌ماند. آنچه دفاع می‌کند فقط شوهر نیست؛ مجموعه‌ی خانواده، فرزندان، خانه و جایگاهی است که سال‌ها برای ساختنش کار کرده است. همین مسئله قضاوت اخلاقی را دشوار می‌کند. میونگ‌سوک بچه‌اش را از دست داده و حق دارد نسبت به آنچه بر او تحمیل شده خشمگین باشد، اما انتقامش کودک دیگری را قربانی می‌کند. زن خانه برای دفاع از خانواده مرتکب خشونت می‌شود، اما خودش پیش‌تر قربانی خیانت و فشار همان ساختار بوده است. دونگ‌سیک خیانت کرده، اما فیلم پیش از خیانت تمام نشانه‌های مردی مسئول و نسبتاً متمدن را در او ساخته است. هیچ‌کدام به جایگاه پاک اخلاقی نمی‌رسند و همین خاکستری‌بودن است که «ندیمه» را از حکایت ساده‌ی «مرد خیانتکار و زن اغواگر» بیرون می‌آورد.

حتی انفعال دونگ‌سیک در نیمه‌ی دوم فیلم نیز از همین جهان می‌آید. میونگ‌سوک عملاً طبقه‌ی بالا را تصاحب می‌کند و مرد به‌جای مقاومت مستقیم، ذره‌ذره خودش را به نظمی که ساخته تسلیم می‌کند. عجیب نیست که این اتفاق در همان خانه‌ای رخ می‌دهد که اعضای خانواده با تلاش فراوان نشانه‌های زندگی جدید را وارد آن کرده‌اند. پیانو، تلویزیون، معماری تازه و مدل جدید خانواده حضور دارند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی انسان تازه‌ای تولید نمی‌کنند. ظاهر زندگی تغییر کرده، اما آدم‌ها هنوز باید یاد بگیرند درون این نظم جدید چگونه با میل، قدرت، استقلال زن و مرزهای خانواده مواجه شوند.

در این نقطه «ندیمه» به تصویری حیرت‌انگیز از پدیده‌ای تبدیل می‌شود که جامعه‌شناسان دهه‌ها بعد برای توضیح توسعه‌ی سریع کره از آن با عنوان «مدرنیته‌ی فشرده» یاد کردند: اجزای مختلف جامعه با سرعتی یکسان تغییر نمی‌کنند. شهر، اقتصاد، مصرف، خانواده و نقش جنسیتی ممکن است هم‌زمان وارد یک عصر تازه نشوند. فیلم کیم کی‌یونگ پیش از آنکه چنین اصطلاحی ساخته شود، این ناهماهنگی را درون یک خانه به تصویر کشیده است. نباید این خوانش را به بیانیه‌ای ضدسرمایه‌داری یا مخالفتی ساده با نوگرایی تبدیل کرد؛ قدرت فیلم درست در این است که چیزی را محکوم نمی‌کند، بلکه هزینه‌ی تغییر نامتوازن را نشان می‌دهد.

بچه‌ها نیز در همین سیستم رشد می‌کنند و از نخستین لحظه می‌فهمند ورود میونگ‌سوک تهدیدی علیه نظم مادر است. بنابراین خشونت از بیرون وارد خانه نمی‌شود؛ شکل کوچک‌ترش از قبل در آن وجود داشته است. تمسخر، حس مالکیت، سلسله‌مراتب جنسیتی و میل به حذف دیگری پیش از آمدن ندیمه حاضرند و او فقط تمام این نیروها را تشدید می‌کند. سم موش به این ترتیب از شیئی در آشپزخانه به منطق حاکم بر روابط تبدیل می‌شود: هرکس دیگری را موجودی مزاحم می‌بیند که باید از فضای زندگی او حذف شود.

به همین دلیل پایان فیلم هم نمی‌تواند یک درس اخلاق ساده باشد. کیم کی‌یونگ پس از رساندن ماجرا به شدیدترین نقطه‌ی ممکن، ناگهان تمام روایت را درون قاب اولیه پس می‌فرستد. زن داستانی را در صفحه‌ی حوادث روزنامه می‌خواند و مرد کنار پنجره ایستاده است. حالا این امکان به وجود می‌آید که تمام آنچه دیده‌ایم تصور دونگ‌سیک از رخ‌دادن همان ماجرا در خانه‌ی خودش بوده باشد؛ یک خبر روزنامه در ذهن مرد رشد کرده، وارد معماری زندگی او شده و به کابوسی کامل تبدیل شده است. این ساختار از شدت آنچه دیده‌ایم کم نمی‌کند. برعکس، آن را از حادثه‌ای استثنایی به یک امکان اجتماعی تبدیل می‌کند. اگر فقط یک خانواده‌ی مشخص نابود شده بود، می‌توانستیم ماجرا را تمام‌شده بدانیم؛ اما وقتی به مردی برمی‌گردیم که خبر را می‌خواند و آن را در زندگی خودش تصور می‌کند، فاجعه به چیزی تکثیرپذیر تبدیل می‌شود.

سپس خود دونگ‌سیک مستقیماً مخاطب را خطاب قرار می‌دهد و هشدار می‌دهد. این لحظه را می‌توان نوعی ملاحظه‌ی اخلاقی برای تماشاگر زمانه دانست. فیلمی که نزدیک به دو ساعت میل، خیانت، سقط، مرگ کودک، سلطه‌ی جنسی و فروپاشی خانواده را به تماشاگر نشان داده، در آخر به شکلی ظاهراً اخلاقی می‌گوید مردان مراقب باشند. اما همین هشدار بیش از آنکه درس اخلاق باشد، شوخی تلخی با ساختار جنسیتی جامعه است. دونگ‌سیک انگشتش را به سمت مردان می‌گیرد، درحالی‌که فیلمی که تازه دیده‌ایم نشان داده مسئله بسیار بزرگ‌تر از کنترل میل یک مرد است. جامعه زن را وارد کارخانه کرده، خانواده به خانه‌ی مدرن نقل مکان کرده، کالاهای مصرفی وارد فضای خصوصی شده‌اند، مناسبات کاری زن و مرد تغییر کرده‌اند و ساختار قدیمی خانواده می‌خواهد همه‌ی این تغییرها را بدون تغییر خودش جذب کند. طنز نهایی در این است که مرد هنوز خیال می‌کند می‌توان با یک توصیه‌ی اخلاقی مسئله را حل کرد.

شاید به همین دلیل «ندیمه» پس از چند دهه همچنان چنین زنده است. کیم کی‌یونگ فیلمی نساخته که برای فهمیدنش مجبور باشیم اهمیت تاریخی‌اش را به خودمان یادآوری کنیم. قاب‌هایش هنوز قدرت دارند، حرکت‌های تعقیبی دوربینش هنوز نفس خانه را تغییر می‌دهند، عمق میدان هنوز میل را پیش از دیالوگ می‌سازد، بدن لی اون‌شیم هنوز پیش از آنکه شخصیت حرف بزند شخصیت‌پردازی می‌کند، پله هنوز فقط پله نیست و موش هنوز فقط موش نیست. اهمیت تاریخی فیلم نتیجه‌ی زنده‌ماندن فرم آن است، نه جایگزین فرم.

کیم کی‌یونگ از خانواده‌ای که می‌خواهد زندگی بهتری داشته باشد، آزمایشگاهی برای جامعه‌ای می‌سازد که خودش نیز می‌خواهد زندگی تازه‌ای آغاز کند. نه خانه‌ی جدید مقصر است، نه پیانو، نه تلویزیون، نه زن کارگر و نه حتی میل انسانی به‌تنهایی. فاجعه از جایی آغاز می‌شود که همه‌ی این عناصر تازه وارد زندگی شده‌اند اما آدم‌ها هنوز نمی‌دانند با نظمی که تغییر کرده چگونه زندگی کنند. «ندیمه» درباره‌ی حمله‌ی یک زن به خانواده نیست؛ درباره‌ی خانواده‌ای است که تصور می‌کند می‌تواند جهان تازه را وارد خانه کند بی‌آنکه خودش نیز ناچار به تغییر شود. شاید هیچ تصویر دقیق‌تری برای کره‌ی ۱۹۶۰ وجود نداشته باشد: خانه‌ای تازه، تلویزیونی تازه، پیانویی تازه، اقتصادی تازه و آدم‌هایی که هنوز میان طبقات آن خانه دنبال جای خودشان می‌گردند.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟