زبان رقص برای پذیرش رنج فقدان
فقدان چیزی نیست که تمام شود. زمان میگذرد، آدم دوباره میخندد، غذا میخورد، سر کار میرود، با دیگران حرف میزند و حتی ممکن است برای ساعتهایی فراموش کند چه چیزی را از دست داده است؛ اما آن درد جایی در انتهای ذهن و قلب باقی میماند و کافی است یک صدا، تصویر، بو یا حرکت ساده دوباره راهش را باز کند. گاهی هم رنج آنقدر بزرگ است که انسان برای فرار از آن، فقط عزیز ازدسترفتهاش را کنار نمیزند؛ خودش را هم فراموش میکند. «او میرقصد» دربارهی همین لحظه است؛ دربارهی خانوادهای که هر سه نفر هنوز جک را با خود حمل میکنند، اما هرکدام به شیوهای متفاوت، و دربارهی پدر و دختری که باید پیش از آنکه دوباره یکدیگر را پیدا کنند، راهی برای نگاهکردن به زخمی پیدا کنند که مدتها از آن فرار کردهاند.
سادگی فیلم بزرگترین سرمایهی آن است. ریک گومز نمیخواهد سوگ را به مسئلهای پیچیدهتر از چیزی که هست تبدیل کند، چون خود فقدان بهاندازهی کافی پیچیده است. جیسن و کلر از همان دقایق ابتدایی چنان طبیعی کنار یکدیگر قرار میگیرند که خیلی زود احساس تماشای فیلم از میان میرود. شیمی میان استیو زان و آدری زان به رابطهای جان میدهد که فیلمنامه نیز برای شکلگیریاش فضای کافی گذاشته است. گفتوگوها برای انتقال اطلاعات نوشته نشدهاند، شوخیها از بیرون به شخصیتها الصاق نشدهاند و سکوتها هم صرفاً برای ایجاد سنگینی مصنوعی نیستند. این دو نفر مانند آدمهایی حرف میزنند که سالها یکدیگر را میشناسند، از هم دلخورند، هنوز همدیگر را دوست دارند و در عین حال چیزی میانشان مانده که هیچکدام نمیداند چگونه باید دربارهاش حرف بزند. این همان جایی است که یک فیلمنامهی خوب میتواند از شخصیتهایی که نوشته جدا شود و اجازه بدهد آنها در جهان داستان زندگی کنند.
جیسن قرار نیست پدری باشد که یک خطای بزرگ مرتکب شده و حالا باید در پایان فیلم جبرانش کند. درد او سادهتر و به همین دلیل انسانیتر است. او از چیزی فرار کرده که توان تحملش را نداشته و در این فرار، بخشی از خودش و رابطهاش با خانواده را نیز جا گذاشته است. کلر هم نوجوانی نیست که فیلمنامه فقط برای کاملکردن مسیر تحول پدر به او نیاز داشته باشد. او شور و شیطنت سن خودش را دارد، میخندد، با کت حرف میزند، برای رقص هیجان دارد و همزمان جایی درونش هنوز دختری است که نتوانسته دربارهی مرگ برادرش با پدر و مادرش سوگواری کند. این دو وقتی کنار هم قرار میگیرند، فیلم دیگر دربارهی «ترمیم رابطهی پدر و دختر» بهمعنای قراردادی آن نیست؛ دربارهی دو آدم است که هر دو یک نفر را از دست دادهاند و تازه باید یاد بگیرند فقدان مشترک الزاماً به معنای سوگواری مشترک نیست.
دبورا ضلع آرام همین خانواده است. فیلم هوشمندانه او را به مرکز دعوا نمیکشاند و برایش بحران مصنوعی نمیسازد. او شبیه بسیاری از مادرهایی است که زودتر از بقیه میفهمند خانواده در حال فروپاشی است و پیش از آنکه فرصت کنند برای خودشان عزاداری کنند، آغوششان را برای بقیه باز نگه میدارند. دبورا انگار از درون گریه میکند و بیرونش را برای کلر باقی میگذارد. فیلم نیازی ندارد این وضعیت را با مونولوگ توضیح دهد. کافی است نحوهی حضورش را در کنار دخترش ببینیم تا بفهمیم سوگ در این خانه فقط یک مسیر ندارد. هرکس جک را به شکلی متفاوت از دست داده و همین تفاوت است که خانواده را برای مدتی از یکدیگر دور کرده است.
این فاصله حتی وارد فرم فیلم میشود. استفاده از تقسیم قاب و قرار دادن پدر و دختر در دو سوی تصویر صرفاً یک بازی بصری نیست؛ شکل دیداری همان شکافی است که میانشان به وجود آمده. گومز میتوانست در این فیلم کوتاه مدام میان جیسن و کلر کات بزند، از تدوین موازی استفاده کند و با سرعت بیشتری اطلاعات بدهد، اما آن انتخاب احتمالاً جان رابطه را میگرفت. اینجا قاب اجازه میدهد هر دو نفر همزمان حضور داشته باشند و بااینحال دور از یکدیگر باقی بمانند. فیلم بهجای آنکه فاصله را دربارهی آنها توضیح دهد، آن را مقابل چشممان میگذارد. هرچه رابطه دوباره شکل میگیرد، نیاز فیلم به تأکید بر این جدایی هم کمتر میشود. تکنیک به همین دلیل دیده نمیشود تا تحسین شود؛ دیده میشود چون همان چیزی را میگوید که شخصیتها هنوز نمیتوانند به زبان بیاورند.
دوستی کلر و کت نیز با همین سادگی شکل میگیرد. فیلم برای اثبات صمیمیت دو دختر دنبال حادثهی بزرگی نمیرود. جریان گفتوگوها، نوع شوخیکردن، نگرانیها و حضورشان کنار یکدیگر کافی است تا رابطه را بپذیریم. حتی وقتی پای کت آسیب میبیند، اتفاق مهم فیلم صرفاً بههمخوردن برنامهی مسابقه نیست. در همان نقطه چیزی در معنای رقص برای کلر تغییر میکند. رقابت آرامآرام پوستهاش را از دست میدهد. آنچه قرار بود آخرین تجربهی مشترک دو دوست در یک مسابقه باشد، مسیر دیگری پیدا میکند؛ مسیری که در انتهایش دیگر مهم نیست کلر در رتبهبندی کجا میایستد. مسئله این است که بالاخره چیزی را که مدتها نتوانسته به زبان بیاورد، با بدنش فریاد بزند.
رقص پایانی به همین دلیل برای فیلم اهمیت دارد. کلر شکست نخورده و فیلم هم رقابت را بیارزش اعلام نمیکند؛ اما در لحظهای مهم، رقص از منطق مسابقه خارج میشود و تبدیل به پرفورمنس سوگ میشود. بدن کاری را انجام میدهد که کلمات از انجامش عاجز ماندهاند. کلر نمیخواهد توضیح دهد چه اندازه برادرش را کم دارد، نمیخواهد برای تماشاگران دربارهی دردش سخنرانی کند و حتی لازم نیست پدرش را متقاعد کند که چه چیزی درون او باقی مانده است. حرکت بدن، تصویر، خاطره و آن چیزی که سالها فروخورده شده، در یک لحظه به هم میرسند. اینجا رقص دیگر هنر تزئینی فیلم نیست؛ زبان پذیرش رنج فقدان است.
دوربین هم در همین نقطه میفهمد باید چه کند. بهجای آنکه اجرای کلر را با برشهای عصبی و نماهای نمایشی به یک اجرای رقابتی تبدیل کند، نرمی حرکت دوربین اجازه میدهد به بدن و احساس او نزدیک شویم. حرکت روی صحنه تعلیق میسازد، اما تعلیق دیگر از جنس این نیست که «آیا برنده میشود؟»؛ سؤال این است که آیا کلر بالاخره اجازه میدهد چیزی که سالها درونش نگه داشته بیرون بیاید. تفاوت بسیار بزرگی است. دوربین سوگ را میفهمد و به همین دلیل رقص را هم میفهمد. تصویر و تدوین برای لحظهای کنار شخصیت نمیایستند تا او را زیباتر نشان دهند؛ همراهش میشوند تا بارش را کمی سبکتر کنند.
همین خویشتنداری باعث میشود فیلم بتواند در طول حدود نود دقیقه هم بخنداند، هم سر ذوق بیاورد و هم ناگهان مخاطب را با رد اشکی روی صورتش مواجه کند، بدون آنکه هیچوقت حس کند کسی دارد دکمهی احساساتش را فشار میدهد. موسیقی، خاطره و دیالوگ روی هم تلنبار نمیشوند تا گریه تولید کنند. فیلم به لحظه اعتماد دارد و مهمتر از آن، به مخاطب اعتماد میکند. برای کسی که رنج فقدان را تجربه کرده، همین خویشتنداری گاهی از هر ملودرام بزرگی ویرانکنندهتر است. بدن آدم بعضی تصاویر را زودتر از ذهنش میشناسد. ممکن است پیش از آنکه حتی بفهمی چرا، بغضی بالا بیاید؛ چون آن چیزی که جیسن، کلر یا دبورا با خود حمل میکنند برایت فقط داستان یک خانوادهی آمریکایی نیست. چیزی از خودت را میان آنها دیدهای.
شاید به همین دلیل «او میرقصد» را بتوان نوعی تراپی نرم برای آدمهایی دانست که هنوز در یکی از مراحل سوگواری زندگی میکنند؛ نه از آن جهت که راه درمانی ارائه میدهد یا ادعا میکند باید چگونه با فقدان کنار آمد، بلکه چون میگوید لازم نیست فراموش کنی تا بتوانی ادامه بدهی. پایان فیلم دربارهی خاتمهی سوگ نیست. چنین خاتمهای وجود ندارد. جک بازنمیگردد و جای خالیاش هم پر نمیشود. آنچه تغییر میکند توان خانواده برای حملکردن همین جای خالی است. آنها بالاخره میتوانند رنج را از تنهایی بیرون بیاورند و میان خودشان تقسیم کنند.
فقدان شاید یکی از معدود تجربههایی باشد که انسان هرچقدر هم برایش آماده باشد، هنگام رسیدنش باز ناتوان میماند. بعضی آدمها دربارهاش حرف میزنند، بعضی سکوت میکنند، بعضی خودشان را در کار دفن میکنند و بعضی سالها از هر چیزی که خاطره را زنده کند فرار میکنند. کلر بالاخره میرقصد. نه برای فراموشکردن، نه برای پیروزی و نه حتی برای خداحافظی. میرقصد تا بپذیرد کسی که از دست داده دیگر بازنمیگردد و در عین حال چیزی از او برای همیشه درون همین حرکت، همین خانواده و همین زندگی باقی خواهد ماند. شاید پذیرش فقدان چیزی جز همین نباشد: یاد بگیری با جای خالی کسی زندگی کنی، بدون آنکه مجبور باشی روزی آن جای خالی را پُر کنی.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.