عمارتی انتهای بزرگراه سینمای سرگرمی
گاهی یک فیلم را میتوان مثل مقصدی در انتهای یک بزرگراه دید؛ جایی که برای رسیدن به آن باید از تمام عوارضیهای سینمای سرگرمی عبور کرد، قواعد ژانر را شناخت، تاریخ اکشن و دلهره را پشت سر گذاشت و تازه در انتهای مسیر به خانهای رسید که از دور آشناست اما وقتی واردش میشوی متوجه میشوی هر گوشهاش را صاحبخانه مطابق سلیقهی خودش ساخته است. «امید» برای من همان خانهی انتهای بزرگراه سینمای سرگرمی است؛ ویلایی باشکوه که از همان ابتدای مسیر میتوان آن را دید، اما رسیدن به آن نیازمند تسلطی است که ناهونگجین طی تمام سالهای فیلمسازیاش به دست آورده است. او ژانر را نه بهاندازهی قراردادهایش، بلکه بیشتر از خود ژانر میشناسد و به همین دلیل هر بار که پشت دوربین قرار میگیرد، انگار یک تکه خمیر بازی آشنا را برمیدارد و بدون آنکه ماهیتش را از بین ببرد، آن را به شکلی تازه درمیآورد.
این ویژگی از «تعقیبکننده» و «دریای زرد» تا «شیون» همواره بخشی از سینمای ناهونگجین بوده است. او هیچوقت برای متفاوت بودن، قراردادهای ژانر را مسخره یا نابود نمیکند. تفاوتش دقیقاً در این است که قواعد را آنقدر خوب میشناسد که میتواند لحظهای آنها را جابهجا کند، از کنارشان عبور کند یا در جایی که انتظار داریم فرمول آشنایی فعال شود، مسیر دیگری پیش پای مخاطب بگذارد. «امید» نیز همین کار را با علمیتخیلی، اکشن، دلهره، کمدی سیاه و سینمای موجودات انجام میدهد. در نگاه اول همهچیز آشناست: موجوداتی ناشناخته، مردمانی گرفتار، پلیسها، شکارچیها، اسلحه، سفینه و تلاش برای بقا. اما کافی است چند دقیقه در فیلم جلو برویم تا ببینیم هیچکدام از این عناصر قرار نیست همان کاری را انجام دهند که دهها بار در نمونههای جریان اصلی دیدهایم.
ناهونگجین استاد بسیط کردن بخشی از یک شبانهروز در دل یک ماجراست. «امید» در خروسخوان صبح آغاز میشود و در گرگومیش و کاهش نور روز به انتهای خود میرسد. این محدودهی زمانی برای او زندان روایت نیست؛ بوم بزرگی است که هر دقیقهاش میتواند حامل تنشی تازه باشد. مهمتر اینکه فیلم با وجود زمان طولانیاش هیچ عجلهای برای تعریف گذشته، معرفی مفصل آدمها یا توضیح جهان موجودات ندارد. کمتر از دوازده ساعت از زندگی این آدمها را میبینیم و در چنین زمانی، وقتی یک اجتماع ناگهان وسط قتلعامی غیرقابلتوضیح قرار گرفته، کسی فرصت ندارد بنشیند و پیشداستان خودش را برای دیگری تعریف کند.
همین «ناگهان» یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم است. افتتاحیه روی همان جادهی روستایی آشنایی شکل میگیرد که در سینمای جنایی کره بارها دیدهایم؛ جادهای که گاهی ممکن است کنار آن جسد انسانی افتاده باشد. اینبار اما یک گاو دریدهشده آنجاست. حدس اولیه «ببر» است؛ توضیحی آشنا برای چیزی که هنوز کسی نمیشناسد. ناهونگجین از همین جزء کوچک حرکت میکند تا چند دقیقه بعد کل یک اجتماع را در بحرانی قرار دهد که هیچ واژهی آمادهای برای توضیحش ندارد. صبحی معمولی قرار است به کابوسی تبدیل شود، اما فیلم حتی اجازه نمیدهد این کابوس به معنای متعارف «ترسناک» باشد. ترس خیلی زود جای خود را به اضطراب، شتاب و هیجان میدهد.
تا حدود دقیقهی ۴۷ موجود را بهدرستی نمیبینیم. اما این پنهانکردن هیچ شباهتی به بازیهای فرمولی برای عقب انداختن رونمایی از هیولا ندارد. ناهونگجین طی این مدت یک «انتزاع از موجود» میسازد. ما پیش از دیدن بدن مهاجم، ردش را در جهان میبینیم: جسد، خرابی، دیوار، مغازه، وسیلهی پرتابشده، ماشین آسیبدیده و ساختمانهایی که انگار چند دقیقه پیش چیزی غیرقابلتصور از میانشان عبور کرده است. موجود پیش از آنکه در قاب حضور پیدا کند، در میزانسن حاضر است. قدرتش را از روی آنچه شکسته میشناسیم و ابعاد خشونتش را از روی شهری که تغییر شکل داده حدس میزنیم.
اینجاست که باید طراحی صحنه و میزانسن «امید» را جدا از فیلمبرداری تحسین کرد. در آن حدود شصت دقیقهی نخست، ویرانی صرفاً دکوری برای عبور بازیگران نیست. شهر خودش سند قتلعام است. هر بار که بومسوک وارد کوچه، ساختمان یا فضای تازهای میشود، ما همراه او بخشی دیگر از ابعاد حادثه را کشف میکنیم. گاهی حتی فرصت داریم بیشتر از خود بومسوک متعجب شویم، چون چشم ما میتواند در حاشیهی قاب خرابیهایی را پیدا کند که کاراکتر در شتاب زنده ماندن از کنارشان عبور میکند. این همان تفاوت میان «ساخت یک صحنهی ویران» و «میزانسن کردن ویرانی» است. ناهونگجین دومی را انجام میدهد.
این ظرافت باعث میشود تا پیش از دقیقهی ۴۷ حتی بتوان تصور کرد هیچ موجود غیرزمینیای وجود ندارد. خود من برای مدتی فیلم را در جهتی انتزاعیتر میدیدم: شاید تمام این قتلعام نتیجهی حملهی یک گروه بیرونی است؛ یک جنگ شهری، یک هجوم ناشناخته یا تهدیدی که از همان اضطراب تاریخی مرز میآید. فیلم این امکان خوانش را باز میگذارد و بعد در دقیقهی ۴۷، بیآنکه بازی قبلی را انکار کند، موجود را وارد قاب میکند. از اینجا تا حدود دقیقهی ۶۱، تعلیق به سطح دیگری میرسد. در سالن سینما و روی پردهای عریض تقریباً غیرممکن است بتوان آرام روی صندلی نشست.
رونمایی مستقیم از موجود نیز چیزی از هیبتش کم نمیکند. اینجا میتوان دید جلوههای ویژه وقتی در دست فیلمسازی قرار میگیرند که میزانسن، وزن، فاصله و حرکت را میشناسد چه تفاوتی با نمایش دیجیتال صرف پیدا میکنند. این بدنهای غولپیکر فقط برای اینکه مخاطب بگوید «چه جلوهی ویژهی خوبی» ساخته نشدهاند. آنها باید با دیوار برخورد کنند، اشیا را پرتاب کنند، وزنشان در فضای خیابان احساس شود و وقتی به یک انسان نزدیک میشوند، اختلاف مقیاس میان دو بدن به جزء اصلی تعلیق بدل شود.
تعقیب بومسوک در خیابان نمونهی درخشانی از همین موضوع است. موجود اشیای مختلف را به سمت او پرت میکند و ناهونگجین فاصلهای چندمیلیثانیهای میان برخورد احتمالی و عبور شیء از کنار بدن کاراکتر ایجاد میکند. همین چند میلیثانیه چیزی را میسازد که بسیاری از اکشنهای عظیم با صدها انفجار از ساختنش عاجزند: احساس خطر فیزیکی. تماشاگر بهجای اینکه صرفاً شاهد حرکت سریع اشیا باشد، فاصلهی مرگ تا بدن را حس میکند. اکشن فیلم نه یک نمایش بیرونی، بلکه تجربهای جسمانی میشود.
با این حال «امید» فیلمی قهرمانمحور نیست. بومسوک نه پلیس فاسد است، نه پلیس نابغه، نه مأموری شجاع که قرار باشد در پایان به ناجی اجتماع تبدیل شود. او مثل پلیس «شیون» عضوی از یک اجتماع کوچک است که صبحش با جسد یک گاو آغاز شده و چند ساعت بعد میان اجساد تکهپارهشدهی آدمهایی ایستاده که احتمالاً بسیاری از آنها را میشناسد. تمام مسیر او حول یک خواسته شکل میگیرد: زنده ماندن و کمک کردن به کسانی که هنوز میتوان نجاتشان داد. همین کافی است.
هوانگ جونگمین نیز بازیگری است که بهنظر میرسد تقریباً در هر جهان روایی میتواند بدن و ریتم مناسب همان جهان را پیدا کند. بازی او در «امید» بالاتر از استانداردهای معمول نقشآفرینی در چنین سینمایی است؛ چون هیچ لحظهای احساس نمیکنیم بازیگر از بیرون در حال طراحی واکنش به هیولاست. ترس، حیرت، عصبانیت و آن کمدیهای لحظهای در رفتارش همان کیفیتی را دارند که اگر چنین اتفاقی در کوچهی کنار خانهی ما رخ میداد انتظار داشتیم آدمها نشان دهند. موقعیتها زندهاند و همین زنده بودن است که گاهی وسط خون و مرگ ناگهان باعث خنده میشود.
این نکته دربارهی کمدی فیلم اهمیت زیادی دارد. ناهونگجین «کمدی ایجاد نمیکند». شوخی به معنای متعارف طراحی نمیشود تا بعد روی روایت سوار شود. آدمها آنقدر طبیعی با موقعیت اصطکاک پیدا میکنند که کمدی خودش بیرون میآید. در پایان، بومسوک و سونگآئه در حال دویدناند، جانشان در خطر است و سونگآئه مدام سؤال میکند مقصد بعدی کجاست و چه باید بکنند. بومسوک در همان حال نگاهی به او میاندازد و میگوید اینقدر حرف نزن، نفست کم میآید. این یک جوک نوشتهشده برای استراحت مخاطب نیست؛ عصارهی کل فیلم است. در میانهی چنین تنشی نه فرصت فلسفهبافی هست، نه فرصت ترسیدن به معنای متعارف. باید بدوی تا زنده بمانی.
سونگآئه نیز از همین منطق پیروی میکند. او تازه در دقیقهی ۵۳ و در اوج بحران وارد بخش اصلی ماجرا میشود، اما فیلم نیاز ندارد برای معتبر کردن حضورش پیشداستانی مفصل به او بدهد. تنها زن اصلی روایت از همان لحظهی ورود پویایی خودش را حفظ میکند. او هم مثل بومسوک بهطور اتفاقی وسط فاجعه افتاده و هدفش نه تحقق یک قوس شخصیتی کلاسیک، بلکه عبور از مصیبتی است که چند ساعت قبل حتی تصورش را نمیکرد. بازی هویون در این میان انعطافی کمنظیر دارد؛ واکنشهای فیزیکیاش، شتاب، ترس و حضورش در اکشن هرگز به نمایش بدنی جدا از شخصیت تبدیل نمیشوند.
ناهونگجین با خط شکارچیها هم موازنهای مصنوعی میان دو روایت ایجاد نمیکند. آنها دروازهی ورود فیلم به موج دوم تنشاند. در حالی که بومسوک و دیگران چیزی را دیدهاند که تمام تصورشان از روز را نابود کرده، شکارچیها هنوز با غرور کسانی وارد جنگل میشوند که فکر میکنند با چیزی قابل شکار طرفاند. همین تفاوت تجربه باعث میشود خط جنگل ابتدا جنس دیگری داشته باشد؛ تا زمانی که سفینه، صندلیهای غولپیکر و ابعاد واقعی آنچه در اطرافشان جریان دارد آرامآرام خودشان را نشان دهند.
سونگکی در این بخش یکی از بازیگوشانهترین تصمیمهای فیلم است. او در میان آن همه خون، مرگ و بدنهای تکهپارهشده ناگهان تبدیل به شوخی ناهونگجین با مفهوم «پلاتآرمور» میشود. موجود دو بار او را پرتاب میکند، بدنش به درختها میخورد و سقوط میکند؛ منطقی است که انسانی عادی دیگر از جایش بلند نشود، اما سونگکی بلند میشود، رجز میخواند و به موجود ناسزا میگوید. اگر در بلاکباسترهای معمول چنین چیزی ببینیم، احتمالاً آن را به مصونیت قهرمان نسبت میدهیم. اما اینجا، بعد از اینکه فیلم بیرحمانه نشان داده با بدن بقیهی شکارچیها چه میکند، رویینتنی موقتی سونگکی خودش تبدیل به طنازی میشود. ناهونگجین نمیخواهد قهرمان بسازد؛ میخواهد در اوج خشونت لحظهای ذهن مخاطب را از مسیر متعارفش خارج کند.
فیلم پس از دقیقهی ۶۰ ناگهان به سکون میرسد. موجود نخست زیر گرفته شده، سونگآئه برای کمک به مجروحان به بیمارستان میرود و بومسوک همراه پیرمرد به پاسگاه بازمیگردد. در سوی دیگر، شکارچیها هنوز دنبال چیزیاند که ندیدهاند. این سکون فقط استراحتی میان دو صحنهی اکشن نیست. ناهونگجین از آن برای تعویض شکل تنش استفاده میکند. فلشبک پیرمرد در بیمارستان، جستوجوی شکارچیها، مواجهه با سفینه و صندلیهای غولآسا و سپس کشف جسد بچهی موجودات توسط بومسوک، آرامآرام میدان درگیری را از یک قتلعام شهری به چیزی بزرگتر میبرد. بعد دوباره جنگل منفجر میشود.
این ساختار تنش، سکون و تنش دوباره، یکی از دلایل اصلی کشش فیلم است. ناهونگجین میداند مخاطب را نمیتوان دو ساعت و نیم با یک شدت ثابت کوبید. تنش بدون سکون به نویز تبدیل میشود. بنابراین بعد از آن موج نخست، فشار را کم میکند تا مخاطب دوباره بتواند محیط را ببیند، چند قطعهی تازه از ماجرا دریافت کند و سپس با نیروی بیشتری وارد موج بعدی شود. فیلم نه از روی نمودار مکانیکی فیلمنامه، بلکه تقریباً مثل تنفس یک بدن کار میکند.
خشونت نیز بخشی از همین واقعیت میدانی است. بدنها پاره میشوند، خون جاری میشود و آدمها به شکلی ناگهانی میمیرند، اما فیلم هیچوقت به پورنوگرافی خشونت تبدیل نمیشود. خشونت اینجا ویترین نیست؛ پیامد برخورد دو طرفی است که هر دو تنها میخواهند خودشان و نزدیکانشان را حفظ کنند. به همین دلیل «امید» نه «ترمیناتور» میشود، نه «بیگانه»، نه «پارک ژوراسیک». همهی عناصر لازم برای شبیه شدن به این آثار را دارد، اما در نهایت فقط «امید» ناهونگجین باقی میماند.
همین موضوع سبب میشود دستهبندیهای اخلاقی معمول این ژانر نیز فرصت شکل گرفتن پیدا نکنند. نه «قهرمان» داریم، نه «شرور»، نه حتی در معنای کلاسیک «قربانی» و «هیولا». لحظهای بومسوک از داخل خودرو اشک موجود را میبیند و سونگآئه از او میخواهد شلیک کند. برای چند ثانیه انگار فیلم میخواهد وارد همان کلیشهی اخلاقی آشنای سینمای موجودات شود: آیا چیزی که مقابل ماست احساس دارد؟ آیا باید شلیک کنیم؟ اما شرط بقا اجازهی ادامهی پرسش را نمیدهد. ماشه کشیده میشود و روایت دوباره به حرکت درمیآید.
همین فاصله «امید» را از «بیگانه» و بسیاری از نمونههای کلاسیک تقابل انسان و موجود ناشناخته جدا میکند. مسئله اینجا شناخت هیولا یا شکست دادن شر نیست. حتی خود موجودات تا پایان فرصت پیدا نمیکنند برای ما تبدیل به شخصیتهایی با تاریخچهی مفصل شوند. چند خط دیالوگ ترجمهشده در انتها کافی است تا بفهمیم آنها نیز در سوی دیگر فاجعه قرار دارند؛ شاید فراریان یک شورش کیهانی، شاید مهمانان ناخواستهای که در بدو ورود فرزندشان کشته شده و بعد وارد چرخهی خون شدهاند. فیلم به بیشتر از همین مقدار احتیاج ندارد، چون داستانش دربارهی تاریخ تمدن آنها نیست؛ دربارهی همان چند ساعت برخورد است.
بهترین نام برای این اتفاق شاید «سوءتفاهم کیهانی» باشد. دو طرف در لحظهای مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند که هیچکدام آمادگی پذیرایی از دیگری را ندارد. انسانها چیزی را میبینند که نمیشناسند و موجودات نیز در همان بدو ورود با خشونتی مواجه میشوند که برایشان معنای خودش را دارد. از این برخورد چیزی شبیه شر مطلق ساخته نمیشود. هر دو طرف برای حفاظت از خود و دیگریِ نزدیکشان دست به خشونتی افسارگسیخته میزنند. اهمیت کار ناهونگجین این است که نه به کاراکترها و نه به مخاطب فرصت نمیدهد با فاصله بنشینند و دربارهی این وضعیت نظریه صادر کنند.
سکانس حدود دقیقهی ۳۱ نمونهی بسیار خوبی است. مسئول غذاخوری که دوست و آشنای بومسوک است به اشتباه تیرباران میشود. بومسوک و پیرمرد بعدتر شاید چیزی حدود یک دقیقه فرصت دارند دربارهی خطا، مسئولیت یا اخلاق این اتفاق حرف بزنند. بلافاصله فریزر پسر شکارچی و بعد جنگل مسیر روایت را میبلعد. اینجا فیلم در عمل چیزی را نشان میدهد که بعداً در تمام ساختارش ادامه پیدا میکند: اخلاقیات حذف نشدهاند؛ فرصت پرداختن به آنها وجود ندارد. بحران اجازه نمیدهد.
عنوان «امید» نیز از دل همین وضعیت معنای جالبی پیدا میکند. امید در فیلم مفهومی کلی و اخلاقی باقی نمیماند. درون این تنش تصادفی، برای هر طرف به چیزی کوچک و مشخص خرد میشود: نجات یک نفر، رسیدن به نقطهای امن، حفظ کسی که هنوز زنده است، پیدا کردن راه خروج یا چشم دوختن به چیزی که از آسمان میآید. در پایان، موجودات دست از تعقیب آدمها برمیدارند و شاهد سقوط آخرین امید خود از آسمان میشوند. واژهای که در ابتدا میتواند نامی بزرگ و حتی خوشبینانه به نظر برسد، در انتها تبدیل به طعنهای تلخ به برخورد دو گروهی میشود که هرکدام امید را از منظر بقای خود میفهمند.
این پایان نیز دقیقاً به همین دلیل برای من حکم ناتمام ماندن فیلم را ندارد. «امید» یک تنش مدون و کامل در دل اتفاقی بزرگتر است. داستان بزرگتر میتواند ادامه پیدا کند یا هرگز ساخته نشود؛ این پیشدرآمد بهتنهایی قوس خودش را کامل کرده است. اگر ناهونگجین هیچوقت قسمت بعدی را نسازد، آنچه بعد از این غروب اتفاق میافتد بهراحتی میتواند در ذهن مخاطب ادامه پیدا کند. فیلم تا جایی که وظیفهی این بخش از روایت بوده پیش رفته و درست در لحظهای میایستد که یک شب تازه میتواند آغاز شود.
این نگاه با زمانبندی فیلم نیز کاملاً هماهنگ است. ما صبح وارد هوپو شدهایم و در غروب از این بخش ماجرا خارج میشویم. نیازی نیست در همین روز گذشتهی موجودات، ساختار شورش کیهانی، زندگی شخصی آدمهای بندر و تاریخ روابط آنها را بدانیم. اصرار بر توضیح چنین چیزهایی دقیقاً همان چیزی بود که میتوانست ریتم و هویت فیلم را نابود کند. ناهونگجین متوجه است که گاهی ندانستن نه «حفرهی فیلمنامه»، بلکه نتیجهی طبیعی زاویهی دید است. وقتی بومسوک نمیداند چه اتفاقی افتاده و موجودات هم فرصت توضیح دادن ندارند، چرا باید مخاطب از جایگاهی خداگونه همهچیز را بداند؟
فرم بصری فیلم این منطق را کامل میکند. فیلمبرداری بهجای آنکه فقط ثبتکنندهی اکشن باشد، مدام شکل تجربهی ما از فضا را تغییر میدهد. در جاهایی که عادت کردهایم تدوین سریع وارد شود، نما ادامه پیدا میکند و دوربین از کاراکتر فاصله میگیرد؛ کشیده میشود تا نقطهای دورتر و درست در انتهای این حرکت قطع میشود. همین تأخیر در برش، تنش را نه کمتر، بلکه چند برابر میکند. مخاطب مجبور میشود تمام مسیر حرکت را با چشم دنبال کند و زمان لازم برای انتظار خطر را تجربه کند.
حرکت دوربین میان درختها و تغییر پیوستهی اندازهی نما نیز باعث میشود جنگل هیچوقت صرفاً پسزمینه نباشد. قابهای عریض بهگونهای ساخته شدهاند که گویی مخاطب به داخل تصویر هل داده میشود. جغرافیای اکشن روشن است، اما این روشنی به معنای سکون نیست. دقیقاً میفهمیم کاراکتر کجاست، خطر از چه جهتی میآید و فاصلهها چقدرند؛ بنابراین وقتی اتفاقی رخ میدهد، وزنش را حس میکنیم.
همین مسئله در تعقیبوگریز ماشینی بومسوک و سونگآئه به اوج میرسد. تاریخ سینما از «بولیت» و «ارتباط فرانسوی» تا «رونین» نمونههای بزرگی از تعقیب ماشینی دارد که جذابیتشان فقط سرعت خودروها نیست؛ فضا، جغرافیا و تصمیم لحظهای راننده جزئی از طراحی اکشن است. سکانس ماشین پلیس در «امید» برای من وارد همان گفتوگوی تاریخی میشود، اما صرفاً نسخهای تازه از آن نمونهها نیست. طراحی فاصلهها، تغییر جهت خطر، بدنهای داخل خودرو و نسبت ماشین با محیط آنقدر زنده است که سکانس کیفیتی مستقل و فراموشنشدنی پیدا میکند.
واقعاً دوست دارم دکوپاژ و استوریبورد این فیلم روزی منتشر شود. بسیاری از نماها این سؤال را ایجاد میکنند که نمانویسی و جای دوربین دقیقاً چگونه روی کاغذ طراحی شدهاند. چنین اکشنی حاصل این نیست که چند دوربین روشن شوند و بعد در اتاق تدوین از میان انبوه تصاویر چیزی هیجانانگیز بیرون بیاید. میزانسن، مسیر بدن، حرکت دوربین، زمان برش و جغرافیای فضا از پیش چنان دقیق در هم تنیدهاند که نتیجه به شکلی عجیب هم مهندسیشده است و هم کاملاً زنده به نظر میرسد.
میکس صدا نیز ضلع دیگری از همین تجربه است. تا حدود دقیقهی ۶۰ شدت تنش آنقدر بالاست که موسیقی متن گویی خودش را زیر اتفاقات پنهان میکند. ممکن است حتی لحظهای تصور کنیم فیلم موسیقی چندانی ندارد. اما وقتی سکون میانی آغاز میشود، موسیقی فرصت بالا آمدن پیدا میکند. این تصمیم ساده نیست؛ فیلم نیازی ندارد دائماً با موسیقی به مخاطب بگوید مضطرب شو، چون صداهای محیط، ضربهها، حرکتها، فریادها و فاصلهی صوتی اشیا خودشان فشار را ساختهاند.
تماشای «امید» با سیستم صوتی درست بخش مهمی از تجربه است. اگر امکان دیدنش در سالن سینما وجود داشته باشد، پردهی بزرگ و صدای چندکاناله بخشی از همان فرم هستند؛ و اگر نه، حداقل یک سیستم صوتی استاندارد یا هدست مناسب میتواند بخشی از ظرافت میکس را منتقل کند. این از آن فیلمهایی نیست که صدا فقط همراه تصویر باشد. صدا خودش فضا را اندازه میگیرد و گاهی قبل از چشم، خطر را به بدن تماشاگر منتقل میکند.
در کنار همهی اینها، بیزمانی نشانهدار فیلم یکی از جذابترین انتخابهایش است. «امید» انگار در هزارهی سوم زندگی نمیکند. اشیا، لباسها، خودروها، بافت شهر، آمادگی مردم و ذهنیت تهدید، ما را به جایی میان دهههای هفتاد و هشتاد میلادی و اوج حافظهی جنگ سرد پرت میکنند؛ اما فیلم هیچوقت روی تقویم تاریخی خاصی متوقف نمیشود. ناهونگجین حتی یک خط دیالوگ برای توضیح زمان، سیاست یا ساختار جامعه روی زبان آدمها نمیگذارد. نیازی هم ندارد؛ سینماتوگرافی و میزانسن خودشان حرف میزنند.
همان نماهای ابتدایی که مردم مسلح پشت وانتها جمع شدهاند برای فهمیدن این جامعه کافی است. اینها مردمانیاند که آمادگی واکنش سریع به تهدید را در بدنشان دارند. مرز، اسلحه و تصور دشمن بیرونی چیزی نیست که پس از ورود موجودات اختراع شود؛ از قبل بخشی از حافظهی محیط است. بنابراین وقتی تهدیدی بسیار بزرگتر از یک درگیری انسانی ظاهر میشود، این اجتماع وقت شگفتزده شدن از «وجود موجود فضایی» ندارد. واکنش عملی تقریباً بیدرنگ جای پرسش فلسفی را میگیرد.
همین بیزمانی اجازه میدهد فیلم همزمان بوی تاریخ بدهد و گرفتار یک تمثیل سیاسی مستقیم نشود. میتوان از درِ جنگ سرد، مرز، بیگانههراسی یا اضطراب ژئوپولیتیک وارد فیلم شد، اما «امید» خودش را به هیچکدام تقلیل نمیدهد. ناهونگجین نشانهها را در تصویر گذاشته، نه نتیجهگیری را در دهان شخصیتها. فیلم به مخاطب اجازه میدهد این درها را باز کند، اما کسی را مجبور نمیکند از یکی از آنها وارد شود.
در نهایت، «امید» برای من نمونهای کمیاب از سینمای سرگرمی است که عظمتش را از بزرگی بودجه یا تعداد جلوههای ویژه نمیگیرد. عظمتش در شناخت زمان، فضا و واکنش انسانی است. ناهونگجین میداند چه زمانی چیزی را نشان دهد، چه زمانی مخفی کند، کجا برش بزند، کجا نما را ادامه دهد، چه زمانی موسیقی را عقب بکشد و چه زمانی اجازه دهد یک موقعیت خونین ناگهان خندهدار شود. او ژانر را آنقدر میشناسد که دیگر لازم نیست وفاداریاش را به قراردادها ثابت کند.
«امید» علمیتخیلی است، اکشن است، دلهره دارد، کمدی سیاه دارد و فیلم موجودات است؛ اما هیچکدام از این نامها بهتنهایی آن را توضیح نمیدهند. فیلم کمتر از دوازده ساعت از یک سوءتفاهم کیهانی را میگیرد و آن را چنان بسیط میکند که یک صبح معمولی به جنگی برای بقا و یک غروب به توقفی پیش از ناشناختهای بزرگتر تبدیل میشود. نه انسانها فرصت دارند هیولا بسازند، نه موجودات فرصت دارند دشمن تعریف کنند. همه فقط در حال دویدناند.
شاید به همین دلیل بهترین جملهی فیلم همان باشد که در ظاهر یک شوخی کوچک میان دو کاراکتر است: اینقدر حرف نزن، نفست کم میآید. «امید» تمام فلسفهی خودش را در همین کنش ساده پنهان کرده است. وقتی جهان ناگهان فرو میریزد، هنوز فرصت خواهی داشت دربارهی شر، جهل، دیگری و اخلاق حرف بزنی؛ اما نه حالا. حالا باید بدوی. اگر زنده ماندی، شب هنوز باقی است.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.