مرز منطق و انتحار
«رانندهی بدلکار» برای من پیش از آنکه بازسازی یک مستند قدیمی یا زندگینامهی کن کارتر باشد، تراژدی حرفهای است که قهرمانانش برخلاف بسیاری از قهرمانان ورزشی نمیتوانند یک دستاورد را برای تمام عمر خرج کنند. ورزشکار میتواند رکوردی ثبت کند، مدالی بگیرد یا مسابقهای تاریخی را ببرد و سالها با همان لحظه در حافظهی عمومی باقی بماند، اما بدلکار از اساس در اقتصادی متفاوت زندگی میکند؛ آنچه دیروز خطرناک و شگفتانگیز بوده، فردا با پرش بلندتر یا بدلکاری دیوانهوارتری فراموش میشود. شهرت او انباشته نمیشود و برای ادامهی دیدهشدن ناچار است هر بار چیز تازهای از آستین بیرون بیاورد. همین سازوکار بهمرور نهفقط بدن، بلکه منطق زندگی را نیز فرسوده میکند. مایکل داوس کن کارتر را دقیقاً روی همین مرز میسازد؛ مردی که از کودکی و نوجوانی بدون مسیر مشخصی آمده، تقریباً تصادفی به بدلکاری رسیده و بعد همهی هویت و ارزش شخصیاش را روی همین حرفه گذاشته است. او برای قهرمانشدن تمام زندگیاش را قمار کرده، اما نکتهی مهم اینجاست که در بخش بزرگی از فیلم قماربازی بیمحابا نیست؛ کارتر یک قمارباز محتاط است که هم میل به دیدهشدن دارد و هم میل به زندهماندن، هم آرزوی عبور از دیگران را دارد و هم وقتی خطر بیش از اندازه واقعی میشود، بدن و عقلش او را وادار به عقبنشینی میکنند.
همین تضاد میان ترس و نمایش، هستهی اصلی دو سوم نخست فیلم را میسازد. کارتر برای بقای حرفهایاش باید تصویری از مردی بیباک بفروشد، اما خود فیلم هرگز فریب این تصویر را نمیخورد. پرش یکمایلی بیش از آنکه هدفی مستقل باشد، مکگافینی برای ورود به همین ترس درونی است؛ پروژهای که قرار است کارتر را از سایهی ایول کنیول بیرون بیاورد و برای مدتی نام او را بالاتر از بزرگترین چهرهی حرفهاش قرار دهد. بن فاستر در حضور محدودش بهخوبی همین سوی دیگر شخصیت کارتر را مجسم میکند؛ کنیول کسی است که همان خطر را به موفقیت، شهرت و برند تبدیل کرده و کارتر در برابر او همزمان با دو میل مواجه است: میخواهد شبیه او شود و میخواهد از او عبور کند. بنابراین پیشنهاد پرش ناممکن فقط یک بلندپروازی فنی نیست؛ نتیجهی منطقی حرفهای است که در آن برای بیشتر دیدهشدن باید بیشتر خطر کرد. تأخیرهای چندساله و عقبکشیدنهای مکرر کارتر هم در چنین ساختاری نشانهی ضعف شخصیت نیستند؛ اتفاقاً نشان میدهند بخش منطقی وجود او هنوز کار میکند. او وعده میدهد، رمپ میسازد، سرمایه پیدا میکند و خودش را در رسانهها میفروشد، اما هر بار که فاصلهی رؤیا و مرگ واقعیتر میشود، آن قمارباز محتاط دوباره خودش را نشان میدهد.
داوس این ترس را فقط در دیالوگ نگه نمیدارد و یکی از دقیقترین موتیفهای فیلم را از طریق بدن کارتر میسازد؛ هیپنوتیزم، خاموشکردن سیگار روی دست و نگاههای بعدی او به جای سوختگی. اهمیت این تصاویر برای من در این است که فیلم شجاعت را به معنای نداشتن ترس تعریف نمیکند. تاریخ مطالعهی ترس نیز مدتهاست چنین برداشت سادهای را کنار گذاشته است. ویلیام جیمز در اواخر قرن نوزدهم توجه را به رابطهی تجربهی عاطفی با واکنش بدن برد؛ والتر کانن بعدتر سازوکار فیزیولوژیک مواجهه با خطر را در قالب پاسخ جنگ یا گریز صورتبندی کرد و فروید در نظریهی متأخر خود اضطراب را بهصورت نوعی علامت خطر برای «من» توضیح داد؛ هشداری که پیش از ورود به وضعیت تهدیدآمیز، دفاعهای انسان را فعال میکند. تفاوتهای نظری این سه مسیر مهماند، اما در نقطهای به کار فیلم میآیند: ترس نقص اخلاقی یا کمبود شجاعت نیست؛ یکی از سازوکارهای بنیادی بدن برای حفظ زندگی است. وقتی کارتر به کمک هیپنوتیزم یا تحمل درد سعی میکند این واکنش را مهار کند، مسئله این نیست که مردی سرانجام «ترسش را شکست داده»، بلکه انسانی را میبینیم که برای ادامهی حرفهاش مجبور است صدای سامانهای را پایین بیاورد که دقیقاً برای زنده نگهداشتنش کار میکند. بدن پیش از ذهن میفهمد قرار است اتفاقی خطرناک رخ دهد و جای سوختگی روی دست تبدیل به یادآور دائمی همین نزاع میشود؛ نزاع میان غریزهی بقا و هویتی که کارتر بدون خطرکردن دیگر نمیتواند آن را حفظ کند.
برای همین «رانندهی بدلکار» در تجربهی من فیلمی اکشن نیست. خودرو، سقوط، رمپ و پرش در آن وجود دارد، اما داوس بهجای ساختن هیجان از خود حادثه، فرسودگی روانی انسانی را تصویر میکند که سالهاست به دهانهی یک تصمیم نزدیک میشود و دوباره عقب میکشد. رمپ هم در طول فیلم بهتدریج همین کارکرد را پیدا میکند؛ ابتدا تجسم یک رؤیای باشکوه است، بعد به جسمی سنگین و واقعی تبدیل میشود که هرچه کاملتر میشود، خطر را ملموستر میکند. فیلم بازی روانی بسیار خوبی با فاصلهی کارتر و این سازه دارد: هر بار به آن نزدیکتر میشود و همزمان از انجام پرش دورتر میماند. بعد از چند سال تأخیر حتی منِ مخاطب نیز همراه گلوریا به نقطهای میرسم که از او میخواهم پروژه را کنار بگذارد. تعلیق اصلی دیگر این نیست که آیا خودرو میتواند از روی آن فاصله بپرد یا نه؛ سؤال این است که آیا کارتر میتواند از رؤیایی که تمام هویتش را بلعیده عقب بکشد. اینجا شکست پروژه در حقیقت برای مدتی پیروزی منطق و زندگی است. قمارباز هنوز بلد است چه زمانی از میز بلند شود و همین عقبنشینیها به ما اجازه میدهند او را نه همچون مردی تشنهی مرگ، بلکه انسانی ببینیم که دقیقاً بهاندازهی هر انسان دیگری از مرگ میترسد.
گلوریا در این معادله فقط دوستدختری نگران نیست، بلکه تصویر یک زندگی ممکن است؛ چیزی که در سوی دیگر رمپ قرار گرفته. فیلم برای ساخت اهمیت او نه به توضیحهای طولانی پناه میبرد و نه حضورش را به زور قاب به مخاطب تحمیل میکند. گلوریا بهتدریج وزن پیدا میکند تا مشخص شود انتخاب کارتر میان «پریدن یا نپریدن» نیست؛ او میان دو تعریف از خودش گیر کرده است. در یک سو امکان خانه، رابطه، آینده و نوعی ثبات قرار دارد و در سوی دیگر حرفهای که تنها چیزی است که تا آن لحظه به او احساس ارزشمندی داده. دیک کلر نیز بهاندازهی لازم روی همین سوی منطقی زندگی کارتر مینشیند. کارتر میتواند دربارهی رؤیا حرف بزند، اما برای مهندس رؤیا باید به وزن، زاویه، سرعت و امکان تبدیل شود. همین برخورد میان بلندپروازی و محاسبه اجازه نمیدهد فیلم پرش را به افسانهای ساده دربارهی «باور به رؤیاها» تبدیل کند. هرچه محاسبات بیشتر میشوند، خطر نیز از یک مفهوم انتزاعی بیرون میآید و به چیزی تبدیل میشود که میتوان آن را اندازه گرفت؛ و هرچه خطر اندازهپذیرتر میشود، عقبنشینی کارتر انسانیتر به نظر میرسد.
یکی از موفقیتهای مهم داوس این است که این جهان را با کمدی تصنعیِ سینمای میانه تخریب نمیکند. اگر لحظات بامزهای وجود دارد، از خود آدمها، موقعیت و فاصلهی میان رؤیای عظیم کارتر و واقعیت زمینی زندگیاش بیرون میآید. فیلم میتواند یک لحظه ما را به رفتار یا ادعای او بخنداند و لحظهای بعد همان رفتار را غمانگیز کند، چون هیچوقت فراموش نمیکند پشت نمایشگری کارتر انسانی ایستاده که رؤیای زندگی مرفه دارد و برای رسیدن به آن ناچار شده چیزی نزدیک به غیرممکن بفروشد. جی باروشل در حفظ همین چندگانگی نقش تعیینکنندهای دارد. اغراقهایش دقیقاً جایی ظاهر میشوند که کارتر در حال اجرا برای دیگران است؛ وقتی باید سرمایهگذار، رسانه یا اطرافیان را متقاعد کند که پروژه نهتنها ممکن، بلکه تاریخی است. اما در سکوتها و اکتهای بدون دیالوگ، باروشل تصویر عمومی را کنار میزند و ترس، تردید و فرسودگی را وارد بدن شخصیت میکند. برای همین حتی وقتی کارتر حرف نمیزند، میتوان فهمید در کدام سوی این مرز ایستاده است. باروشل شخصیت را نه به یک شومن مضحک تبدیل میکند و نه به یک قهرمان الهامبخش؛ او اجازه میدهد خودشیفتگی، ترس، جسارت، نیاز به توجه و میل به زندگی همزمان در یک بدن وجود داشته باشند.
فرم فیلم نیز به همین اندازه به این تجربه کمک میکند. رفتوآمد میان قاب داستانی و تصاویر مستند قدیمی هیچوقت برای من شبیه ترفندی برای نمایش زرنگی فیلمساز نبود. داوس مرز میان سند و بازسازی را آنقدر نرم میکند که بعد از مدتی دیگر دائماً منتظر تشخیص این نیستیم که کدام تصویر متعلق به گذشته و کدام متعلق به بازسازی امروز است؛ همهچیز به بخشی از جریان زندگی کارتر بدل میشود. پرشهای زمانی و مکانی نیز در تدوین بهدرستی روی همین ساختار نشستهاند و سالهای طولانیِ پروژه را به فهرستی از تاریخها تبدیل نمیکنند. تکرار آمادهسازی، وعده، توقف، شروع دوباره و شکست، خودش ریتم زندگی کارتر میشود. میزانسن نیز دورهی تاریخی را صرفاً با چند خودروی قدیمی و مدل مو بازسازی نمیکند؛ طراحی لباس، چهرهپردازی، فضاهای کاری، شیوهی حضور رسانه و نوع زیست آدمها بهقدری هماهنگاند که دههی هفتاد واقعاً به جهان فیلم تبدیل میشود. اینجا نسبت به فیلمهای قبلی داوس، بهخصوص تجربههای ضعیفترش در اکشن، با کارگردانی مواجهیم که اینبار نه فقط موقعیت، بلکه جهان، زمان و شخصیت را همزمان کنترل میکند.
اما تراژدی کارتر وقتی کامل میشود که پروژهی بزرگ سرانجام شکست میخورد و زندگی ادامه پیدا میکند. فیلم هوشمندانه پایان را به همان پرش یکمایلی گره نمیزند، چون اگر چنین میکرد تمام این سالهای تأخیر صرفاً به مقدمهای برای یک اوج اکشن تبدیل میشد. کارتر بعد از شکست آن پروژه همچنان بدلکار باقی میماند، همچنان پرش میکند و همچنان با همان مسئلهی قدیمی زندگی میکند: او کار دیگری بلد نیست و برای احساس موجودیت همچنان نیاز دارد دیده شود. تفاوت اینجاست که در بخش پایانی دیگر آن قمارباز محتاط سابق نیست. تا پیش از آن هر بار که ترس بر میل به شهرت غلبه میکرد، عقب میکشید و زنده میماند. حالا به نقطهای رسیده که میداند ثباتی را که گلوریا میخواهد احتمالاً نمیتواند به او بدهد، میداند حرفهاش همیشه با احتمال نابودی بدن همراه است و بااینحال تصمیم میگیرد روی همان سوی مرز بایستد. پرش پایانی برای من «بالاخره انجامش داد» نیست؛ لحظهای است که ترسآگاهی جای خودش را به نوعی شهامت انتحاری میدهد. او خطر را نمیشناسد و بههمین دلیل واردش نمیشود؛ برعکس، خطر را دقیقاً میشناسد و این بار تصمیم میگیرد عقب نکشد.
همین مسئله فیلم را از روایتهای انگیزشی دربارهی پافشاری بر رؤیا نجات میدهد. داوس کارتر را دوست دارد، اما او را تقدیس نمیکند. پافشاریاش همزمان میتواند تحسینبرانگیز، پوچ، شجاعانه و خودویرانگر باشد. فیلم بارها بیهدفی آغازین زندگیاش را یادآوری میکند تا بفهمیم چرا این حرفه برایش چیزی فراتر از شغل شده است؛ بدلکاری همان چیزی است که از انسانی بدون مسیر، انسانی قابل شناسایی ساخته و بنابراین کنار گذاشتنش برای او تقریباً معادل بازگشت به همان خلأ اولیه است. این همان جایی است که نیاز به دیدهشدن از میل ساده به شهرت عبور میکند و به مسئلهای وجودی تبدیل میشود. بدلکار برای حفظ جایگاهش باید دوباره خطر کند، چون گذشتهی او بهتنهایی کافی نیست و هر پرش تازه، پرش قبلی را پیرتر میکند. حرفهای که برای کارتر معنا ساخته، همزمان سازوکاری است که دائماً از او قربانی بزرگتری میخواهد.
لایهی تلخ نهایی فیلم برای من از خود ساختن آن در سال ۲۰۲۶ میآید. کن کارتر تمام عمر بخش مهمی از بدن و آرامش خودش را خرج کرد تا در حافظهی دیگران بماند و فراموش نشود؛ حالا دههها بعد، سینما همان کاری را برایش انجام میدهد که او در زمان حیاتش با هر پرش تلاش میکرد انجام دهد. مستند قدیمی زمانی این رؤیا و فرسودگی را ثبت کرد و فیلم داوس دوباره آن تصاویر را به زندگی روایی برگردانده است. برای مخاطبی که شاید پیش از این هرگز نام کن کارتر را نشنیده باشد، فیلم موفق میشود او را از فراموشی بیرون بکشد؛ اما کنایه دقیقاً همینجاست که آنچه امروز او را ماندگار میکند دیگر فقط پرشهایش نیست، بلکه ترسها، عقبنشینیها، سوختگی روی دست، رابطهای که در معرض از دست رفتن است و سالهایی است که میان زندگیکردن و خطرکردن سرگردان مانده. «رانندهی بدلکار» در نهایت برای من تراژدی همین انسان است؛ مردی که سالها روی مرز منطق و انتحار راه رفت، هر بار که عقب کشید زندگی را انتخاب کرد و سرانجام در نقطهای تصمیم گرفت دیگر عقب نکشد. آنجا دیگر مرز میان شجاعت و خودویرانگری آنقدر باریک شده بود که شاید خود کارتر نیز نمیتوانست بگوید در کدام سوی آن ایستاده است.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.