وقتی دیگری دیگر دیده نمیشود
وقتی دیگری دیگر دیده نمیشود
«وقتی ما بودیم» پیش از هر چیز یک ملودرام است؛ نه به این معنا که عشق در آن اهمیت ندارد، بلکه به این دلیل که جهان فیلم از قواعدی پیروی میکند که عشق را درون ساختاری از تصادف، فقدان، حسرت، جدایی و بازگشت سامان میدهند. دنیای فیلم کوچک است، آدمهایش در محدودهای کنترلشده حرکت میکنند و روایت نیز بیش از آنکه بخواهد واقعیت اجتماعی پیرامون این دو نفر را گسترش دهد، آن را به اندازهای نگه میدارد که بتواند رابطهی اونهو و جونگوون را به مرکز مطلق تصویر تبدیل کند. این انتخاب الزاماً اشتباه نیست، اما دقیقاً همان چیزی است که ظرفیتهای جذابتر فیلم را محدود میکند؛ زیرا هر بار «وقتی ما بودیم» برای چند دقیقه از ملودرام فاصله میگیرد، ناگهان اثر بسیار زندهتر و پیچیدهتری از دل آن بیرون میآید.
بهترین بخش فیلم جایی است که اونهو و جونگوون زندگی مشترک خود را آغاز کردهاند. در این بخش دیگر نیازی به تصادفهای روایی، بازگشتهای حسرتبار یا موقعیتهایی که برای تحریک احساسات مخاطب طراحی شدهاند وجود ندارد. رابطه در جزئیات روزمره شکل میگیرد؛ در کارکردن، خستگی، پول، غذا، سکوت، خوابیدن کنار یکدیگر، شکست و تلاش برای دوام آوردن. برای مدتی کوتاه ملودرام خاموش میشود و چیزی شبیه به رئالیسم یک رابطه جای آن را میگیرد. این همان نقطهای است که دو بازیگر نیز بیش از هر بخش دیگری از فیلم جان میگیرند. کو کیو-هوان و مون گا-یونگ دیگر دو شخصیت ازپیشتعریفشدهی یک ملودرام نیستند، بلکه دو انساناند که باید در فضای محدود یک زندگی مشترک با ضعفهای خود و طرف مقابل کنار بیایند.
انتخاب بازیگران از نقاط قوت اصلی فیلم است. هر دو بازیگر بهدرستی فهمیدهاند که شخصیتهایشان نباید در قالب قربانی و مقصر ساده شوند. جونگوون هیچوقت کالبد زن مظلوم و فداکاری را نمیپوشد که فیلم از مخاطب بخواهد صرفاً برای او دل بسوزاند و اونهو نیز به مردی شرور تبدیل نمیشود که بهسادگی عشق طرف مقابل را نابود کرده باشد. آنها مکمل دو نوع فشار در طبقهی متوسط رو به پاییناند؛ آدمهایی که زندگی از آنها انتظار دارد همزمان برای آینده بجنگند، درآمد داشته باشند، شکست نخورند و در کنار تمام اینها توانایی حفظ یک رابطهی عاطفی را نیز از دست ندهند.
مسئله از جایی آغاز میشود که فیلم بهرغم شناخت درست این وضعیت، جرئت گسترشدادن جهان پیرامون شخصیتهایش را ندارد. فقر در «وقتی ما بودیم» بیش از حد مرتب و زیباست. خانهها، خیابانها، لباسها و حتی خستگی آدمها چنان صیقلخوردهاند که فاصلهی آشکاری میان آنچه روایت دربارهی فشار اقتصادی میگوید و آنچه تصویر از آن نشان میدهد شکل میگیرد. این یکی از مشکلات همیشگی ملودرامهای شیک است: آدمها از تنگنای مالی حرف میزنند، اما فیلم حاضر نیست زشتی، بینظمی و فرسودگی آن تنگنا را وارد قاب کند. همهچیز کمی تمیزتر از آن است که بتوان بهطور کامل باورش کرد.
همین مسئله شهر را نیز از فیلم میگیرد. سئول قرار است فضای زندگی این دو نفر باشد، اما هرگز تبدیل به بخشی از رابطهی آنها نمیشود. شهر نه فشار وارد میکند، نه حافظه میسازد و نه مسیر زندگی شخصیتها را شکل میدهد. در نسخهی چینی سال ۲۰۱۸، پکن بخشی از خود رابطه بود؛ شهری که فاصلهی طبقاتی، مهاجرت، آرزو و شکست را در بدن شخصیتها حک میکرد. در این بازسازی، سئول بیشتر پسزمینهای رنگی و شکیل باقی میماند. فیلم دربارهی فشار زندگی شهری حرف میزند، اما خود شهر را به شخصیت تبدیل نمیکند.
تناقض جالب اینجاست که فیلمنامه در شخصیت اونهو ظرفیت یک درام اجتماعی بسیار جدیتر را دارد. تغییر رفتارش تدریجی و قابلفهم است. شکستهای اقتصادی، نرسیدن به اهداف، احساس عقبماندن و ناتوانی در ساختن آیندهای که برای خود تصور کرده، بهتدریج ادراک او از رابطه را تغییر میدهد. مسئله این نیست که دیگر جونگوون را دوست ندارد؛ مسئله این است که شکست چنان میدان دید او را اشغال میکند که دیگر قادر به دیدن دیگری نیست. فشار اقتصادی از بیرون وارد رابطه میشود، اما ویرانی نهایی در درون شخصیت اتفاق میافتد.
در چنین وضعیتی خودخواهی اونهو نه یک ویژگی ذاتی، بلکه محصول نوعی انقباض روانی است. انسانی که تمام جهانش را از دریچهی شکست خودش میبیند، حتی فداکاری نزدیکترین فرد زندگیاش را نیز بهدرستی تشخیص نمیدهد. جونگوون تلاش میکند رابطه را نگه دارد، اما رابطهای که فقط یک سوی آن مسئول بقا باشد دیر یا زود سرریز میشود. جدایی این دو نه نتیجهی یک سوءتفاهم ملودراماتیک، بلکه محصول فرسودگی تدریجی ساختاری است که در آن یکی همچنان میکوشد و دیگری، زیر وزن شکستهای شخصی، دیگر توان دیدن آن کوشش را ندارد.
همینجا درونمایهی اصلی فیلم شکل میگیرد. حفظ رابطه صرفاً به وجود عشق وابسته نیست. گاهی مسئله توانایی دیدن دیگری در زمانی است که خودت بیشترین فشار را تحمل میکنی. اونهو دقیقاً همین توانایی را از دست میدهد. شکستهای خودش به مرکز هستیاش تبدیل میشوند و از آن لحظه به بعد جونگوون دیگر نه انسانی مستقل با درد، نیاز و فداکاریهای مخصوص خودش، بلکه بخشی از همان جهانی است که اونهو احساس میکند در آن شکست خورده است. وقتی این اختلال در ادراک رابطه شکل میگیرد، عشق نیز بهتنهایی قدرت ترمیم آن را ندارد.
فیلم در شخصیت جونگوون نیز خوشبختانه به سادهترین راه ممکن نمیرود. او قربانی منفعل این وضعیت نیست. فیلم از او فرشتهای اخلاقی نمیسازد که مأموریتش نجات مردی شکستخورده باشد. جونگوون حد تحمل دارد، تصمیم میگیرد و در نهایت جایی میرسد که ماندن دیگر معادل حفظ رابطه نیست، بلکه به معنای نابودکردن خودش است. همین استقلال سبب میشود جدایی آنها برخلاف بسیاری از ملودرامها نه نتیجهی بیرحمی یک طرف، بلکه پایان منطقی رابطهای باشد که توازن روانیاش از بین رفته است.
پدر اونهو میتوانست یکی از مهمترین ابزارهای فیلم برای عمیقترکردن همین رابطه باشد، اما فیلمنامه تقریباً تمام ظرفیتش را به کارکرد ملودراماتیک تقلیل میدهد. او بیش از آنکه شخصیتی زنده باشد، ابزاری برای تحریک احساس مخاطب است. این در حالی است که حضور گستردهتر او میتوانست جنس رابطهی اونهو و جونگوون را صیقل دهد؛ نه از طریق توضیح مستقیم، بلکه با ساختن زمینهای که نگاه اونهو به مسئولیت، خانواده، شکست و مردبودن را روشنتر کند. فیلم این امکان را دارد، اما ترجیح میدهد از پدر بیشتر برای گرفتن اشک استفاده کند.
ساختار رفتوبرگشت میان گذشته و زمان حال در عوض از نقاط کنترلشدهی فیلم است. بازگشتها تصادفی یا صرفاً تزئینی نیستند. دیالوگهای دو شخصیت در زمان حال، بخشهایی از گذشته را فعال میکنند و حافظه بهطور مشترک میان آنها شکل میگیرد. گاهی وارد ذهن اونهو میشویم و گاهی گذشته از زاویهی جونگوون بازخوانی میشود. همین نقطهگذاری دقیق باعث میشود فیلم با وجود رفتوآمد مداوم زمانی، ساختار خود را از دست ندهد. هر بازگشت پاسخی عاطفی یا روایی به چیزی است که در زمان حال میان این دو نفر گفته یا ناگفته باقی مانده.
جالبتر از خود این رفتوآمد، استفادهی وارونه از رنگ و سیاهوسفید است. کلیشهی آشنا معمولاً گذشته را به سیاهوسفید میبرد و اکنون را رنگی باقی میگذارد؛ گذشته چون تمام شده و زمان حال چون هنوز زنده است. «وقتی ما بودیم» این منطق را برعکس میکند. گذشته با تمام فقر، اضطراب و شکستهایش رنگ دارد، زیرا زندگی در آن هنوز جریان دارد و رابطه هنوز امکان تغییر دارد. زمان حال، با وجود موفقیتها و ثبات ظاهری، سیاهوسفید است؛ چون بخشی از ذهن این دو نفر همچنان در همان رابطهی حلنشده متوقف مانده است.
به همین دلیل بازگشت رنگ در شات نهایی صرفاً یک بازی بصری نیست. گفتوگوی دوباره، مرور مشترک گذشته و بازشدن گرهای که یک دهه در ذهن آنها باقی مانده بود، اجازه میدهد اکنون دوباره رنگ بگیرد. این رنگ به معنای بازگشت رابطه نیست؛ اتفاقاً برعکس، نشانهی پذیرش پایان آن است. فیلم بهدرستی میفهمد که بعضی رابطهها برای حلشدن نیازمند احیاشدن نیستند. گاهی تنها باید گذشته را یک بار دیگر از کنار فردی که در آن حضور داشته مرور کرد تا بتوان از آن خارج شد.
تصادفی که باعث ملاقات دوبارهی این دو نفر میشود نیز در منطق ملودرام پذیرفتنی است. مسئلهی اصلی خود تصادف نیست، بلکه کاری است که فیلم بعد از آن انجام میدهد. فضای بستهی زمان حال عملاً تبدیل به اتاقی برای کالبدشکافی حافظه میشود. دو شخصیت اکنون بیش از آنکه زندگی فعلیشان را به نمایش بگذارند، حامل خاطرهاند. گذشته است که آنها را دوباره برای مخاطب زنده میکند و زمان حال بیشتر جایگاهی برای نگاهکردن به چیزی است که دیگر وجود ندارد. این محدودیت آگاهانه است و در ساختار فیلم کار میکند.
بااینحال همین محدودیت نشان میدهد چرا بخشهای گذشته بسیار زندهتر از زمان حالاند. شخصیتهای جوان هنوز در جهان عمل میکنند، تصمیم میگیرند، اشتباه میکنند و نتیجهی انتخابهایشان را میبینند. نسخههای ده سال بعد بیشتر به حافظهی همان آدمها تبدیل شدهاند. موفقیتهای فعلیشان اهمیت چندانی پیدا نمیکند، زیرا آن چیزی که برای روایت مهم است هنوز در یک دههی قبل باقی مانده. سیاهوسفیدشدن زمان حال نیز همین تعلیق روانی را کامل میکند.
ایدهی بازیای که در دل رابطه طراحی شده نیز میتوانست نقشی بسیار اساسیتر در فیلم داشته باشد. فیلم ظرفیت آن را داشت که بازی را به زبان مشترک این دو شخصیت تبدیل کند و تغییرات رابطه را از طریق آن دنبال کند، اما در بخش عمدهی زمان آن را کنار میگذارد و تازه در پایان دوباره از این کارت استفاده میکند. نتیجه مؤثر است، اما بیش از آنکه حاصل پرورش تدریجی یک موتیف باشد، شبیه بهرهبرداری نهایی از ایدهای است که فیلم میتوانست بسیار زودتر و عمیقتر در تار و پود روایتش وارد کند.
از نظر بصری نیز همان چیزی که فیلم را جذاب میکند همزمان بخشی از مشکل آن است. قابها زیبا، نورها کنترلشده و رنگها چشمنوازند، اما این زیبایی مداوم اجازه نمیدهد محیط اجتماعی شخصیتها خشونت واقعی خودش را پیدا کند. حتی دشواری زندگی نیز اغلب زیبا دیده میشود. اغراق بخشی جداییناپذیر از ملودرام است و نمیتوان فیلم را بهخاطر ملودرامبودنش محکوم کرد، اما وقتی خود روایت ظرفیت ورود به واقعیتی اجتماعیتر را ایجاد میکند، این صیقل بصری تبدیل به مانعی برای همان ظرفیت میشود.
«وقتی ما بودیم» بااینهمه در انتقال درونمایهاش نیازی به تقلا ندارد. فیلم دقیقاً میداند دربارهی چه نوع رابطهای حرف میزند و بدون آنکه آن را به مجموعهای از دیالوگهای توضیحی تبدیل کند، مسیر روانی دو شخصیت را قابلدرک نگه میدارد. مسئله در اینجا یافتن مقصر نیست. حتی فشار اقتصادی نیز علت نهایی جدایی نیست. فشار فقط موقعیتی میسازد که در آن کیفیت رابطه آشکار میشود. شخصیت انسان در رابطه زمانی نمایان میشود که شرایط بیرونی دشوارتر از همیشه است؛ زمانی که باید تصمیم بگیرد در عین تحمل شکستهای خودش، هنوز دیگری را میبیند یا نه.
اونهو زمانی شکست واقعی را تجربه میکند که نرسیدن به اهدافش مانع دیدن انسانی میشود که کنار او ایستاده است. از آن لحظه به بعد مسیر جدایی تقریباً آغاز شده، حتی اگر خود شخصیت هنوز متوجه آن نباشد. رابطه زمانی فرو میریزد که تلاش برای حفظ آن یکطرفه شود. شاید اگر اونهو برای لحظهای میتوانست از مرکزیت درد خودش بیرون بیاید، فداکاریهای جونگوون را ببیند و برای رابطه به اندازهی موفقیت شخصیاش بجنگد، سرنوشت این دو نفر متفاوت میشد.
اما فیلم دربارهی همان «شاید» ساخته شده است؛ دربارهی رابطهای که میتوانست باقی بماند و نماند، نه به این دلیل که عشق از بین رفت، بلکه چون یکی از دو نفر در لحظهای تعیینکننده توانایی دیدن دیگری را از دست داد. این همان نقطهای است که «وقتی ما بودیم» از ملودرامی معمولی بالاتر میرود. هر بار که فیلم این وضعیت را در رفتار، سکوت و زندگی روزمرهی دو شخصیت جستوجو میکند، انسانی و ملموس است؛ و هر بار که دوباره به دنیای بیش از حد تمیز، تصادفها، اغراقهای بصری و ابزارهای آشنای ملودرام بازمیگردد، بخشی از همان حقیقت را زیر لایهای از زیبایی پنهان میکند.
در پایان پذیرش جای بازگشت را میگیرد. گذشته بازنویسی نمیشود و هیچ معجزهای قرار نیست زمان از دسترفته را پس بدهد. تنها چیزی که باقی میماند فهم رابطهای است که زمانی وجود داشته و اکنون میتوان بدون گرفتارماندن در آن به یادش آورد. شاید دقیقترین تصویر فیلم نیز همین باشد: جهانی که پس از سالها دوباره رنگ میگیرد، نه چون عشق بازگشته، بلکه چون بالاخره پذیرفته شده که آن عشق تمام شده است.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.