وقتی دروغ باید به حقیقت برسد
«تونی» زندگی جوانی نوزدهساله را از جایی آغاز میکند که هنوز نه حرفهای دارد، نه هویتی تثبیتشده و نه حتی تصویر روشنی از آینده. آنچه دارد مجموعهای از ادعاهاست؛ نسخهای بزرگتر از خودش که مدام در برابر دیگران به نمایش میگذارد. مت جانسن اما دروغگویی تونی را به یک خصوصیت اخلاقی ساده تقلیل نمیدهد. پشت این میل دائمی به بزرگ جلوهدادن خود، رابطهای قرار دارد که سالها او را وادار کرده برای دیدهشدن بجنگد: مادری دقیق، مسلط بر زبان و حساس نسبت به معنای واژهها که نگاه ارزیابش همزمان تونی را به سمت جلب تأیید او و مقاومت در برابر دستکاریهای روانیاش سوق داده است. تونی پیش از آنکه بخواهد دیگران را فریب دهد، با دروغ سعی میکند از کوچک دیدهشدن فرار کند.
جانسن همین واکنش روانی را به موتور روایی فیلم تبدیل میکند. هر ادعا، دروغ بعدی را ضروری میکند و دومینویی شکل میگیرد که تونی را بهجای نزدیککردن به تصویری که از خودش ساخته، مدام در معرض شکست قرار میدهد. اهمیت فیلم در این است که آیندهی مشهور شخصیت را پیشاپیش به روایت تحمیل نمیکند. حتی برای مخاطبی که هیچ شناختی از آنتونی بوردین ندارد، «تونی» میتواند با خلوص کامل بهعنوان داستان یک تازهجوان بیهدف عمل کند؛ پسری که هنوز نمیداند چه میخواهد، اما برای تحمل این ندانستن ترجیح میدهد وانمود کند جواب همهچیز را میداند.
کتاب، نویسندهشدن و میل تونی به واژهها نیز در همین ساختار معنا پیدا میکنند. نوشتن برای او مقصد نهایی نیست؛ یکی از شکلهای بیان و اشتراکگذاری تجربه است. از همینجا تقابل ظریفی میان جهان مادر و جهان آشپزخانه شکل میگیرد. مادر در قلمروی تعریف، دقت زبانی و انتخاب صحیح واژه زندگی میکند. در آشپزخانه اما واژهی درست هیچچیز را نجات نمیدهد. دست میسوزد، انگشت بریده میشود، چیزی آتش میگیرد، غذا خراب میشود و بدن باید از طریق خطا یاد بگیرد. تونی از جهانی که در آن میتوان با کلمات تصویری از خود ساخت، وارد جایی میشود که هر ادعا باید در عمل اثبات شود.
فیلم حتی از وسوسهی معمول آثار مربوط به آشپزی برای زیباشناسانهکردن غذا فاصله میگیرد. جانسن کمتر بهدنبال آن است که با بشقابهای خوشرنگ و نمای نزدیک از غذا اشتهای مخاطب را تحریک کند. برای او خود فرایند اهمیت دارد: بریدن، سوختن، بیاحتیاطی، خرابکردن، تکرار و کسب تجربه. طعم به نتیجهی کار تبدیل میشود، نه به نمایش اصلی فیلم. آشپزخانه برای تونی محلی است که در آن نمیتوان با زبان جلوتر از واقعیت حرکت کرد.
رفتار دوربین نیز دقیقاً با همین بیثباتی همراه میشود. دوربین «تونی» صرفاً راوی اتفاقات نیست؛ شرایط را دنبال میکند. جانسن قابهای پیرامون شخصیت اصلی را متناسب با بیهدفی او میبندد و برای همین تصویر تقریباً همیشه کیفیتی متلاطم دارد. تونی هنوز جایی برای ایستادن پیدا نکرده و دوربین هم قرار نیست زودتر از او آرام بگیرد. میزانسن مدام وضعیت زیستی او را آشکار میکند؛ جای ایستادن، فاصلهاش با دیگران و حرکتش در محیط بخشی از شخصیتپردازی هستند، نه تزئینات تصویری.
با ورود او به آشپزخانه این منطق تغییر شکل میدهد. قابها بستهتر میشوند و فضای محصور آشپزخانه تلاطم موجود را تشدید میکند. بدنها به یکدیگر نزدیکاند، کارها همزمان انجام میشوند و دوربین باید تونی را در میان این ازدحام پیدا کند. اگر بیرون از آشپزخانه بیهدفی او باعث حرکت دوربین است، درون آن محیط حرکت دیگر فقط متعلق به ذهن تونی نیست؛ کل فضا در حال حرکت است. او وارد سامانهای شده که برخلاف خودش هدف، سلسلهمراتب و ریتم مشخص دارد.
پالت رنگی فیلم نیز یکی از نقاط قوت آن است. جانسن دوره را با نوعی خودنمایی نوستالژیک بازسازی نمیکند، اما انتخاب رنگها در کنار طراحی لباس اجازه میدهد دههی موردنظر بیسروصدا درون تصویر زندگی کند. لباسها، بافت محیط و رنگ قاب در خدمت ساخت زماناند، نه اعلام زمان. همین انتخاب باعث میشود تماشاگر احساس نکند فیلم دائم در حال یادآوری این است که «ما در گذشته هستیم». دوره به بخشی طبیعی از زیست شخصیتها تبدیل میشود.
نانسی در این میان بیش از آنکه مرکز یک عاشقانه باشد، یکی از محرکهای اصلی تونی برای قوامبخشیدن به ساختمان دروغهایش است. پسری که خودش را هیچ میبیند، برای بهدستآوردن این دختر ناچار میشود بخشی از نسخهی خیالی خودش را وارد واقعیت کند. حتی میل جنسی او در ابتدا همان کیفیت خام و رقابتی جوانی را دارد که سل در برابرش قرار داده است؛ مردی که با ایجاد برشهایی روی قابهای چوبی، رابطههای جنسیاش را ثبت میکند و تصویری بسیار دستیافتنی از مردشدن پیش روی یک جوان نوزدهساله قرار میدهد.
برای همین لحظهی تونی در چارچوب در، پیش از اعتراف به نانسی، یکی از زیباترین لحظات فرمی فیلم است. برشها با حرکت نگاه او هماهنگ میشوند و میزانسن، تصمیم روانی شخصیت را پیش از آنکه کاملاً به زبان درآید شکل میدهد. تونی در آن لحظه ناگهان انسان دیگری نشده و ساختمان دروغهایش نیز فرونمیریزد. فقط تصمیم میگیرد نانسی و رابطهی جنسی با او را به یکی دیگر از همان خطهای روی قاب چوبی تبدیل نکند. انتخاب او بیش از آنکه «بلوغ عاشقانه» باشد، تصمیمی کوچک برای سلنشدن است.
سل و سرآشپز از این منظر دو آیندهی ممکن برای تونی هستند. سل تلفیقی از حال و آیندهای است که یک جوان نوزدهساله بلافاصله میتواند خودش را در آن تصور کند: اعتمادبهنفس، سکس، بیپروایی، جذابیت و نوعی آزادی ظاهری. سرآشپز اما آیندهای است که تونی در ابتدا حتی جرئت تصور رسیدن به آن را ندارد؛ مهارت، انضباط، تکرار، مسئولیت و تسلطی که فقط با کار حاصل شده است.
لئو وودال و آنتونیو باندراس این تقابل را از سطح یک دوگانهی نمادین فراتر میبرند. سل باید آنقدر جذاب باشد که انتخاب او برای تونی قابل فهم شود و سرآشپز نیز نباید به «پیر دانای» کلیشهای داستان تبدیل شود. باندراس با حضور کنترلشدهاش وزن تجربه را وارد آشپزخانه میکند و وودال درست در سوی مقابل، آیندهای هیجانانگیز و در دسترس میسازد.
دیدن تزریق مواد توسط سل یکی از نقاط مهم این دوگانه است. تصویری که تونی از آیندهی قابلدسترس خودش ساخته ناگهان ترک میخورد. آزادی و بیپروایی سل وجه دیگری نشان میدهد و تونی دوباره وارد همان خلأ اولیه میشود. در این نقطه حتی دلش برای شنیدن صدای پدر و مادر تنگ میشود. جانسن بدون اینکه مسیر شخصیت را به یک «درس اخلاقی» تقلیل دهد نشان میدهد فاصلهگرفتن از خانواده الزاماً به معنای قطع نیاز عاطفی به آن نیست.
دومینیک سسا نیز دقیقاً کیفیت لازم برای چنین شخصیتی را پیدا کرده است. بیهدفی تونی در بازی او تبدیل به هیاهوی بیرونی نمیشود. در بدن و نگاهش همیشه چیزی ناآرام وجود دارد؛ انگار هنوز نمیداند باید در کجای قاب بایستد. غرورش پشتوانهی اعتمادبهنفس واقعی ندارد و برای همین هر بار که واقعیت به ادعاهایش برخورد میکند، شکنندگی زیر آن آشکار میشود. سسا اجازه میدهد تونی همزمان لوس، خودشیفته، آسیبپذیر و قابل لمس باشد.
مت جانسن در «تونی» دقیقاً از یکی از مشکلات «بلکبری» فاصله گرفته است. اینبار با گزارش مراحل زندگی و تغییر تاریخها مواجه نیستیم. روایت در یک مقطع محدود میماند و اجازه میدهد شخصیت از طریق تجربه ساخته شود. فیلم دربارهی «وقایع مهم زندگی آنتونی بوردین» نیست؛ دربارهی دورهای است که هنوز هیچکس، حتی خود تونی، نمیداند از این جوان چه چیزی قرار است ساخته شود.
بااینحال همین تکیه بر یک زندگی واقعی تنها محدودیت جدی فیلم نیز هست. جانسن گاهی ناچار است به نقاطی از واقعیت وفادار بماند و بعد برای پیوندزدن آنها ساختار دراماتیک ایجاد کند. این اجبار در بعضی بخشها آزادی روایت را محدود میکند. فضای ساحلی میتوانست بیش از این رشد کند و تبدیل به بخشی عمیقتر از تجربهی تونی شود، اما فیلم گاهی از شهر و آدمهایش عبور میکند تا به ایستگاه بعدی زندگی واقعی شخصیت برسد.
همینجاست که حسرت یک روایت کاملاً داستانی شکل میگیرد. اگر جانسن مجبور نبود با اسکلت یک زندگی واقعی کنار بیاید، احتمالاً میتوانست پراوینستاون، آدمهای فرعی و شکستهای تونی را آزادانهتر گسترش دهد. مشکل نه وفاداری یا عدم وفاداری به واقعیت، بلکه دیدهشدن مرزهایی است که واقعیت برای تخیل فیلمساز ایجاد کرده است.
با وجود این، «تونی» هیچگاه به ستایشنامه تبدیل نمیشود. شخصیت اصلی نابغهای کشفنشده نیست که جهان هنوز ارزشش را نفهمیده باشد. او جوانی لوس و سرگردان است که دنیایش بسیار کوچکتر از میزان غرورش است. آشپزخانه این دنیا را بزرگ میکند؛ با آدمهایی که بیشتر میدانند، بهتر کار میکنند، شکست خوردهاند و برای مهارتشان هزینه دادهاند.
خودویرانگری تونی نیز از رابطهاش با مادر جدا نیست. او همزمان از کمال فرار میکند و با دروغ سعی دارد خودش را کامل نشان دهد. هر بار که نمیتواند در برابر استاندارد بیرونی دوام بیاورد، تصویری تازه از خودش میسازد. اما آشپزخانه جایی است که میان ادعا و واقعیت فاصلهای وجود دارد که فقط با تجربه پر میشود.
برای همین پایان فیلم بیش از آنکه دربارهی کشف «شغل آشپزی» باشد، دربارهی گستردهترشدن شیوهی بیان تونی است. نوشتن حذف نشده و آشپزی نیز جای آن را نمیگیرد. واژهها فقط یکی از راههای او برای انتقال تجربهاند. حالا تونی میفهمد میتواند بهجای خردکردن واژهها و چیدنشان کنار یکدیگر، مواد غذایی را ببرد، ترکیب کند و به شکلی دیگر تجربهاش را با آدمها به اشتراک بگذارد.
«تونی» در نهایت داستان پیدا کردن هویت و هدف جوانی است که جهان کوچک و پر از غرورش آرامآرام بزرگ میشود. او برای بزرگشدن ابتدا خودش را دروغ میگوید؛ اما زندگی وادارش میکند بخشی از همان دروغها را در عمل به دست بیاورد. میان آن دوربین متلاطم ابتدای راه و قاب بستهی آشپزخانه، تونی هنوز پاسخ نهایی زندگیاش را پیدا نکرده است، اما دستکم دیگر برای بزرگتر دیدهشدن فقط به کلمات متکی نیست. حالا باید وارد قاب شود، دستش را بسوزاند و آن چیزی را که ادعا کرده، زندگی کند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.