جایی برای فرود، نه چیزی برای توضیح
«کجا فرود بیاییم» از همان ابتدا با تصویری وارد جهان هال هارتلی میشود که انگار معنای عنوان فیلم را پیش از آنکه شخصیتها دربارهاش حرف بزنند، در خودش حمل میکند؛ کشتی بادبانی قدیمی در میان توفان و بعد شیشهی اتومبیلی که باران آن را پر کرده و قطرهها همچنان روی آن میلغزند. حرکت متوقف نشده، آب هنوز میبارد و مقصدی هم اعلام نشده است. فیلم از همان چند تصویر ابتدایی سؤالش را پیش روی ما میگذارد: کجا باید ایستاد؟ کجا باید فرود آمد؟ کجا میشود از چیزی دست کشید بیآنکه حسرتش باقی بماند؟ و شاید مهمتر از همه، چه زمانی لازم است دیگر دنبال پاسخی برای این پرسشها نگردیم؟
هارتلی خیلی زیرکانه خودش را وارد فیلم میکند و تقریباً به همان سرعت نیز عقب میکشد. جو فولتن، فیلمسازی پنجاهوهشتساله، آنقدر به خود هارتلی نزدیک است که نمیتوان این همپوشانی را ندید؛ اما فیلم قرار نیست به دفتر خاطرات مستقیم فیلمساز تبدیل شود. همان تختهی سیاه خالی روی دیوار خانهی جو در ابتدا شاید فقط بهعنوان نمونهای از همین نزدیکی و شوخی با جهان هنر به چشم بیاید؛ چیزی که حضور مؤلف را یادآوری میکند و بعد اجازه میدهد داستان مسیر خودش را طی کند. هارتلی نام خودش را از تخته پاک میکند تا جو بتواند بهعنوان شخصیت زندگی کند.
جو تصمیم سادهای گرفته است. میخواهد وصیتنامهاش را مرتب کند و در قبرستان کاری پیدا کند. نه میخواهد نمایش فلسفی دربارهی مرگ راه بیندازد و نه دنبال یافتن معنای نهایی زندگی است. مسئله برای خودش تقریباً به همان سادگی است که بیانش میکند. دلش میخواهد کاری متفاوت انجام دهد؛ کاری ملموس، بیرون از پیچیدگیهای بازار هنر، رسانهها و مناسباتی که سالها احاطهاش کردهاند. اما همین خواستهی ساده به محض آنکه وارد جهان دیگران میشود، شروع به پیچیدهشدن میکند.
از اینجا کمدی اصلی فیلم شکل میگیرد. آدمها نمیتوانند بپذیرند یک فیلمساز ممکن است فقط تصمیم گرفته باشد در قبرستان کار کند. باید دلیلی بزرگتر پشت ماجرا باشد؛ بیماری، مرگ قریبالوقوع، بحران وجودی یا نوعی خداحافظی نهایی. وصیتنامه هم دیگر یک کار عادی حقوقی نیست؛ تبدیل میشود به نشانهای از پایان. تصمیم سادهی جو آنقدر میان ذهن آدمهای اطرافش میچرخد تا چیزی بهمراتب بزرگتر از خودش ساخته شود.
زیبایی کار هارتلی در این است که خود جو تقریباً هیچ تلاشی برای کنترل این آشوب نمیکند. او در برابر پیچیدهشدن زندگیاش توسط دیگران قرار نمیگیرد تا فیلم تبدیل به داستان مردی شود که میخواهد سوءتفاهمی را حل کند. او فقط مسیر خودش را ادامه میدهد. اگر دیگران میخواهند فکر کنند در حال مردن است، مشکل خودشان است. اگر کسی میخواهد دربارهی آثارش نظریه بسازد، او قرار نیست برای نجات آن فرد از کوچههای پیچیدهی ذهن خودش به دنبالش برود.
همینجاست که ملاقات جو با نویسندهی جوان یکی از دقیقترین لحظههای فیلم میشود. نویسنده تلاش میکند از آثار جو دستگاهی نظری بسازد، روابطی پیچیده میان فیلمها پیدا کند و معناهایی را استخراج کند که خود فیلمساز نه تأییدشان میکند و نه حتی علاقهای دارد دربارهشان بحث کند. واکنش جو یادآور همان فاصلهای است که دیوید لینچ در برابر تفسیر آثارش حفظ میکرد؛ نه به این معنا که تفسیر ممنوع است، بلکه به این معنا که فیلمساز وظیفهای ندارد برای مخاطب نقشهی راه ذهن خودش را ترسیم کند. اگر کسی میخواهد وارد آن کوچهها شود، آزاد است. جو فقط قرار نیست همراهش برود.
این واکنش با شخصیت او کاملاً هماهنگ است. او نمیخواهد چیزی را بزرگتر، پیچیدهتر یا باشکوهتر از آنچه برای خودش هست نشان دهد. همین صداقت لجدرآر گاهی او را به پاتریس مورسو نزدیک میکند؛ نه از جهت بیاحساسی یا انکار رابطه با دیگران، بلکه از حیث ناتوانی در همراهشدن با دروغهای کوچک و بزرگ اجتماعیای که زندگی را برای آدمها قابلتحملتر میکنند. جو نمیخواهد بگوید چیزی را احساس کرده وقتی نکرده است و نمیخواهد برای اینکه دیگران راحتتر باشند، تصمیم سادهاش را در لفافهای از معنای بزرگ بپیچد.
درست در همین نقطه است که تصنع آشنای سینمای هارتلی دوباره اهمیت پیدا میکند. شخصیتهای او هیچگاه دقیقاً مثل آدمهای یک درام واقعگرای متعارف رفتار نمیکنند. دیالوگها ضرباهنگی مشخص دارند، بدنها گاهی خشکاند و واکنشها عامدانه کمی بیرون از انتظار طبیعی قرار میگیرند. اما این تصنع در جهان هارتلی هیچگاه به معنای فقدان احساس نیست. اتفاقاً احساس از درون همان فرم بیرون میآید.
این تفاوت مهمی است میان تصنعی که به جهان فیلم تعلق دارد و تصنعی که صرفاً مثل لایهای تزئینی روی روایت کشیده شده است. وقتی فرمی از ابتدا زبان مشخص خودش را میسازد، بدن خشک بازیگر، مکث غیرطبیعی یا دیالوگی که کمی بیش از اندازه دقیق ادا میشود میتواند بخشی از زندگی همان جهان باشد. در سینمای هارتلی همین یبسی ظاهری گاهی بیشتر از اوراکتینگهای احساسی برخی فیلمها به زندگی نزدیک میشود؛ چون احساس قرار نیست با فریاد و اشک اعلام شود. شخصیتها مانند بتهایی هستند که عجیب حرف میزنند، اما چیزی انسانی درون آنها جریان دارد.
بیل سیج برای همین جهان انتخابی تقریباً ایدهآل است. تن صدایش، مکثهایش و آن حالت دائمیِ کمی عقبکشیده، جو را به مردی تبدیل میکند که میتواند بدون هیچ تلاش اضافی مرکز فیلم باقی بماند. او نه نیاز دارد افسرده به نظر برسد تا مسئلهی مرگ جدی شود و نه باید سرخوش باشد تا نشان دهد هنوز زندگی را دوست دارد. جو فقط حاضر است. دارد تصمیمی را میگیرد، کارهایش را انجام میدهد و باقی آدمها همزمان اطراف او معنایی بزرگتر برای این حضور میسازند.
«کجا فرود بیاییم» در همین ۷۵ دقیقه جهان خودش را با چنان ایجازی میسازد که هیچ احساس کمبود نمیکنیم. هارتلی احتیاج ندارد برای ورود هر شخصیت مقدمهای طولانی طراحی کند یا رابطهها را با انبوه اطلاعات توضیح دهد. نیویورک نیز دقیقاً با همین منطق وارد فیلم میشود. شرایط جوی، پیادهروها، سوپرمارکتها، رستورانها و زندگی روزمره دستچین میشوند، اما هیچگاه احساس نمیکنیم فیلم در حال نمایشدادن «نیویورک» به ماست. شهر همان بستری است که آدمها در آن حرکت میکنند و داستان به همان طبیعیبودن جریان آب خودش را میان این فضاها جا میدهد.
برای همین حتی تصمیم یک فیلمساز برای کار در قبرستان هم در این جهان عجیب به نظر نمیرسد. هارتلی ابتدا منطق زندگی روزمره را میسازد و بعد نامعمولترین انتخاب را درون آن قرار میدهد. هیچ موسیقی سنگینی اعلام نمیکند که اکنون قرار است وارد بحثی دربارهی مرگ شویم. جو فقط کاری میخواهد. قبرستان نیز برای او پیش از هر چیز یک محل کار است.
کمدی ابزورد فیلم دقیقاً از همین فاصله میان سادگی جو و پیچیدگی دیگران تغذیه میکند. شایعهی مرگ او آنقدر جدی گرفته میشود که فیلم عملاً میتواند هم مراسم تدفین یک آدم زنده را برگزار کند و هم دورهمی بعد از مرگ او را. آدمهایی که شاید در شرایط عادی هرگز اینطور دور جو جمع نمیشدند، ناگهان تحت تأثیر خبری که اساساً حقیقت ندارد به سراغش میآیند. جو بدون آنکه بمیرد، واکنش دیگران به غیبت خودش را میبیند.
اما هارتلی از این موقعیت برای ساختن یک فانتزی خودشیفته دربارهی «هنرمندی که میبیند همه چقدر دوستش دارند» استفاده نمیکند. مهمتر از محبت دیگران، نوع مواجههی آنها با زندگی جوست. هر کس چیزی از خودش به ماجرا اضافه میکند: ترس، نظریه، نگرانی، خاطره، حسرت یا نیاز به توضیح. در نهایت جو به مرکزی تبدیل میشود که دیگران از طریق آن دربارهی خودشان حرف میزنند.
همین موضوع دوباره ما را به عنوان فیلم برمیگرداند. «کجا فرود بیاییم؟» فقط پرسشی دربارهی مرگ نیست. کجا باید یک رابطه را متوقف کرد؟ چه زمانی باید از یک حرفه کنار کشید؟ چه وقت باید از تفسیر دست برداشت؟ کجا میشود حسرت نخورد؟ کجا شجاع بود؟ چه زمانی باید پذیرفت که ادامهدادن لزوماً معنای بیشتری تولید نمیکند؟
باران آغاز فیلم برای همین همچنان اهمیت دارد. قطرهها شیشه را اشباع کردهاند اما نمیایستند. زندگی هم قرار نیست به احترام تصمیم جو متوقف شود. او نیز اساساً دنبال نقطهای نیست که در آن همهچیز حل شود. از همان ابتدا پاسخی نمیخواهد؛ تصمیمی گرفته و دارد آمادهی اجرایش میشود. اینکه در این مسیر آرامش پیدا خواهد کرد، کار تازهای خواهد ساخت یا معنای دیگری برای زندگی کشف خواهد کرد، برای خودش چندان مسئله نیست.
دیگران هستند که اصرار دارند این لحظه باید «معنایی» داشته باشد. وکیل، دوستان، آشنایان و نویسندهی جوان هرکدام به شکلی میخواهند تجربهی جو را طبقهبندی کنند. او اما با همهی آنها همقدم میشود بدون آنکه مجبور باشد جهانشان را بپذیرد. این یکی از انسانیترین وجوه فیلم است: جو از مردم نمیگریزد. ضدجامعه نیست. با آنها غذا میخورد، حرف میزند، بهشان گوش میدهد و حتی اجازه میدهد برداشت خودشان را داشته باشند. فقط حاضر نیست برای راحتیشان دروغ بگوید.
موسیقی فیلم نیز همین حس را تقویت میکند. نه تراژدی مرگ را بزرگ میکند و نه کمدی را به شوخی سبک تقلیل میدهد. نوعی پوچی آرام در آن جریان دارد که کمکم به رهایی نزدیک میشود. جو نمیخواهد علیه پوچی بجنگد. گویی پذیرفته که شاید بسیاری از چیزهایی که دیگران میخواهند برایشان پاسخ پیدا کنند، اصلاً پاسخ مشخصی ندارند.
تختهی سیاه در پایان دوباره معنا پیدا میکند. چیزی که ابتدا میتوانست صرفاً یک نمونهی شوخ از هنر مفهومی یا حتی نشانهای از حضور خود هارتلی باشد، حالا به خود فیلم متصل شده است. همسایهی جو کافی است چیزی با گچ روی آن بنویسد تا شیء خالی ناگهان صاحب ارزش، مفهوم و روایت شود. شوخی هارتلی با مینیمالیسم و هنر مفهومی دقیقاً همینقدر ساده و در عین حال معنادار است: گاهی یک خط، یک کلمه یا یک توضیح کافی است تا چیزی که تا لحظهای پیش فقط تختهای سیاه بوده، تبدیل به «اثر» شود.
اما فیلم همزمان از ما میپرسد آیا زندگی نیز باید همینطور باشد؟ آیا هر تصمیم سادهای محتاج نوشتهای با گچ است تا ارزش پیدا کند؟ آیا جو باید برای انتخابش نظریهای ارائه کند تا دیگران قبولش کنند؟
پایان فیلم پاسخ مستقیمی نمیدهد و همین درستترین انتخاب است. جو از ابتدا هم دنبال پاسخ نبود. آرامش پایانی از کشف حقیقتی بزرگ نمیآید. آن لالایی تکرارشونده در کنار عضو جوان خانوادهاش چیزی را حل نمیکند؛ فقط یک نفر را آرام میکند. بعد از تمام بحثها دربارهی مرگ، وصیتنامه، هنر، آینده و حسرت، فیلم در نهایت به یکی از کوچکترین کنشهای انسانی میرسد: حضور کنار دیگری و آرامکردنش.
شاید همین کوچکشدن مهمترین حرکت «کجا فرود بیاییم؟» باشد. فیلم در طول ۷۵ دقیقه اجازه میدهد دیگران زندگی جو را بزرگ کنند، پیچیده کنند، برایش مرگ بسازند، مراسم برگزار کنند و نظریه بنویسند؛ بعد خودش آرامآرام همهی این لایهها را کنار میزند تا به مردی برسد که فقط میخواهد تصمیم خودش را بگیرد و زندگیاش را ادامه دهد.
هارتلی فیلمی دربارهی پاسخدادن به زندگی نمیسازد. دربارهی شیوهی مواجهه با آن میسازد؛ دربارهی اینکه شاید گاهی لازم نباشد بدانیم چرا کشتی هنوز در توفان است یا قطرهها چه زمانی از حرکت بازمیایستند. شاید کافی باشد وقتی زمانش رسید، جایی را برای فرود پیدا کنیم.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.