پوستر سریال سیلو

حافظه‌ای که قرار نیست چیزی به یاد بیاورد

سیلو
Silo
محصول ۲۰۲۶ – ایالات متحده
فصل ۳
تعداد اپیزود ۱۰
رده‌ی سنی ۱۴+
امتیاز ۲.۵
خالق / شورانر Graham Yost
نویسنده مصطفی ملکی

فصل سوم «سیلو» درست به همان نقطه‌ای بازمی‌گردد که انتظارش را داشتیم؛ زمانی پیش از شکل‌گیری نظم فعلی سیلوها و لحظه‌ای که بنیانگذاران این جهان زیرزمینی هنوز در حال تعریف قواعدی بودند که بعدها به کتاب قانون، میثاق و سازوکار کنترل هزاران انسان تبدیل شد. سازندگان این بار دو خط زمانی را مقابل یکدیگر قرار می‌دهند و کل فصل را میان پیش و پس از رخدادی که در قسمت نهم اهمیت واقعی خود را نشان می‌دهد حرکت می‌دهند. همین تصمیم در ظاهر ساده یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های فصل سوم با دو فصل قبلی است. اگر در فصل اول و دوم مجبور بودیم میان آغاز و پایان‌های قلاب‌دار هر اپیزود از انبوهی کش‌دادن روایی عبور کنیم، اینجا دست‌کم دو جهان در اختیار سازندگان قرار گرفته تا فضای میانی را با رفت‌و‌برگشت‌های زمانی پر کنند. مشکل اما این است که بیماری درمان نشده؛ فقط به دو خط زمانی سرایت کرده است. به‌خصوص از قسمت چهارم تا هفتم کاملاً احساس می‌شود که سریال برای رسیدن به سه قسمت نهایی جان می‌کند و صحنه‌هایی را که می‌توانستند بسیار کوتاه‌تر باشند میان مکث‌های طولانی، دیالوگ‌های خردشده و جابه‌جایی‌های زمانی می‌کشد تا پکیج ده‌قسمتی فصل به همان اندازه‌ای برسد که از ابتدا برایش تعیین شده بود.

البته این‌بار باید میان کش‌دادن و ساختار رفت‌و‌برگشت زمانی تفاوت قائل شد. تدوین میان گذشته و حال از نظر تکنیکی یکی از بخش‌های قابل قبول فصل است. برش‌ها نرم‌اند، تغییر زمان مخاطب را از فضا بیرون نمی‌اندازد و نقطه‌ای که سریال تصمیم می‌گیرد گذشته را رها کند و به اکنون بازگردد معمولاً درست انتخاب شده است. این رفت‌و‌برگشت حتی کمک می‌کند قسمت‌های میانی، با همه‌ی رخوتشان، راحت‌تر قابل تحمل باشند. ایراد از جایی آغاز می‌شود که خود همین ساختار نیز به عادتی قابل پیش‌بینی تبدیل می‌شود. چشم مخاطب بعد از چند قسمت شرطی می‌شود؛ اتفاقی در زمان حال رخ می‌دهد و تقریباً می‌توان حدس زد که برش بعدی قرار است ما را به گذشته ببرد تا علت، مشابه یا قرینه‌ای برای آن اتفاق پیدا کند. بنابراین چیزی که ابتدا به روایت ریتم و تنوع می‌بخشد، به‌مرور خودش تبدیل به یکی دیگر از فرمول‌های سریال می‌شود. «سیلو» همچنان عاشق ساختن عادت برای مخاطب است و بعد از همان عادت برای نگه‌داشتنش استفاده می‌کند.

در این فصل حتی خود سیلو هم برای مدتی از مرکز روایت کنار گذاشته می‌شود. شورشیان به رهبری جولیت در یک سو و جریان مقابل به رهبری کامیل در سوی دیگر، اجتماع کوچک‌تری را تشکیل می‌دهند که قرار است بخش اصلی رخدادهای اکنون را پیش ببرد. این تصمیم جسورانه‌تر از دو فصل قبل است، چون سریال دیگر مجبور نیست دائم به جغرافیای شناخته‌شده‌ی طبقات، بخش‌های فنی، قضایی و اداری متکی بماند. اما بهای این تصمیم توقف تقریباً کامل شخصیت‌پردازی جولیت و بسیاری از آدم‌هایی است که طی دو فصل قبل برای شناختشان زمان صرف شده بود. سازندگان در این فصل دیگر چیزی به شخصیت جولیت اضافه نمی‌کنند و عملاً از همان خوراکی استفاده می‌کنند که قبلاً به مخاطب داده‌اند. او حالا بیش از آنکه شخصیت در حال تحول باشد، نیرویی برای پیشبرد رخدادهاست. چنین تصمیمی الزاماً غلط نیست، چون تمرکز فصل روی منشأ سیلو و بنیانگذاران قرار گرفته، اما باعث می‌شود بخشی از شخصیت‌های آشنای سریال در وضعیت تعلیق باقی بمانند؛ انگار پرونده‌ی رشدشان موقتاً بسته شده تا قصه بتواند به گذشته برود.

در مقابل، بخش اصلی شخصیت‌پردازی فصل به بنیانگذاران و به‌خصوص دنیل و هلن منتقل می‌شود. با این حال حتی این دو نیز بیشتر از دل رخداد تعریف می‌شوند تا از دل درام. تقریباً هر بار که با آن‌ها مواجه می‌شویم در حال حرکت به سوی سرنخ تازه‌ای درباره‌ی اتفاقی هستند که برای شارلوت رخ داده است. رابطه، ترس، تردید یا گذشته‌ی مشترکشان کمتر فرصت پیدا می‌کند مستقل از این مسیر اطلاعاتی وجود داشته باشد. با این همه، بازی خوب بازیگران باعث شده این شخصیت‌پردازی فشرده کاملاً از دست نرود. آن‌ها می‌توانند از میان چند صحنه و چند برخورد محدود، شخصیت‌هایی قابل تعریف بسازند؛ نه به این دلیل که متن با حوصله آن‌ها را گسترش داده، بلکه چون بازیگران فاصله‌ی بین اطلاعات فیلمنامه و انسان مقابل دوربین را تا حدی پر می‌کنند.

بازی‌ها در مجموع همچنان در سطح متوسط سریال باقی مانده‌اند. بسیاری از بازیگران همان تیپ‌های آشنای سریال‌های رازآلود و آخرالزمانی را اجرا می‌کنند؛ شخصیتی که باید مضطرب باشد، کسی که باید دیالوگی مهم را با مکث ادا کند، فردی که باید راز خود را تا لحظه‌ی مقرر پنهان نگه دارد و دیگری که حضورش فقط قرار است موقعیت بعدی را باز کند. در این میان ربکا فرگوسن بهتر از دیگران توانسته موتیف‌های رفتاری جولیت را در بدن و بیان خود تثبیت کند. حتی وقتی شخصیت‌پردازی جولیت در فصل متوقف شده، نوع حرکت، نگاه، مکث و واکنش‌های فرگوسن اجازه می‌دهد همان شخصیت دو فصل گذشته مقابل مخاطب باقی بماند. این امتیاز بیشتر متعلق به بازیگر است تا نوشته‌ای که این فصل چیز تازه‌ای برای جولیت در نظر نگرفته است.

یکی از آزاردهنده‌ترین ویژگی‌های اجرایی فصل سوم همان استفاده‌ی شرطی‌کننده از موسیقی متن است. اگر یکی از اپیزودها را بدون نگاه‌کردن به تصویر و هنگام بازی با تلفن همراه دنبال کنید، احتمالاً باز هم می‌توانید بفهمید چه زمانی باید توجهتان را به سریال برگردانید. اتفاقات روی خطی کم‌نوسان و گاه کسل‌کننده جلو می‌روند و ناگهان موسیقی خودش را برجسته می‌کند تا اعلام کند اکنون قرار است دیالوگ مهمی گفته شود، خطری ظاهر شود یا اطلاعاتی تازه در اختیار مخاطب قرار بگیرد. مشکل در اینجا کیفیت خود موسیقی نیست؛ مسئله این است که موسیقی تبدیل به دستگاه هشدار روایت شده است. سریال به‌جای اینکه اهمیت یک موقعیت را از طریق میزانسن، بازی، ریتم صحنه یا حتی ساختار دیالوگ به مخاطب منتقل کند، بارها به موسیقی متوسل می‌شود تا بگوید: «حالا گوش بده.» وقتی این الگو چند بار تکرار می‌شود، دیگر موسیقی نه بخشی از فرم، بلکه زنگی شرطی‌کننده برای توجه مخاطب است.

فصل سوم در زمینه‌ی تصویر نیز چیزی را تغییر نمی‌دهد. «سیلو» از ابتدا سریالی نبوده که بتوان برای آن امضای مشخصی در پالت رنگی، نورپردازی یا ترکیب‌بندی پیدا کرد و این فصل هم تلاشی برای ایجاد چنین هویتی ندارد. طراحی محیط همچنان کارکردی است، فضاهای زیرزمینی همچنان همان حس بسته و صنعتی را منتقل می‌کنند و گذشته نیز از نظر بصری چنان متفاوت طراحی نشده که بتوان گفت دو زمان در دو زبان تصویری مجزا زیست می‌کنند. این الزاماً به معنای تصاویر بد نیست؛ مسئله نبود امضاست. سریال تصویر را برای انتقال اطلاعات و حفظ فضای عمومی جهانش می‌خواهد، نه برای ساختن معنا. بنابراین همان‌طور که موسیقی اغلب مأمور اعلام اهمیت یک لحظه است، تصویر هم بیشتر مأمور حفظ پیوستگی جهان سریال باقی می‌ماند.

اما جذاب‌ترین ایده‌ی فصل سوم در نقطه‌ای شکل می‌گیرد که مفهوم طبقه، شورش و کنترل اجتماعی به رابطه‌ی خالق و مخلوق، دستکاری حافظه و خودآگاهی انسانی متصل می‌شود. سیلو کم‌کم شبیه یک آزمایشگاه عظیم رفتاری می‌شود؛ فضایی که انسان‌ها در آن نه فقط تحت کنترل فیزیکی و سیاسی، بلکه تحت مدیریت حافظه قرار گرفته‌اند. موجودات مورد آزمایش ابتدا باید گذشته‌ی خود را فراموش کنند، بعد در نظم جدید هویتی تازه بپذیرند و سرانجام، در اثر شکاف‌هایی که در این سازوکار ایجاد می‌شود، به خودآگاهی فردی و سپس جمعی برسند. اینجاست که شورش دیگر صرفاً اعتراض طبقات پایین به طبقات بالا نیست و می‌تواند به پرسشی بسیار جذاب‌تر درباره‌ی نسبت حافظه و هویت تبدیل شود: اگر بخش‌هایی از گذشته‌ی انسان به‌صورت گزینشی حذف شوند، آن انسانی که بعد از این حذف ساخته می‌شود هنوز همان فرد قبلی است یا مخلوقی تازه؟

مشکل اینجاست که سازندگان همین‌جا هم عقب می‌کشند. مفهوم حافظه و هویت در فصل سوم بیشتر ابزار ساختن گره‌های داستانی است تا موضوعی که سریال واقعاً بخواهد آن را بررسی کند. دکتر بارها این مسئله را وارد روایت می‌کند و اطلاعات مربوط به پاک‌شدن، بازگشت یا دستکاری خاطرات بارها اهمیت پیدا می‌کنند، اما سریال تقریباً فریاد می‌زند که انتظار لایه‌ی بیشتری نداشته باشید. همین چیزی را که برای ادامه‌ی قصه لازم است بپذیرید و جلو بروید. در نتیجه یکی از بالقوه‌ترین درون‌مایه‌های مجموعه تبدیل به ویترین می‌شود. حافظه وقتی لازم باشد در رازی تازه را باز می‌کند، وقتی لازم باشد شخصیت را دچار تردید می‌کند و وقتی روایت به ماشه‌ای برای فصل بعد نیاز دارد دوباره بازمی‌گردد؛ اما به‌ندرت اجازه پیدا می‌کند موضوع مستقل درام باشد.

کامیل در این ساختار یکی از نمودهای جالب تزلزل سازوکار کنترل است. او تلاش می‌کند خودآگاهی جمعی شکل‌گرفته را دوباره به همان نشئگی ناقص حاصل از نسیان تلقینی بازگرداند؛ یعنی انسان‌هایی که برای لحظه‌ای توانسته‌اند از نظم تحمیل‌شده بیرون را ببینند، دوباره به وضعیتی برگردند که فراموشی امنیت بیشتری از دانستن داشته باشد. از این منظر تقابل او با جولیت فقط کشمکش دو جناح نیست؛ تقابل دو شکل مواجهه با آگاهی است. یک‌سو می‌خواهد دانسته‌ها را—even اگر خطرناک باشند—حفظ کند و سوی دیگر می‌خواهد آرامش نظم گذشته را از طریق بازگرداندن فراموشی احیا کند. با این حال سریال باز هم همین ایده را تا جایی پیش می‌برد که برای رخدادهای فصل کافی باشد و پیش از آنکه تبدیل به پرسشی عمیق‌تر درباره‌ی اختیار، امنیت و حافظه شود آن را متوقف می‌کند.

همین رفتار را می‌توان در پرداخت منشأ سیلوها هم دید. فصل سوم بیش از دو فصل قبل مخاطب را به سرچشمه نزدیک می‌کند، اما آگاهانه حفره‌های بزرگی باقی می‌گذارد. اینجا برخلاف کش‌دادن‌های بی‌دلیل قسمت‌های میانی، نمی‌توان به‌طور کامل به سازندگان ایراد گرفت. در یک روایت چندفصلی بخشی از اطلاعات باید پنهان بماند تا مخاطب درباره‌ی منشأ ساختار، انگیزه‌ی بنیانگذاران و اتفاقات پیش از شکل‌گیری نظم فعلی گمانه‌زنی کند. فصل سوم در این بخش موفق است. رازها فقط قلاب‌های مصنوعی نیستند و برخی از آن‌ها واقعاً مخاطب را وادار می‌کنند میان اطلاعات موجود رابطه برقرار کند و فرضیه بسازد. مشکل از آنجا آغاز می‌شود که مرز میان «حفره‌ی روایی عامدانه» و «تعویق اطلاعات برای فصل بعد» باریک می‌شود و «سیلو» هنوز آن‌قدر سابقه‌ی کش‌دادن دارد که نتوان با اطمینان همه‌ی این خلأها را به حساب طراحی هوشمندانه گذاشت.

پایان فصل و بازگشت یک پالس از گذشته‌ی دنیل که اکنون تروی نامیده می‌شود، شاید بهترین نمونه‌ی همین وضعیت باشد. هلن که به‌صورت گزینشی از حافظه‌ی او حذف شده بود، ناگهان بار دیگر در شکافی از ذهن ظاهر می‌شود و چیزی را فعال می‌کند که می‌تواند ماشه‌ی اخلاقی فصل بعد باشد. تقابل سیلوی ۱۸ و سیلوی ۱ دیگر فقط در سطح قدرت یا شورش باقی نمی‌ماند و اکنون ممکن است پای کسی در میان باشد که خودش بخشی از سازوکار را ساخته یا حمل کرده و در عین حال قربانی همان دستکاری حافظه شده است. اینجا سریال بالاخره یکی از ایده‌های فصل را به آینده‌ای روایی متصل می‌کند که بالقوه جذاب است؛ اما همچنان همان پرسش باقی می‌ماند: آیا فصل بعد واقعاً قرار است درباره‌ی معنای بازگشت این حافظه حرف بزند یا باز هم خاطره صرفاً کلیدی خواهد بود که دری تازه را در داستان باز کند؟

فصل سوم «سیلو» نسبت به دو فصل گذشته جذاب‌تر است، چون این‌بار راز مرکزی مجموعه را به خودِ ساختار جهان نزدیک می‌کند. بنیانگذاران، کتاب قانون، حافظه، هویت، خالق و مخلوق و شکل‌گیری خودآگاهی جمعی بالاخره یک مرکز ثقل روایی می‌سازند که ارزش دنبال‌کردن دارد. اما سریال همچنان نمی‌تواند از عادت‌های قدیمی خودش رها شود. اپیزودهای میانی کش می‌آیند، شخصیت‌ها اغلب تابع رخداد باقی می‌مانند، موسیقی به مخاطب فرمان توجه می‌دهد و مفاهیم بزرگ‌تر درست زمانی که باید از گره داستانی عبور کنند و تبدیل به درام شوند متوقف می‌شوند.

شاید بزرگ‌ترین پیشرفت فصل سوم همین باشد که این‌بار «سیلو» بالاخره چیزی پیدا کرده که واقعاً می‌خواهیم درباره‌اش بیشتر بدانیم. اما بزرگ‌ترین ضعفش هم هنوز همان است: هر بار که می‌خواهیم بیشتر بدانیم، سریال دستی جلوی ما می‌گیرد و می‌گوید فعلاً همین‌قدر کافی است؛ بقیه را برای فصل بعد نگه داشته‌ام.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟