پوستر فیلم چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم

انفجاری که هیچ‌چیز را تکان نمی‌دهد

چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم
How to Blow Up a Pipeline
محصول ۲۰۲۳ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۰
کارگردان Daniel Goldhaber
نویسنده مصطفی ملکی

«چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم» از همان دقایق نخست تقریباً تمام چیزی را که قرار است تا پایان ارائه دهد پیش روی مخاطب می‌گذارد؛ گروهی از جوانان خشمگین که خود را در برابر سرمایه، صنعت و ساختارهای مسلط اقتصادی قرار داده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که اعتراض، گفت‌وگو و مطالبه دیگر کافی نیست و باید با خرابکاری صدای خود را بلند کنند. از همان ابتدا انتظار داشتم فیلم دست‌کم یکی از چند مسیر ممکن را با جسارت انتخاب کند. می‌توانست بیانیه‌ای تمام‌عیار از منظر همین جوانان باشد و بدون عذرخواهی وارد منطق افراطی آن‌ها شود؛ می‌توانست از بیرون به آن‌ها نگاه کند و چرخه‌ای را بررسی کند که در آن هر دو سوی یک منازعه دیگر حاضر به شنیدن طرف مقابل نیستند؛ یا حتی تمام سیاست را به پس‌زمینه ببرد و از این موقعیت یک تریلر عملیاتی پرتنش بسازد. اما فیلم در هیچ‌کدام از این مسیرها جلو نمی‌رود. بیشتر شبیه کسی است که در میانه‌ی نزاع ایستاده و با لحنی کدخدامنشانه می‌خواهد به مخاطب توضیح دهد این آدم‌ها آن‌قدرها هم تروریست‌های بدی نیستند، فقط خشمگین‌اند، آسیب دیده‌اند و چون کسی صدایشان را نشنیده، تصمیم گرفته‌اند چرخه‌ی اقتصاد را مختل کنند. مسئله اینجاست که چنین توضیحی نه افراط‌گرایی را تحلیل می‌کند و نه آن را نقد؛ فقط خشونت را نرم‌تر بسته‌بندی می‌کند.

پایان فیلم هم تقریباً از همان ابتدا برایم قابل پیش‌بینی بود. نه به این دلیل که قصه الزاماً از یک فرمول ژانری مشهور پیروی می‌کند، بلکه چون شخصیت‌ها از همان لحظه‌ی ورودشان هیچ ظرفیتی برای تغییر نشان نمی‌دهند. عملیات قرار است آماده شود، مشکلاتی سر راه شکل بگیرد، چند فلش‌بک انگیزه‌ی اعضای گروه را توضیح دهد و در نهایت کنش در جایی دیگر تکثیر شود. چیزی در طول روایت وجود ندارد که این مسیر را واقعاً ناپایدار کند. من صرفاً برای اینکه بتوانم درباره‌ی فیلم بنویسم تا انتها همراهش ماندم، چون خیلی زود مشخص شد قرار نیست پرسش تازه‌ای ایجاد شود که پیش‌بینی اولیه را به چالش بکشد. حتی در محدوده‌ی یک تریلر عملیاتی نیز نمی‌توانستم احتمال شکست، فروپاشی گروه یا تغییر تصمیم یکی از شخصیت‌ها را جدی بگیرم. فیلم از همان ابتدا بیش از حد مطمئن است که می‌خواهد به کجا برسد و همین قطعیت، هر نوع تعلیق واقعی را از عملیات می‌گیرد.

فلش‌بک‌ها قرار بود مهم‌ترین ابزار فیلم برای عبور از ظاهر یک گروه خرابکار و رسیدن به آدم‌های پشت این عملیات باشند، اما زهرشان تقریباً از نخستین ورود گرفته می‌شود. از همان اولین بازگشت به گذشته مشخص است که فیلم می‌خواهد هر طور شده برای هر عضو گروه دلیلی پیدا کند تا مخاطب کمی بیشتر با او همراه شود. یکی از آسیب زیست‌محیطی ضربه خورده، دیگری از وضعیت اقتصادی خشمگین است، نفر بعد تجربه‌ای شخصی از بی‌عدالتی دارد و هر کدام بخشی از همان پازل توجیهی را پر می‌کنند. اما دانستن علت عصبانیت یک شخصیت با شناخت او یکی نیست. فیلم برای این آدم‌ها گذشته نمی‌سازد؛ برچسب انگیزشی می‌سازد. هیچ‌کدام از فلش‌بک‌ها به آن اندازه زندگی ندارند که وقتی دوباره به عملیات برمی‌گردیم، شخصیت مقابل چشممان تغییر کرده باشد. نه بخاری از گذشته بلند می‌شود و نه آینده‌ای از دل آن قابل تصور است.

این ضعف در شرایط امروز حتی بیشتر به چشم می‌آید. فیلم انگار فرض گرفته که صرف نمایش چند رنج شخصی می‌تواند مخاطب را با گروهی همراه کند که آگاهانه دست به خرابکاری و خشونت سیاسی می‌زنند. اما چنین همراهی‌ای را باید ساخت؛ نمی‌شود آن را با چند خاطره‌ی کوتاه مطالبه کرد. فیلم اگر می‌خواست مخاطب را واقعاً وارد ذهن این آدم‌ها کند، باید نشان می‌داد چگونه یک فرد معمولی مرحله‌به‌مرحله به این نتیجه می‌رسد که تخریب زیرساخت از نظر اخلاقی برایش مشروع است. این فرایند می‌توانست بسیار ترسناک و دراماتیک باشد، چون اغلب افراط‌گرایی دقیقاً از جایی خطرناک می‌شود که فرد خودش را نه شرور، بلکه تنها صاحب حق می‌بیند. «چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم» از ورود جدی به همین تاریکی فرار می‌کند و ترجیح می‌دهد به مخاطب یادآوری کند که این جوانان دلایل شخصی دارند.

در نتیجه موضع سیاسی فیلم هم از ابتدا تا انتها در وضعیتی عجیب معلق می‌ماند. گلدهابر هم می‌خواهد خودش را از شخصیت‌ها دور نگه دارد و هم مدام مثل بزرگ‌تری مهربان به آن‌ها نزدیک شود و توضیح بدهد که نیتشان آن‌قدرها هم بد نیست. صورت ساده‌شده‌ی این منطق چیزی شبیه این می‌شود: اگر سیستم صدایت را نشنید، پس مختل‌کردن یا منفجرکردنش می‌تواند راهی برای وادارکردنش به شنیدن باشد. فیلم هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی درنگ نمی‌کند تا بپرسد این منطق اگر پذیرفته شود دقیقاً کجا متوقف خواهد شد و چه کسی حق تعیین مرز آن را دارد. همین نوع ساده‌سازی سیاسی بود که در لحظاتی مرا یاد بخشی از مواضع سیاسی مایکل مور می‌انداخت؛ نوعی سیاست‌ورزی که مسئله‌ای پیچیده را آن‌قدر به دو قطب اخلاقی تقلیل می‌دهد که خشم خودش به‌تنهایی تبدیل به دلیل حقانیت می‌شود.

از طرف دیگر فیلم حتی اگر می‌خواست موضعی بی‌طرفانه‌تر درباره‌ی چرخه‌ی خشونت داشته باشد، ابزار لازم را برایش نمی‌سازد. طرف مقابل این جوانان عملاً شخصیت ندارد. صاحبان سرمایه، شرکت‌ها و نظام اقتصادی بیشتر واژه‌اند تا نیروهای دراماتیک. هیچ مواجهه‌ای شکل نمی‌گیرد که بتوان از دل آن شکست گفت‌وگو را دید و هیچ شخصیتی از آن سوی نزاع وجود ندارد که منطق خودش را حمل کند. بنابراین فیلم نمی‌تواند بگوید دو طرف حرف یکدیگر را نمی‌شنوند، چون یکی از این دو طرف اساساً در فیلم حضور ندارد. آنچه باقی می‌ماند گروهی است که حرف می‌زند و دشمنی انتزاعی که فقط باید مسئول تمام خشم‌های آن‌ها باشد.

همین مسئله باعث می‌شود تمام اعضای گروه برای من چیزی بیشتر از ماکت‌های مقوایی نباشند. مسئله فقط ضعف شخصیت‌پردازی نیست؛ بازی‌ها نیز از بازیگران اصلی تا هنرورها به‌شدت غیرقابل باورند. هیچ‌کس وزن موقعیتی را که در آن قرار گرفته حمل نمی‌کند. ترس، اضطراب، تعصب، تردید یا حتی هیجان انجام چنین عملیاتی روی بدن و رفتار این آدم‌ها نمی‌نشیند و به همین دلیل گروه بیشتر شبیه مجموعه‌ای از نقش‌های از پیش تعیین‌شده است تا آدم‌هایی که واقعاً در حال آماده‌شدن برای عملی خطرناک‌اند. البته وقتی متن چیزی برای بازی‌کردن فراهم نکرده، انتظار معجزه از بازیگر هم بیهوده است. شخصیت‌ها فاقد گذشته‌ی مؤثر، رابطه‌ی قابل لمس و آینده‌اند؛ در نتیجه بازیگر نیز بیشتر موظف است وظیفه‌ی روایی خودش را انجام دهد و از قاب کنار برود.

انتخاب 16 میلی‌متری از معدود تصمیم‌هایی است که دست‌کم می‌توان منطق اولیه‌اش را فهمید. بخش بزرگی از فیلم زیر نور تند آفتاب، میان گردوخاک، فلز و محیطی خشک می‌گذرد و نگاتیو ۱۶میلیمتری می‌تواند همین زبری، گرین و کیفیت چرک‌تر تصویر را تشدید کند. از طرف دیگر این فرمت حافظه‌ای تاریخی از سینمای مستقل، مستندهای جنبشی و تصاویر سیاسی رادیکال با خود حمل می‌کند و طبیعی است که فیلمی درباره‌ی جوانان پراگرسیو محیط‌زیستی بخواهد از همین حافظه‌ی تصویری هم استفاده کند. در ظاهر انتخاب حساب‌شده‌ای است: تصویر باید زمینی، خام و دور از صیقل دیجیتال به نظر برسد و خودش را به سنتی از سینمای معترض متصل کند.

اما برای من این استفاده در نهایت چیزی بیشتر از یک ادای فرمی احمقانه نیست، چون در بی‌روایتی فیلم گم می‌شود. ۱۶میلیمتری به خودی خود نمی‌تواند به آدم‌های مقوایی اصالت ببخشد. گرین تصویر قرار نیست جای شخصیت را بگیرد و چرکی نگاتیو نمی‌تواند خلأ سیاسی فیلم را پنهان کند. اتفاقاً تناقض جالبی شکل می‌گیرد: تصویر می‌خواهد رادیکال، خطرناک و زمخت باشد، اما روایت به‌شدت محتاط و حسابگر است. ظاهر فیلم بوی سینمای زیرزمینی و شورشی می‌دهد، درحالی‌که خود اثر از ایستادن محکم پشت یکی از مواضعش می‌ترسد. اینجا فرم به‌جای آنکه از دل روایت بیرون آمده باشد، چیزی است که فیلم روی صورت خودش مالیده تا شورشی‌تر به نظر برسد.

حتی موسیقی هم قربانی همین خلأ می‌شود. وقتی روایت هیچ چیز قابل‌تأملی برای عرضه ندارد، دیگر واقعاً مهم نیست موسیقی چقدر تلاش کند ضربان عملیات را بالا ببرد یا تصویر با چه ریتمی تدوین شود. حتی اگر دوئت اریک کلپتون و جف بک را هم روی چنین روایتی بگذاریم، اتفاقی نمی‌افتد. موسیقی می‌تواند تنش موجود را تقویت کند، اما نمی‌تواند تنشی را که وجود ندارد از صفر بسازد. تدوین می‌تواند ریتم یک کنش را افزایش دهد، اما نمی‌تواند کاری کند شخصیت‌هایی که برایمان اهمیتی ندارند ناگهان مهم شوند. تکنیک‌های بصری زمانی معنا دارند که چیزی برای برجسته‌کردن در زیرشان وجود داشته باشد؛ در اینجا بیشتر شبیه دستگاه‌هایی‌اند که بی‌وقفه کار می‌کنند تا سکون دراماتیک فیلم کمتر به چشم بیاید.

خود عملیات نیز از همین وضعیت ضربه می‌خورد. ساخت بمب، انتقال مواد، فشار زمانی و خطر انفجار بالقوه می‌توانند برای یک تریلر کافی باشند، حتی اگر شخصیت‌پردازی چندان عمیقی در کار نباشد. اما فیلم آن‌قدر مسیر را از پیش تعیین کرده که هیچ‌یک از این خطرها واقعی به نظر نمی‌رسند. بحران‌ها بیشتر ایستگاه‌هایی‌اند که فیلم باید از آن‌ها عبور کند. لحظه‌ای احساس نمی‌کنیم یک اشتباه می‌تواند تمام نقشه را نابود کند یا یکی از اعضا قادر است مسیر را از کنترل خارج کند. وقتی مخاطب از ابتدا بداند فیلم با تمام توان می‌خواهد عملیات را به نقطه‌ی نهایی برساند، شمارش معکوس هم دیگر شمارش معکوس نیست؛ فقط شمارش زمان باقی‌مانده تا پایان فیلم است.

در نهایت آنچه فیلم به‌عنوان تکثیر کنش نشان می‌دهد نیز برای من نه گسترش جنبش و نه انتقال امید، بلکه ادامه‌ی همان چرخه‌ی بی‌ربط خشونت است. کار با این گروه تمام نشده، چون در جایی دیگر چند جوان دیگر دوباره به همان نتیجه می‌رسند: صاحبان سرمایه صدای ما را نمی‌شنوند، پس باید چیزی را منفجر کرد تا شنیده شویم. فیلم شاید بخواهد این تکثیر را نشانه‌ی گسترش مقاومت بداند، اما وقتی کنش اولیه را نه از نظر اخلاقی و نه از نظر سیاسی به‌اندازه‌ی کافی کاویده، تکرارش فقط بن‌بست را تکثیر می‌کند. جوانانی بی‌آینده در برابر ساختاری قرار گرفته‌اند که صورت انسانی ندارد و خشونت به زبانی تبدیل می‌شود که هر بار در نقطه‌ای دیگر تکرار خواهد شد.

این پایان حتی بیش از هر چیز دیگری شکست موضع سیاسی فیلم را آشکار می‌کند. اگر گلدهابر واقعاً قصد داشت از این گروه دفاع کند، باید جسارت می‌کرد و منطقشان را تا پایان می‌پذیرفت. اگر قصد نقدشان را داشت، باید پیامدهای این منطق را می‌ساخت. اگر می‌خواست صرفاً چرخه را نشان دهد، باید هر دو سوی آن را به جهان فیلم وارد می‌کرد. اما هیچ‌کدام اتفاق نمی‌افتد. فیلم فقط کنش را تکثیر می‌کند و مخاطب را با همان سؤال‌هایی تنها می‌گذارد که خودش از ابتدا حاضر نشده بود جدی بگیرد.

«چگونه یک خط لوله را منفجر کنیم» در نهایت نه بیانیه‌ای رادیکال است، نه نقدی بر رادیکالیسم، نه یک تریلر عملیاتی مؤثر و نه درامی درباره‌ی جوانانی که به نقطه‌ی خشونت سیاسی رسیده‌اند. ۱۶میلیمتری می‌تواند زیر نور آفتاب زیبا و چرک باشد، موسیقی می‌تواند بکوبد، دوربین می‌تواند بی‌قرار شود و بمب هم در نهایت منفجر شود؛ اما هیچ‌کدام نمی‌توانند جای چیزی را بگیرند که فیلم از ابتدا فاقد آن است: روایت.

خط لوله منفجر می‌شود، کنش در نقطه‌ای دیگر تکثیر می‌شود و فیلم تمام می‌شود، اما هیچ چیز در جهان اثر، شخصیت‌ها یا نگاه مخاطب جابه‌جا نشده است. برای فیلمی که تمام هویتش را حول یک انفجار ساخته، سخت است شکست بزرگ‌تری از این تصور کرد: انفجار رخ می‌دهد و هیچ‌چیز را تکان نمی‌دهد.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟