پوستر فیلم مانگوس

وقتی آهن‌ها بهتر از آدم‌ها بازی می‌کنند

مانگوس
The Mongoose
محصول ۲۰۲۶ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۴+
امتیاز ۱
کارگردان Mark Vanselow
نویسنده مصطفی ملکی

«مانگوس» از همان فیلم‌هایی است که خیلی زود تکلیف مخاطب را با خودش روشن می‌کند؛ نه به این دلیل که قصه‌ای دقیق دارد یا شخصیت‌هایش را بی‌معطلی معرفی می‌کند، بلکه چون بعد از چند دقیقه می‌فهمیم تنها جایی که فیلم واقعاً چیزی برای عرضه دارد، زمانی است که آدم‌ها کنار می‌روند و ماشین‌ها، هلی‌کوپترها، صدای موتور و بدلکاری‌های رانندگی جای آن‌ها را می‌گیرند. عجیب نیست که مارک ونسلو پیش از ساخت نخستین فیلم بلندش سال‌ها در جهان بدلکاری فعالیت کرده است. مشکل از جایی شروع می‌شود که او تصور کرده تسلط بر اجرای حادثه می‌تواند جای تسلط بر روایت را هم بگیرد.

لیام نیسون هم در این میان هیچ ارزش افزوده‌ای برای فیلم ایجاد نمی‌کند. سال‌هاست که او با اصراری عجیب می‌خواهد ثابت کند هنوز می‌تواند همان مرد سالخورده‌ی خشن، کاربلد و وسط حادثه باشد؛ شمایلی که زمانی برایش کار می‌کرد اما حالا بیش از آنکه هویت تازه‌ای بسازد، به تکرار فرسوده‌ی خودش تبدیل شده است. «مانگوس» حتی زحمت نمی‌کشد شخصیت رایان را آن‌قدر تعریف کند که نیسون فرصتی برای خارج‌شدن از همان تصویر آشنای چند سال اخیر داشته باشد. قرار است صرف حضور او کافی باشد؛ انگار مخاطب باید گذشته‌ی سینمایی بازیگر را با خودش وارد فیلم کند و جاهای خالی شخصیت را پر کند.

اما مشکل اینجاست که چیزی برای پرکردن وجود ندارد. رایان نه شخصیت است و نه حتی تیپی که بتواند وزن یک اکشن ساده را تحمل کند. گذشته، انگیزه، خشم، ترس و رابطه‌هایش هیچ‌کدام به شکلی دراماتیک ساخته نمی‌شوند. اطلاعاتی درباره‌اش داده می‌شود، اتفاق‌هایی برایش رخ می‌دهد و دیگران درباره‌اش حرف می‌زنند، اما هیچ‌کدام از این‌ها آدم نمی‌سازد. وقتی شخصیت مرکزی تا این اندازه تهی است، انتظار از شخصیت‌های فرعی مضحک‌تر هم می‌شود. ماریسا تومی، وینگ ریمز و مایکل چیکلیس در فیلم حضور دارند، اما واقعاً قرار است در نسبت با چه کسی شخصیت شوند؟ مرکزی وجود ندارد که حضور آن‌ها بتواند پیرامونش معنا پیدا کند.

حتی گفتن اینکه «مانگوس» داستان ساده‌ای دارد، کمی زیادی سخاوتمندانه است. سادگی با فقدان منطق فرق دارد. یک اکشن می‌تواند قصه‌ای دوخطی داشته باشد و در همان محدوده کاملاً موفق باشد؛ مسئله این است که باید بداند شخصیت چرا فرار می‌کند، چه چیزی در تعقیبش تغییر می‌کند، چه خطری مرحله‌به‌مرحله نزدیک‌تر می‌شود و هر برخورد چه چیزی به موقعیت اضافه می‌کند. اینجا اتفاق‌ها بیشتر شبیه بهانه‌هایی‌اند برای رساندن وسیله‌ی نقلیه‌ی بعدی به قاب.

فیلم ظاهراً می‌خواهد هم یک اکشن تعقیب‌وگریز باشد، هم ضدجنگ، هم درباره‌ی سوءاستفاده‌ی ساختار قدرت حرف بزند، هم دولت را بزند، هم ساختار سیاسی جنوب ایالات متحده را نشانه بگیرد و هم از رسانه و پخش زنده تصویری انتقادی ارائه دهد. حاصل اما چیزی نیست جز انباشت موضوعاتی که فیلم حتی یکی از آن‌ها را به استدلال دراماتیک تبدیل نمی‌کند. هر بار مسئله‌ای سیاسی یا اجتماعی وارد قصه می‌شود، بیشتر احساس می‌کنیم نویسندگان تابلویی مقابل دوربین گرفته‌اند که رویش نوشته‌اند «این قسمت مهم است».

وجه رسانه‌ای فیلم و حضور CNN نیز برای من بیش از آنکه بخشی طبیعی از روایت باشد، حالتی تبلیغاتی و حساب‌شده دارد؛ انگار فیلم می‌خواهد از بدنامی، مناقشه‌ها و دوگانه‌های سیاسی چند سال گذشته‌ی رسانه‌های آمریکایی تغذیه کند و هم‌زمان از همان ظرفیت برای تولید هیجان استفاده کند. مسئله این نیست که فیلم حق ندارد درباره‌ی رسانه یا سیاست حرف بزند. مسئله این است که هیچ‌چیز از این حرف‌ها به درام تبدیل نمی‌شود. رسانه اینجا بیشتر برند است تا عنصر روایی و سیاست بیشتر ژست است تا موضعی که فیلم برای ساختنش زحمت کشیده باشد.

در چنین شرایطی تعقیب‌های ماشینی ناگهان مثل متعلقاتی از فیلمی دیگر به نظر می‌رسند؛ فیلمی که اتفاقاً ونسلو بلد بوده چگونه بسازد. وزن خودروها حس می‌شود، برخوردها کیفیت فیزیکی دارند و اجرای بدلکاری در لحظاتی آن‌قدر بهتر از باقی فیلم است که برای چند دقیقه فراموش می‌کنیم چه روایت بی‌جانی اطرافشان قرار گرفته. صدای موتور نیز به کمک همین کیفیت می‌آید. صداگذاری می‌فهمد فلز باید وزن داشته باشد، شتاب باید شنیده شود و برخورد باید پیش از آنکه مغز آن را تحلیل کند، بدن مخاطب را درگیر کند.

اما حتی اینجا هم نباید اشتباه کنیم: «مانگوس» اکشن خوبی ندارد. چند تعقیب‌وگریز ماشینی خوب دارد. این دو یکی نیستند. اکشن زمانی شکل می‌گیرد که حادثه از درون شخصیت و موقعیت بیرون بیاید و هر مرحله‌ی آن چیزی را تغییر دهد. اگر تنها چیزی که در ذهن می‌ماند مهارت رانندگی، مانور ماشین و اجرای تصادف باشد، یعنی بدلکاری موفق شده اما سینما هنوز شکل نگرفته است.

ونسلو درست در همین نقطه فیلم اولش را لو می‌دهد. او می‌داند حادثه را چگونه اجرا کند، اما هنوز نمی‌داند چرا این حادثه باید در این نقطه‌ی قصه اتفاق بیفتد. می‌تواند ماشین را وارد پیچ کند، هلی‌کوپتر را در موقعیتی خطرناک قرار دهد و صدای موتور را به عنصری مسلط بر صحنه تبدیل کند، اما همین که آدم‌ها از خودرو پیاده می‌شوند، فیلم ناگهان خالی می‌شود. گویی تمام دانش او تا لحظه‌ای معتبر است که فلز در حرکت باشد.

شاید به همین دلیل بهترین بازیگران فیلم اصلاً انسان نیستند. ماشین‌ها بهتر بازی می‌کنند، هلی‌کوپتر بیشتر شخصیت دارد و صدای موتور بهتر از دیالوگ‌ها می‌تواند احساس فوریت بسازد. این البته تعریف از فیلم نیست؛ دقیقاً نشان می‌دهد آدم‌های آن تا چه اندازه زائد شده‌اند. وقتی حضور یک وسیله‌ی نقلیه بیشتر از چهره‌ی لیام نیسون معنا تولید می‌کند، مشکل را دیگر نمی‌شود فقط گردن فیلمنامه انداخت. از طراحی شخصیت تا میزانسن دراماتیک چیزی شکل نگرفته است.

ساختار بازیگری نیز قربانی همین خلأ است. فیلم تعدادی بازیگر شناخته‌شده را دور هم جمع کرده، اما ظاهراً هیچ‌کس نمی‌داند با چه شخصیتی طرف است. بازیگران فرعی مجبورند با اطلاعات سطحی، دیالوگ‌های توضیحی و موقعیت‌هایی که قبل و بعدشان وزن ندارند کار کنند. نیسون هم به همان مجموعه‌ای از اخم‌ها، سکوت‌ها و رفتارهای آشنای اکشن‌های سال‌های اخیرش پناه می‌برد. انگار همه به شهرت و سابقه‌ی خودشان تکیه کرده‌اند تا فیلمنامه بخشی از وظیفه‌اش را انجام ندهد.

فیلم از طرف دیگر خودش را به‌شدت جدی می‌گیرد. این جدیت اگر پشتوانه‌ای داشت می‌توانست قابل احترام باشد، اما وقتی قصه چنین آشفته و شخصیت‌ها چنین خالی‌اند، لحن جدی فقط فاصله‌ی میان ادعا و توان فیلم را بیشتر می‌کند. «مانگوس» حتی از آن دسته اکشن‌هایی نیست که مخاطب بتواند منطق را کنار بگذارد و صرفاً با حادثه جلو برود؛ چون حادثه‌های خوب به اندازه‌ای نیستند که این خلأ را بپوشانند. حتی مخاطب آسان‌گیر سینمای اکشن هم بالاخره نیاز دارد بداند چرا باید برای زنده‌ماندن یا فرار این آدم اهمیت قائل شود.

پایان نیز طبیعی است که چیزی را جمع نکند؛ چون چیزی وجود نداشته که بتوان جمعش کرد. وقتی خط روایی از ابتدا شکل نگرفته، نمی‌توان انتظار داشت پرده‌ی سوم ناگهان آن را به سرانجام برساند. فیلم فقط در نقطه‌ای متوقف می‌شود، همان‌طور که پیش از آن نیز صرفاً از موقعیتی به موقعیت دیگر منتقل شده است. پایان برای قصه‌ای معنا دارد که طی مسیر چیزی ساخته باشد؛ «مانگوس» بیشتر مدت‌زمان دارد تا مسیر.

تماشای این وضعیت زمانی جالب‌تر می‌شود که ونسلو را با چاد استاهلسکی مقایسه کنیم. استاهلسکی نیز از جهان بدلکاری به کارگردانی رسید، اما هنگام ساخت «جان ویک» فقط مهارت اجرای اکشن را با خودش نیاورد. او برای آن مهارت جهان ساخت، قواعد تعیین کرد، جغرافیا تعریف کرد و شخصیتی مرکزی آفرید که نحوه‌ی حرکتش در صحنه از همان جهان می‌آمد. بدلکاری در «جان ویک» به زبان سینمایی تبدیل شد، نه اینکه صرفاً مهارتی حرفه‌ای باشد که جلوی دوربین نمایش داده می‌شود.

ونسلو هنوز در مرحله‌ی قبل از این تبدیل است. او می‌تواند نشان دهد چقدر حادثه را بلد است، اما هنوز نتوانسته از این دانش یک سینما بسازد. بدتر اینکه اگر قرار باشد در همان نخستین قدم سینمایش را به مجموعه‌ای از برندها، موضع‌های سطحی و سفارش‌های بیرونی اجاره دهد، خطر سقوطش به سینمایی ارزان‌قیمت و فراموش‌شونده بسیار جدی است. مهارت فنی برای ساخت هویت کافی نیست.

فیلم می‌توانست پانزده دقیقه باشد؛ یک ویدئوی خوش‌ساخت از رانندگی، بدلکاری، صدای موتور و چند برخورد جذاب که در یوتوب تماشایش کنیم و از مهارت اجرایی تیم لذت ببریم. تبدیل همین ظرفیت محدود به یک فیلم بلند نیازمند داستان، شخصیت، ریتم دراماتیک و تصویری بود که خارج از حادثه نیز چیزی برای گفتن داشته باشد. «مانگوس» هیچ‌کدام را در اختیار ندارد.

حتی فکرکردن دوباره به روایتش بیشتر از آنکه چیزی برای تحلیل آشکار کند، ضعف‌های دیگری را یادآوری می‌کند. مشکل یک سکانس، یک دیالوگ یا یک شخصیت نیست که بتوان آن را جدا کرد و درباره‌اش نوشت. کل ساختمان فیلم از ابتدا روی زمینی خالی بنا شده است. هر بار که می‌خواهیم یکی از ضعف‌ها را بررسی کنیم، ضعف دیگری از کنارش بیرون می‌آید.

شاید تنها نکته‌ی قابل احترام همین باشد که ونسلو دست‌کم در حرفه‌ی قبلی خودش هنوز مهارت دارد. ماشین‌ها درست حرکت می‌کنند، بدلکاری‌های رانندگی کیفیت دارند و صداگذاری می‌داند چگونه به فلز و موتور جان بدهد. اما فیلم‌سازی چیزی بیشتر از کنار هم قرار دادن مهارت‌هایی است که از قبل داشته‌ای.

«مانگوس» در نهایت فیلمی است که آدم‌هایش کم‌جان‌تر از وسایل نقلیه‌اند. هلی‌کوپتر حضور دارد، ماشین وزن دارد و موتور صدا دارد؛ اما شخصیت‌ها نه حضور دارند، نه وزن و نه صدایی که بعد از تمام‌شدن فیلم در ذهن باقی بماند. نخستین فیلم مارک ونسلو بیش از آنکه ورود یک کارگردان تازه باشد، نمایش بلندمدتی از بدلکاری است که هنوز پشت فرمان خیلی بهتر از پشت دوربین قصه‌گو عمل می‌کند.

واکنش سریع

واکنش تو به این نقد

بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر می‌کنی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟