نئو-وسترن ایرلندی دستیار ایستوود
«رابرت لورنز» را بیش از آنکه با آثار سینماییاش بشناسیم، از طریق همکاریهایاش با کلینت ایستوود بهیاد میآوریم. او پس از همکاری با این فیلمساز برجسته، سعی کرده خودش نیز وارد دنیای فیلمسازی شود. آنچه در این آثار مشخص است تأثیرپذیری از سینمای ایستوود است. آقای لورنز در جدیدترین اثر خود و در همکاری دیگری با لیام نیسون به درون ایرلند رفته است. روایت با یک بمبگذاری گروههای افراطی آزادیخواه ایرلند در بلفاست آغاز میشود. آقای لورنز در همین افتتاحیه نشان میدهد که تسلط چندانی روی روایت خود ندارد. افتتاحیهی فیلم سردرگمی کارگردان را در شخصیتپردازی کاراکتر «درن» نشان میدهد؛ اینکه این زن آیا انسانی ایدئولوژیزده و تکرو است یا عواطف انسانی هنوز او را تحت تأثیر قرار میدهد. در هر حال آقای لورنز پس از این افتتاحیه درن و همکارناش را به منطقهای با نام «دونیگال» میبرد. در این بخش با کاراکتر اصلی داستان یعنی «فینبار مورفی» مواجه میشویم که قاتلی اجارهای است. لورنز بخش دوم روایت را در پردهی اول بهطور کامل به شخصیتپردازی این کاراکتر اختصاص میدهد و سعی دارد او را در آستانهی رهایی از این شغل و شروع زندگی جدیدی که آرزو دارد تصویر کند. تقابل او همچون یک کابوی پیر و خسته با مادر و دختری که مورد آزار یکی از این افراد قرار میگیرند، باعث میشود این فیلم همچون اثر قبلی لورنز وارد دنیای نئو-وسترن شود.
آنچه باعث میشود روایت کاملاً متوسط آقای لورنز به دل بنشیند بازیگران فیلم و تنوع شخصیتهاست که مخاطب را درگیر خود میکنند. لیام نیسون در منطقهی جغرافیاییای که میتواند بهراحتی خود را بدون لهجهی آمریکایی رها کند، دیالوگهای پینگپنگی «جک گلیسن» و بازی خوب «کری کاندن» لاجرم مخاطب را در لابهلای روایت متوسط آقای لورنز گهگاه وارد دنیای ابزوردیسم بریتانیایی میکند. لورنز اگر می خواهد در این ژانر زیست کند، باید هویت روایی برای خود بسازد. او باید به ساختاری در روایت برسد تا از این آشفتگیها رهایی پیدا کند. بهطور مثال به چینش روایی او برای تقابل درن و فینبار دقت کنید. کارگردان در سرتاسر این سکانسها گویی نمیداند چگونه درن را از طریق پرسوجوهایاش به فینبار برساند. زمانی هم که این دو برای اولین بار در کنار زمین بازی مقابل یکدیگر قرار میگیرند، او بهراحتی از موقعیت ابزوردی که میتوانست این سکانس را قدرتمند کند میگذرد. گویی او بیشتر نیاز داشته تا همان لیام نیسون خشمگین آثار اکشن را در فیلم خود داشته باشد و همین باعث برهم خوردن تعادل روایت میشود.
آقای لورنز در فیلم جدید خود از گروه بازیگری قابل احترامی استفاده کرده است. اما او نتوانسته این گروه را در روایتی منسجم در خدمت فیلم در آورد. اینکه برخی از کارگردانهای آمریکایی نسبت به شکل گرفتن موقعیتهای ابزورد مقاومت نشان میدهند جای تعجب دارد. این را در ذهن تصور کنید که هر کارگردان بریتانیایی بهجز آقای لورنز اگر این روایت را پیش میبرد، اکنون در حال صحبت از زیباییهای ابزوردیسمی بودیم که از رخدادهای بلفاست بهعنوان مکگافین استفاده کرده بود تا بتواند تقابل قدیسان و گناهکاران را تصویر کند. شاید اگر آقای لورنز در روایت خود کمی میتوانست عنوان کنایی خود را دچار معنا کند خوب میشد؛ زمانی که مرز بین قدیس و گناهکار پاک میشود، آن هنگام که دیگر نمیدانی برای تقدس میکشی یا صرفاً گناهکاری دونمایه هستی که برای امرار معاش دست به قتل میزنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.