ادواردو رودریگز، کارگردان ونزوئلایی ساکن آمریکا از سال ۲۰۰۲ فعالیت خود را در سینمای این کشور آغاز کرده است. تا قبل از این فیلم، ۶ اثر را کارگردانی کرده بود که همهاشان در دستهی فیلمهای اکشن و دلهرهی ارزان جای گرفتهاند. از آن دست کارگردانها نیست که بخواهیم در مورد او بیش از این تحقیق کنیم. اما اثر جدید او با نام «تو تنها نیستی» فرق کوچکی با آثار دیگرش دارد. ابتدا اینکه از آن شلوغیهای افسارگسیخته دیگر خبری نیست.
این فیلم داستان اما و دخترش ایلاست. او در خانهای که از شوهر فوتشدهاش به ارث رسیده زندگی میکند. از همان ابتدا صداهای مشکوکی را میشنوند و ترس از همان پارهی اول فیلم آنها را در بر میگیرد. رودریگرز در این فیلم نهایت استفاده را از ترکیببندی رنگ در قاب خود برده است. و همین باعث میشود تا اثر جدید را بهتر از آثار قبلیاش بدانیم. زاویههایی که برای دوربین انتخاب کرده در خدمت ژانر دلهره هستند و در القای تنهایی این دو نفر و تحرکات مشکوکی که در خانه رخ میدهد کمک میکنند.
یکی از مواردی که بیشتر فیلمهای ارزانقیمت این ژانر به آن توجهی نمیکنند، پلان خانه است. مخاطب در بیشتر این فیلمها حس سردرگمی دارد و وقتی شخصیتها از این سو به آن سو میروند، دیگر نمیتواند آن نقشهی ذهنی که برای خانه ترسیم کرده بود را درک کند. اما رودریگرز در این فیلم و بهلطف نماهای خوبی که میگیرد، کل فضای داخلی خانه را در بیست دقیقهی ابتدایی در اختیار ما قرار میدهد. مخاطب حتی میداند فاصلهی حمام تا اتاق خواب ایلا چقدر است یا از اتاق خواب اما تا پلههای سالن چه مسیری باید طی شود. به همین دلیل درهای باز و بستهی اتاقها برای مخاطب آشنا هستند.
اما ضعف بزرگ فیلم شخصیت فرعی مارک است. حضورهای بیدلیل او و بازی ضعیف بازیگر در نشان دادن هویت ظاهری کاراکتر باعث شده تا این شخصیت از بدنهی فیلم بیرون بزند و نتواند به آن بچسبد. کارگردان قصد داشته با آوردن مارک و نشان دادن تیکهای عصبی او، مخاطب را دچار سردرگمی کند. اما در این کار موفق نبوده. هر چه شخصیت مارک در فیلم حضور بیشتری پیدا میکند، فیلم هم بیشتر از آن بخش ابتدایی و خوب خود فاصله میگیرد. کاتیا وینتر در نقش اما، تنها کاراکتریست که در فیلم قرار است ضعف بقیهی کاراکترها را در خود حل کند. اما این به تنهایی کافی نیست و در کنار کاراکتر اصلی، دیگر شخصیتها نیز باید نقش خود را به درستی ایفا کنند.
رودریگرز در فیلم جدید خود، جهش قابل قبولی را نسبت به آثار قبلیاش داشته و گویا در آزمونوخطایی ۱۲ ساله توانسته هویت کاری خود را بیابد. اما برای اینکه بتواند به سطح متوسط و آثار قابل دیدن برسد، باید منطق روایی را به آثار خود اضافه کند. مخاطب از او انتظار دارد که اگر قرار است در ژانر دلهره اثری را بسازد، تمام اتفاقات را بر اساس یک روایت منطقی و رابطهی علتومعلولی در فیلم بچیند. اگر قرار است موتیف صلیب در فیلم نقش پررنگی داشته باشد، ربط اما و کلیسا را نمیتوان با یک غسل تعمید نیمهکاره نشان داد. اگر حدس پدر روحانی درست بود، پس این شیطان چه معنایی در زندگی او دارد. اگر درست نبوده، پس باید واکنش به این خرافات را نشان داد.
این فیلم هر چند نسبت به آثار قبلی رودریگرز، اثر خوبی محسوب میشود. اما باید گفت که تا رسیدن به سطح متوسط راهی طولانی در پیش دارد.