پوستر فیلم هرگز مرا پیدا نخواهی کرد

انتزاعی که کاش شکل نمی‌گرفت

هرگز مرا پیدا نخواهی کرد
You'll Never Find Me
محصول ۲۰۲۴ – استرالیا
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

در بسیاری از روایت‌های کلیشه‌ی دلهره شاهد این هستیم که کارگردان سعی دارد مخاطب را در طول روایت درون ذهن کاراکتر اصلی گیر بیندازد و از این طریق روایت خود را گسترش دهد. در این نوع روایت‌ها همه‌ی دنیای کاراکتر با برخی نشانه‌های مشخص از سوی کارگردان روی مرز واقعیت و انتزاع در حرکت است. آقای «جوزایا آلن» و خانم «ایندیانا بل»‌ در اولین تجربه‌ی بلند داستانی خود به سراغ چنین روایتی رفته‌اند.

داستان با چند نما از مردی که تنها در یک خانه‌ی سیار نشسته است آغاز می‌شود و در همین حین با نماهایی از زنی که پشت شیشه‌های باران‌خورده‌ی ماشین تصویر مشخصی ندارد ادامه دارد و سپس به‌صورت کامل وارد فضای خانه‌ی آن مرد می‌شویم. نشانه‌‌های مد نظر کارگردان‌ها از همین نماها آغاز می‌شوند؛ لیوانی شیشه‌ای و کدر که روی میز است، انتهای راهرویی که تاریک است و پرد‌‌ه‌ای که در آن انتها تکان می‌خورد و در نهایت واگویه‌های مرد خطاب به در ورودی که هر از چندگاهی توسط یک یا چند نفر کوبیده می‌شود. در نهایت این مرد به سمت در ورودی می‌رود و به‌ناگاه با دختری جوان مواجه می‌شود که زیر باران شدید خیس شده است و از او تقاضای کمک دارد. مرد بی‌آنکه به دختر اجازه‌ی ورود دهد شاهد این است که این دختر جوان با پاهای برهنه و گل‌آلود به داخل می‌آید. دختر از مرد درخواست دارد که با ماشین او را به جایی در شهر برساند تا بتواند به‌راحتی به منزل برسد.

دیالوگ‌های تأخیری روایت از همین لحظه آغاز می‌شوند و مرد بی‌آنکه تعجیلی در کارش دیده شود و با تأخیری معنادار به دختر پاسخ می‌دهد. گلاویز شدن نگاه‌ها، اکستریم‌کلوز‌آپ‌ها و در نهایت واژه‌ها و جملات زیرمتن‌دار از همین لحظه آغاز می‌شوند و تا دقیقه‌ی ۵۱ که مرد خود را «پاتریک» می‌نامد ادامه دارند.

اما چرا این روایت در بخش دوم خود نمی‌تواند قوام بخش اول را حفظ کند. در بخش ابتدایی مخاطب و دختر جوان گویی هر دو یکی هستند و دائم به رفتارهای ان مرد تنها شک می‌کنند؛‌ به‌خصوص سر باز زدن مرد از درخواست‌های دختر برای کمک به رفتن. این دیالوگ‌ها و مکث‌هایی که بین آن‌ها اتفاق می‌افتد همه‌ی آن لذتی است که باعث می‌شود مخاطب لحظه‌به‌لحظه‌ی این ۵۱ دقیقه را در ذهن مرور کند. بخش اعظمی از این کیفوری به بازی‌شناسی دو بازیگری باز می‌گردد که طی پروژه‌های قبلی نیز با این دو کارگردان همکاری کرده‌اند. اما زمانی که مخاطب پاتریک را با نام می‌شناسد و بازی ورق این دو سر میز آغاز می‌شود روایت نیز رفته‌رفته آب می‌رود و کلیشه‌ای‌اترین حدس‌ها به وقوع می‌پیوندند. فیلم در بخش دوم خود که همه‌چیز عیان می‌شود و به‌نوعی مخاطب می‌داند که همه‌ی این رخدادها جز انتزاعی دردآور در ذهن پاتریک نیست و کارگردان‌ها نیز قرار است همه‌چیز را کمی خشن‌تر تصویر کنند با افتی محسوس در قصه‌گویی ذهنی مواجه است. هر دو کارگردان فیلم‌اولی قادر نیستند که آن تعلیق‌های ابتدای فیلم را در یک ساعت دوم تصویر کنند و با همهمه‌‌ی تصاویر گاه بی‌ربط مواجه می‌شویم. این دنیای ذهنی در بخش دوم فیلم در نمی‌آید و در نتیجه با روایتی کاملاً متوسط مواجه می‌شویم. «ای کاش»ی که در انتهای فیلم بر جای می‌ماند دور شدن دو کارگردان از تناقض‌های شخصیتی و تقابل مخاطب و آن زن با نقض کلیشه‌های رایج در ذهن‌اشان است. این فیلم در بخش دوم خود قادر به سینمایی کردن این تناقض‌ها نیست و اسیر بازی قاتل سریالی و مقتول‌های خود می‌شود و نمی‌تواند همین بازی را متناسب با بخش اول خود روایت کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟