سرگردان میان کالبدها؛ از فرم مالیک به درون کورهراههای جنگلی هایدگر
زمانی که کارنامهی بسیاری از فیلمسازان را مرور میکنیم، همهچیز به فیلم اول آنها باز میگردد. گویی آنها تمام سعی خود را کردهاند تا در فیلم اول مسیر خود را کاملاً مشخص مقابل چشم مخاطب قرار دهند. از همین آثار ابتدایی است که میتوان خط سیر فیلمسازی این فیلمسازان را پی گرفت. «گوران استولوسکی»، کارگردان مقدونیهای-استرالیایی، در اولین اثر بلند داستانی خود روایتی کاملاً انسانی را در ژانر دلهره به مخاطب ارائه میدهد.
این فیلم از همان ابتدا رابطهاش با طبیعت را عیان میکند؛ روستایی میان کوههای مقدونیه در قرن ۱۹ میلادی. مادری نوزادش را با ساحرهای سوخته معاوضه میکند. اما از ترس کودک را در میان دیوارهای مکانی مقدس در کوهستان رها میکند. مادر فقط گهگاه به او سر میزند تا از گرسنگی نمیرد. فیلم با یک برش نزدیک به هفده سال یا بیشتر را طی میکند. این دختر در میان دیوارههای غار و بدون اینکه قدرت تکلم داشته باشد در حال کشف و شهود در این جهان است. صدای او روی تصویر و هنگام مواجهه با عناصر طبیعت فیلم را تبدیل به اثری کاملاً اخلاقی میکند. کارگردان کاملاً وابسته به سینمای ترنس مالیک است. تکبهتک شاتها و کنکاش کاراکتر اصلی فیلم وفادار به فرم سینمایی مالیک است؛ صدا روی تصویر، قابی که میان مدیومشات و کلوزآپ در رفت و برگشت است، دوربین لرزانی که روی دست همراه کاراکتر به شهود میرسد و در نهایت سرگردانی کاراکتر اصلی در پیدا کردن مفاهیم اخلاقی و انسانی.
کارگردان در فیلم خود سعی دارد با همان قوانینی که در دنیای فیلم خود به مخاطب ارائه میدهد، کاراکتر را به درون کالبدهای مختلف بکشاند؛ از مادری که تازه فرزندش را به دنیا آورده تا مردی جوان و در نهایت دختربچهای که روی تاب بازی میکند. از همان ابتدای فیلم گویی این مالیک است که پشت دوربین قرار گرفته است. استولوسکی نشان میدهد که سینمای مالیک را خیلی خوب میشناسد. این اتفاق خوبی در سینماست که یک کارگردان جوان فرم ایدهآلاش در یک اثر را از کارگردانی صاحب سبک و جهانبینی پیدا کند. بههمین سبب است که همزمان با تماشای این اثر گویی در حال بازنمایی «کورهراههای جنگلی» مارتین هایدگر هستیم. هایدگر «راه» رفت و برگشت به «جنگل سیاه» را خوب میشناخت و مسلماً هر بار که میخواست به شهر برود از «کورهراه»ها نمیرفت، چون به قول دکتر داوری و بابک احمدی «میدانست» که این راهها «به جایی نمیرسند»، او از «راه» میرفت، راهی که همگان میرفتند. هایدگر از کودکی از والدینش بسیار شنیده بود که از رفتن در «کورهراه»ها اجتناب کند چون ممکن است «گم» شود و دیگر راه «خانه» را نیابد. در زبان فارسی «کورهراه» به راه پر پیچ و خمی میگویند که امکان گم شدن در آن باشد. راههای جنگلی پوشیده از درختها و انبوه بوتههاست، این راهها پا نخوردهاند و ردی از پای آدمیان بر آنها نیست، شباهت این راهها به یکدیگر آنقدر زیاد است که شما هرگز نمیتوانید بهدرستی معلوم کنید که از کجا آمدید و اکنون کجا هستید. بنابراین، موقعیت خود در جنگل را فقط وقتی میتوانید بشناسید که به منطقهای بیدرخت برسید. این فضای باز بیدرخت است که «آسمان» را به شما نشان میدهد و «نور» بر آن میتابد و همین طور جنگلی را که از آن بیرون آمدید. [۱]
کاراکتر دختر در این فیلم همان سرگشتهای است که هایدگر در تفسیر یک جستوجوگر ارائه میدهد. او از جنگل به میان مردمان شهر میرود. هر کالبدی را انتخاب میکند و در نهایت اوست که تصمیم میگیرد بدون تجربه حتی توانایی درک آنچه در دنیای بزرگسالان میگذرد را ندارد؛ از درک غریزه و شهوت تا عشق و میل به زندگی. کارگردان در سکوتی که صدای طبیعت موسیقی متن آن است این جستوجو را پی میگیرد. او کاراکتر خود را از میانهی ندانستنها به آگاهی انسان بودن میرساند. چه خبری بهتر از این که هنوز هم میتوان به سینما و فیلمسازان جوانی که میدانند چه میخواهند امید داشت!
[۱] محمد سعید حنایی کاشانی
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.