پوستر فیلم ارزش

آدم‌ها عدد و رقم نیستند

ارزش
Worth
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۳
نویسنده سارا

فیلم با تصویری کاملاً سیاه و با صدای سقوط یک هواپیما آغاز می‌شود. سپس صدای هواپیما به پس‌زمینه رفته و صدای کسانی شنیده می‌شود که درباره‌ی اتفاقی ناگوار حرف می‌زنند. کمی بعد تصویرِ سیاه بر چهره‌ی یک زن میانسال روشن می‌شود. زن درباره‌ی مرگ تلخ پسرش در یک حادثه‌ی آتش‌سوزی و زنده‌زنده سوختن‌اش حرف می‌زند و اینکه او بیش از آنکه ناراحت باشد، عصبانی‌ست. برش. صدای مردی که در برابر دانشجویانی ایستاده است شنیده می‌شود که می‌گوید: «زندگی چقدر ارزش دارد؟». وکیل حقوقی «کین فینبرگ» وکیلی کاملاً موفق است که هرگز برای رسیدن به موفقیت در پروند‌ه‌های بزرگ خود قدمی از قانون دور نشده است و به چیزی جز قانون هم نمی‌اندیشد. او اپرا گوش می‌دهد و در قطار شهری نیز آخرین نفری‌ست که متوجه سقوط هواپیماها و ریزش برج‌های دوقلوی مرکز تجاری نیویورک می‌شود. بله این فیلم قرار است به حادثه‌ی تلخ و ناگوار یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و اثرات آن بر روی اقتصاد آمریکا و بازماندگان آن بپردازد.
همیشه برای من سؤال بود که چرا بعد از گذشت این همه سال، هرگز هیچ‌کس فیلمی درخور درباره‌ی حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر نساخته است. آری چند فیلم متوسط و زیر متوسط سعی کرده‌اند به صورت حاشیه‌ای به آن بپردازند اما انگار هیچ‌کس شهامت ساخت فیلمی در این باب را نداشته است. اما حالا در سال ۲۰۲۱ کارگردانی که کار خود را از فیلم کوتاه آغاز کرده است و دو فیلم متوسط نیز در پرونده‌ی کارگردانی خود دارد با شجاعت و شهامت تمام سعی کرده است نگاهی خاص به این اتفاق کند و به دعوای حقوقی میان دولت و بازماندگان این اتفاق بپردازد. «سارا کولانجلو» با تمرکز بر دو شخصیت مهم؛ یکی کین فینبرگ وکیلی که خودخواسته و با نیت کمک به بازماندگان، خود را به دولت معرفی می‌کند تا مسئولیت صندوق پرداخت غرامت به بازماندگان را برعهده بگیرد و مردی به نام «چالز وولف» که همسرش را در این سانحه از دست داده است و در سوی دیگر این اتفاق قرار دارد، سعی کرده است تا آنجا که می‌تواند به عمق ماجرا و به عمق احساسات بازماندگان وارد شود و داستانی خاص را بازگو کند. شاید شنیدن اینکه نویسنده‌ی این فیلم «مکس بورنستاین» است؛ همان نویسنده‌ی سری فیلم‌های «گودزیلا» هم کمی متعجب‌کننده باشد و حس شود این فیلم نتواند چنان‌که باید در باب این اتفاق حرفی بزند، اما واقعیت آن است که هم کولانجلو و هم بورنستاین توانسته‌اند وجه دیگری از خود را نشان دهند و ما را از دیدن فیلم خود خوشنود کنند.
فیلم «ارزش» در زمان تقریباً دو ساعته‌ی خود به آرامی شروع می‌شود و در روندی کاملا آشکار و آرام به شخصیت‌های خود اجازه می‌دهد رشد کرده و وجوه متفاوتی از خود را به ما نشان دهند. آنها در مسیر روایت منطقی داستان به خوبی بزرگ شده و تغییر می‌کنند و این تغییر کاملاً به‌جا و حساب‌شده رخ می‌دهد. کن که یک وکیل دموکرات است با همان خصایل دموکرات‌ها و غرور آن‌ها وارد این اتفاق می‌شود و فکر می‌کند می‌تواند همه‌چیز را با اعداد و ارقام به پایان برساند. او با نوشتن یک لایحه‌ی بلند و طولانی بر اساس حقوق دریافتی و جایگاه فردی اشخاص می‌خواهد به بازماندگان غرامت دهد. یعنی غرامت پرداختی به مادر و فرزندی که همسر و پدرشان کارگری ساده در طبقات پایین برج یا زیر برج بوده است با غرامت پرداختی به همسر کسی که در طبقه‌ی بالاتر برج‌های دوقلو می‌نشسته است و دفتری بزرگ داشته است تفاوتی بسیار خواهد داشت. اما آیا ارزش مرگ یک مدیرعالی‌رتبه بیشتر از مرگ یک کارگر ساده است آن هم در نظر همسر، فرزند، مادر، پدر یا خانواده‌ی او؟ ارزش یک انسان چقدر است؟ این مهم‌ترین پرسشی‌ست که در این فیلم پرسیده می‌شود و به خوبی نیز پاسخی به آن داده می‌شود.
در این میان اما آنچه این فیلم را متأثرکننده‌تر و قابل‌باورتر کرده است بهره بردن از بازیگرانی بسیار خوب برای نقش‌های مهم است. «مایکل کیتون» هم توانسته است آن اعتماد و ایستادگی یک وکیل باتجربه را در زمان مناسب به خوبی نشان دهد و هم استیصال و درمانگی آن را در مقابل بازماندگانی که هر یک به بدترین شکل ممکن عزیزی را از دست داده‌اند. اما «استنلی توچی» حتی از کیتون هم بهتر بازی کرده است. او که به نظر من یکی از بازیگرانی‌ست که هرگز آنچنان که باید به خوبی دیده نشده، در این فیلم اما توانسته است بار سنگینی را بر دوش کشد. نام «ایمی رایان» را هم نباید فراموش کرد.
درواقع از دست دادن عزیز آن هم در اتفاقی تروریستی و این‌چنین نابرابر، در هر جای دنیا هم که رخ دهد آنقدر دردناک است که شنیدن داستان‌های بازماندگان آن شاید کمترین کاری‌ باشد که می‌توان انجام داد برای تسکین دردی که هرگز شاید تسکینی هم نیابد و این فیلم از پس آن توانسته است تا حدودی برآید.