هر فیلمسازی که به کلیشههای ژانرهای سینمایی حملهور شود و سعی بر غالب کردن درونمایهی خود در آن کلیشه داشته باشد قابل احترام است. آقای ««ژاک مولیتور» در جدیدترین اثر خود سعی دارد وارد کادر سینمای دلهره و زیرژانر گرگینهها شود و از درون آن به مقولهی زن و جامعه بپردازد.
روایت آقای مولیتور با سکانسی اروتیک از رابطهی «الین» و «پاتریک» آغاز و با فرار ناگهانی پاتریک به درون جنگل دچار برشی ناگهانی میشود. آقای مولیتور پس از این افتتاحیه ما را به درون زندگی الین میبرد. ظاهراً مدتها از آن معاشقه گذشته و حال الین صاحب پسری نوجوان است. آقای مولیتور آنقدر روایت خود را هرس کرده که گویی برای رسیدن به درونمایهی اصلی خود عجله دارد. الین پس از چند درگیری مشکوک بین «مارتین» و همکلاسیهایاش گویی دیگر از مادر مجرد بودن خسته میشود. کارگردان این دو را به عمارتی که متعلق به والدین پاتریک است میبرد و در آنجا با روی اکستریم اثر مواجه میشویم.
روایت آقای مولیتور درهایاش بیش از حد باز هستند و مخاطب در طول روایت دائم از موضوعی به موضوع دیگر هدایت میشود. کارگردان بلژیکی سعی دارد از درون کلیشههای کانیبالیسم، گرگینهها و در نهایت سینمای اکستریم به هدف خود برسد، اما متأسفانه او فقط سعی میکند و چیزی بیش از پارههای از هم جدای تصویری به مخاطب ارائه نمیدهد. کارگردان در بخشهایی از این روایت سعی دارد همان نگاه سنتی مرد همچون محافظ زن را تبدیل به تز روایت خود کند و در مقابل الین و تلاشهایاش برای استقلال را همچون یک آنتیتز به رخ مخاطب بکشد. اما اجزای روایت او آنقدر از یکدیگر جدا هستند که مخاطب در میانهی راه حتی برای لحظاتی به این درونمایه هم فکر نمیکند.
یکی دیگر از نقاط ضعف مشهود این فیلم ناتوانی کارگردان در جلوههای ویژهی کامپیوتری است. مخاطب آشنا به ژانر دلهره و زیرژانرهای آن با تماشای این ضعف تکنیکی از اثر فاصله میگیرد و حتی کار به عمیق شدن درونمایه هم نمیکشد. روایت آقای مولیتور بازی کودکانهای در ژانر دلهره است و قادر نیست تنهی محکمی به ذهن مخاطب این ژانر بزند. این کارگردان گویی از تصویر کردن سکانسهایی خشن و اکستریم وحشت دارد و همان مسیر دلهرههای ۱۳سالهی هالیوودی را در پیش میگیرد. زمانی که کارگردان جسارت پرداخت به تمام فاکتورهای یک ژانر را نداشته باشد، صلاحیت ورود به آن را ندارد. آقای مولیتور در ابتدای مسیر عزم خود را جزم میکند تا با مخاطب بیپرده باشد، اما رفتهرفته سانتیمانتالیسم و سکانسهای از هم جدا در روایت او همچون قارچ باعث ویرانی ساختار رواییاش میشوند.
فیلم «بچهگرگ» فضای بازی دارد و مخاطب در برخی از سکانسهای لایی آن که سوژههای انسانی حضور ندارند حس فراخی دارد، اما این سکانسها همچون مفصلی بین پارههای روایت قرار نمیگیرند. آقای مولیتور تنها فاکتوری که نیاز داشت تا روایت خود را تبدیل به اثری قدرتمند در باب جنس زن و مصائب او در جامعهی مردسالار کند، فقطوفقط جسارت بود. اما این کارگردان برای چنین ساختاری در روایت دلهره هنوز بسیار خام است و شاید اگر از مسیر درام وارد دنیای خود میشد بهمراتب موفقتر عمل میکرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.