«لینک» نوجوانی بیش نیست اما مجبور است با برادر کوچک خود برای بهدست آوردن غذا تلاش کند. پدر آنها را مجبور کرده است دزدی کنند، اما از آنجا که استعدادی در این کار ندارند خیلی زود توسط پلیس دستگیر میشوند. پدر هم که از این اتفاق ناراحت است بعد از آزاد کردناشان لینک را مورد ضربوجرح قرار میدهد و تنها داشتهاشان که موتورسیکلتی است را از آنها میگیرد. لینک برای بازپسگیری موتور عصبانی به اتاق پدر میرود و در آنجا با نامههای مادرش که مکرر برای او نوشته شده، اما هرگز به دستاش نرسیده مواجه میشود. حال لینک دست برادر را میگیرد و از خانه فرار میکند شاید بتواند مادرش را پیدا کند.
روایتهای جادهای زیادی در سینما ساخته شده است. روایتهایی که در هر یک از آنها همیشه یا کسی به دنبال یافتن یک شخص است یا برای رهایی خود از جایی که بوده دست به فرار زده است. در نهایت اما آنچه آن فرد پیدا میکند خودش است حتی اگر به آن شخص مورد نظر دنبالکننده هم برسد. آقای «برتن هانام» نیز سعی دارم در فیلم خود نوجوانی را تصویر کند که به دنبال یافتن مادر در نهایت خود را پیدا میکند. اما آیا این روایت میتواند چنان که باید مخاطب را هم در یافتن و کشف شخصیتهای اصلی داستان همراه کند؟
آقای هانام شرایط زندگی لینک و برادرش را در ابتدا نشان میدهد. سپس دلیلی منطقی را هم برای فرار لینک از این خانه در برابر مخاطب قرار میدهد. مخاطب در پردهی اول میتواند احساسات لینک را درک کند و با او در سفرش همراه شود. مشکل داستان آقای هانام اما در پردههای دوم و سوم خود را نشان میدهد. او در مسیر این دو برادر نوجوانی با نام «پَسِمی» را قرار میدهد که او نیز توسط خانوادهاش طرد شده است. کارگردان هرگز عمیقاً وارد زندگی پسمی نمیشود. هانام اطلاعاتی کوتاه را در زمانهای مختلف از پسمی در مکالمات میان او و لینک به ما میدهد، اما این اطلاعات به تنهایی قرار نیست مخاطب را وارد زندگی پسمی کند. پسمی دگرباش است و به همین دلیل از سوی خانواده طرد شده است. مخاطب به همین میزان دربارهی او میداند و آقای هانام تصور میکند همین برای شناخت یک فرد کافی است. در این میان سخنهای پسمی به زبان بومیاش قرار است چه باشند؟ آیا این زبان به تنهایی قرار است زندگی آنها را معنادار کند؟ هانام حتی تلاش نکرده اطلاعاتی دربارهی خانوادهی بومی پسمی و تمام آن سنتها ارائه دهد. او تنها از زبان محلی پسمی به عنوان راهی برای رهایی این افراد از اتفاقات مختلف استفاده کرده است. هانام در برابر این نوجوانان شخصیتهایی را قرار میدهد که آنها هم بدون معنای خاصی به این پسران نوجوان کمک میکنند تا به مقصدشان که یافتن مادر است برسند. انگار این افراد در مدینهی فاضلهای زندگی میکنند که حتی پدر لینک هم شر نیست. آن هم با تنها یک کلامی که مادر به لینک در دیدارش میگوید.
آقای هانام نتوانسته بهخوبی به عمق احساسات شخصیتهای خود وارد شود و در کنار هم بودناشان را معنا کند. او حتی نشان نمیدهد این پسران چگونه مسیری طولانی را بدون غذا و آب طی میکنند. هانام برادر کوچکتر را هم به کل فراموش کرده و فقط لینک و پسمی را نشان میدهد که چگونه به هم نگاه میکنند و عاشق میشوند. او تصور میکند بدون ایجاد دیالوگی مشخص و فقط با نشان دادن تصاویری هنرمندانه، بازی با نور و قرار دادن شخصیتهای خود درون طبیعتی بکر و زیبا و البته استفاده از زبان محلی میتواند داستان خود را معنادار کند. اما آنچه مشخص است آن است که مخاطب با یکی دیگر از کلیشههای داستانی دگرباشان روبهرو است که در نهایت به خوبی و خوشی و با رسیدن آنها به مکانی امن تمام میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.