مواجهه با اضطراب مرگ از نوع آمریکایی
یکی از مباحث بنیادین در روانکاوی مقولهی رانهی مرگ فروید است که تا همین اکنون مقالات و مجادلههای بسیاری در دفاع یا نقد آن نگاشته شده است. رانهی مرگ همان مفهومی است که فروید آن را در برابر رانهی لذت و میل به زندگی میگذارد. در کنار فروید و در فلسفه از هستی و نیستی سخن میگویند. آلبر کامو در باب پوچی میان هستی و نیستی از تلاش برای کسب لذت زیستن سخن میگوید. کامو هم مانند فروید مرگ را همان نیستی مملو از جبر میپندارد. در میان هستی و نیستی و تقابل انسان با رانهی مرگ، زمانی که عریضتر به موضوع زندگی بپردازیم، با مفاهیمی چون اضطراب مرگ روبهرو میشویم. «روبرت لانگ» در بررسی اضطراب مرگ آن را به سه نوع تقسیم میکند: ابتدا در باب ترس از آسیبدیدن سخن میگوید. در این تعریف انسان برای بقا میجنگد و محیطی که بوی مرگ میدهد او را به اضطراب میاندازد. بهطور مثال فرد در برابر تهدیدها و خطرهای بیرونی برای حفاظت از خود به هر دری میزند. اما نوع دوم اضطراب مرگ به درون فرد و میل آسیب به دیگران بازمیگردد. این نوع اضطراب زمانی برمیخیزد که فرد در مواجهه با آسیب زدن جسمی و روانی به دیگران قرار میگیرد. این نوع اضطراب مرگ باعث برآمدن نوعی احساس گناه ناخودآگاه در فرد میشود. اما نوع سوم مربوط به بحث وجودی است. در این نوع با وجودیترین تعریفی که از زندگی بشر داریم مواجه میشویم :«زندگی انسان پایان مییابد.» یالوم در باب اضطراب وجودی مرگ چنین میگوید:«وجود ما تا ابد زیر سایهی این دانسته است که ما رشد میکنیم، شکوفا میشویم و بهطور غیرقابل اجتنابی میمیریم.» حال آقای «نوآ بامبک» در جدیدترین اثر خود بهسراغ رمان معروف «برفک سفید»، نوشتهی «دن دلیلو» رفته است.
در این روایت با افتتاحیهای در باب مقولهی تصادف در کلاس درس کالج مواجهیم. در این افتتاحیه استاد در حال تعریف شکوه زندگی و خوشبینی در فرهنگ آمریکایی و بازتولید آن در صحنههای تصادف فیلمهای تاریخ سینمای آمریکاست. با این افتتاحیه به درون روایت و زندگی شخصی یکی دیگر از اساتید این کالج با نام «جک گلدنی» و خانوادهاش پرتاب میشویم. او استاد همین کالج است که تخصصاش در بازنمایی زندگی و مرگ حول آدولف هیتلر است. خانوادهاش شامل همسری با نام «ببت» و چهار فرزند است. البته او و ببت چهارمین همسر یکدیگر هستند و فقط فرزند آخر حاصل این ازدواج است. بامبک در روایت خود از همان ابتدا دغدغهی دو کاراکتر اصلی، جک و ببت، را در مواجهه با مرگ نشان دهد. هر دو شخصیت درون دایرهای که پیراموناش را اضطراب مرگ در بر گرفته زندانی شدهاند.
بامبک زبان طنزی را که از سال ۱۹۹۵ حفظ کرده در این اثر نیز هویدا میکند. روایت او نوعی شوخی نیشدار از مواجهه با مرگ است. بامبک سعی میکند هر سه نوع اضطراب مرگ را که در بالا بهاختصار توضیح داده شد در روایت خود بازنمایی کند. نوع اول را در آن نشتی گازهای سمی و فرار خانواده بهسوی کمپ نجات میبینیم، نوع دوم را در تصمیم جک برای کشتن مرد خاکستری شاهد هستیم و نوع سوم همان اضطراب وجودی است که در سرتاسر روایت جریان دارد؛ جک دائم مرگ را در هیبت پدرش میبیند و ببت برای کاهش این اضطراب به قرصهای تجویزشده توسط مرد خاکستری رو میآورد. اما آقای بامبک سعی دارد سرخوشی آمریکایی برای زندگی و دوری از اضطراب مرگ را به درون فروشگاهی بکشاند که کاراکترها همیشه برای خرید در آنجا سرگردان هستند.
این روایت از آقای بامبک که نزدیک به سه دهه است سعی میکند کمدی را در ساختاری جدا از کمدی میانهی هالیوودی تصویر کند، تلاشی برای جسورانه و زیرکانه جلوه دادن کارگردان است. اما در نهایت روایتی آمریکایی در مواجهه با یک مفهوم بنیادین در زندگی بشر است. بامبک در این اثر نیز مانند همیشه از پارتنر خود، گرتا گرویگ، در یکی از نقشهای اصلی استفاده کرده است. بازیگردانی این کارگردان نیویورکی مانند همیشه خوب و مطابق با روایت است. بهسبب همین شامهی تیز او در انتخاب بازیگر و تجربهی فیلمهای «زمانی که جوان بودیم» و «داستان ازدواج»، آدام درایور باز هم در نقش اصلی فیلم او ظاهر شده است. دیالوگهای پینگپنگی فیلم بین کاراکترهای مختلف باعث شده فضای کمدی-ابزورد بهخوبی نمود پیدا کند. مخاطب در طول فیلم سردرگم نمیشود، اما سردرگمی کاراکترها او را وادار به واکنش میکند.
بامبک پس از فیلم «داستان ازدواج» دوباره به دنیای کمدی خود بازگشته است. او زبان کمدی خودش را دارد و همیشه سعی کرده از مواجههی انسان با جهان پیرامون و مفاهیمی که زیستن بشر را تحت تأثیر قرار میدهند قابهایی سینمایی خلق کند. او با کمدینهایی چون آدام سندلر و بن استیلر همکاری کرده است. اما همیشه سعی کرده از فکاهی دوری کند و بههمین سبب است که آثار کمدی او تماشاییتر از کمدیهای میانهی هالیوودی بهنظر میرسند.
فیلم جدید نوآ بامبک سعی دارد با زبانی ساده از اضطراب مرگ بگوید. کاراکترهای او در جایجای فیلم دائم در حال تلاش برای بقا هستند. کاراکتر جک، علیرغم داشتن این اضطراب، بروندادی که به دیگران مینمایاند شخصیتیست آرام و منطقی که هر شایعه یا رخدادی ناگهانی را تحلیل میکند و سپس واکنش نشان میدهد. مشکل اصلی فیلم درست درون کاراکتر جک است. کنشها و واکنشهای این کاراکتر در پارهی دوم فیلم با آن چیزی که کارگردان از او شخصیتپردازی کرده منافات دارند. ناهمگونی این کاراکتر از سادهانگاری آمریکایی آقای بامبک برمیخیزد. بهنوعی باید گفت که او هم در دستهی همان رقصندههای درون فروشگاه است که همهچیز را در لذت خرید فروشگاهی در عصری تابستانی میپندارند. درام آقای بامبک در پارهی دوم خود فقط در حال ارائه تصویری برآمده از دل رمان است و فرمی خاص را در سینمای ابزورد دنبال نمیکند. بامبک در فیلم خود از ورود به سوررئالیسم میترسد. روایت او پتانسیل بالایی برای ورود به این دنیا را دارد، اما در نهایت فقط چند پلان از مقابل چشمان ما رد میشود که هیچکدام جز تصاویری گذرا نیستند. حتی در پردهی سوم مواجههی جک و ببت با راهبهای که دین را به سخره میگیرد هم بسیار آبکی و نخنماست و باید گفت بامبک ابزوردیسم ایرلندی را هنوز نیاموخته است. در هر حال باید گفت که تلاش بامبک در این اثر برای ارائهی تصویری از یک مفهوم روانکاوانه قابل تقدیر است و ما را به دنیایی که در آثار بعدی خود خواهد ساخت امیدوار میکند. باید دید «باربی»، فیلم جدید بامبک، آیا این کارگردان را جسورتر کرده است یا خیر.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.