مرا بسوزانید
هر قدر که در دنیای امروز غور میکنیم باز هم شاهد برخی رفتارهای بربرگونه از سوی مردمان سنتی نسبت به رخدادهایی هستیم که شاید حتی عکسالعمل کلامی نیز نسبت به آنها مضحک به نظر برسد. بهطور مثال مادری که از رابطهای عاشقانه فرزند خود را به دنیا آورده و در میان مردمان یک شهر کوچک فرزند او را حرامزاده خطاب میکنند. یا در باب نگرش مردمان همین مناطق نسبت به دگرباشان جنسی. اینکه برخی از افراد جامعه هموفوبیا هستند و از برخورد با دگرباشان جنسی دچار نوعی ترس شده و سعی میکنند حتیالامکان به این افراد نزدیک نشوند شکی نیست. اما این ترس و پس زدن این اقلیت در میان جامعه همهاش در سنتهای مردمانی ریشه دوانده که بههیچوجه حاضر نیستند چیزی جز فاکتورهای خشک و متحجر را در میان جامعهی خود بپذیرند؛ از ژاپن تا ایالات متحدهی آمریکا. از سویی دیگر این را هم در پس ذهن خود داریم که سینمای جریان اصلی هالیوود و بخشی از سینمای فرانسه آنقدر در بهاصطلاح خود پذیرش این اقلیت در جامعه دچار افراط شدهاند که نوعی پاپسزدگی را در میان مخاطبان سینما ایجاد کردهاند. حال کار فیلمسازانی که بخواهند بر این اساس اثر خود را روی پرده ببرند و در هیچکدام از این دو دسته جایی نداشته باشند بسیار سخت است. خانم «الن ناوریانی» در اثر خود با نام «وست سند» سعی دارد در محیطی روستایی به این مقولات بپردازد.
روایت این فیلم در یک روستای ساحلی در گرجستان میگذرد. لوکیشن اصلی فیلم کافهای با نام وست سند است که مردی میانسال با نام «آمنون» بههمراه دختری جوان با نام «فلشکا» آن را اداره میکنند. این کافه پاتوق مردمان روستاست. اما خانم ناوریانی با افتتاحیهای که قرار است کل روایت را تحت تأثیر خود قرار دهد وارد این روستا میشود؛ مردی میانسال با نام «الیکو» در منزل خود دست به خودکشی میزند. این خبر نهتنها مردمان روستا را تحت تأثیر قرارنمیدهد، بلکه از این طریق مخاطب درگیر زندگی باریبههر جهت و متحجرانهی آنها میشود؛ مردمانی که برایاشان مهم نیست این مرد تنها را با احترام خاکسپاری کنند، به جنازهی او احترام بگذارند و در نهایت همهاشان به یکدیگر نگاه میکنند و با خود میگویند بگذارید جنازهاش را دولت هر کجا خواست دفن کند. اما آمنون تصمیم میگیرد مراسم الیکو را بر عهده بگیرد. او با نوهی دختری الیکو با نام «موئه» تماس میگیرد و با ورود این دختر جوان کمکم روایت رنگوبویی دیگر به خود میگیرد. برخی رازهای پنهان میان این روستا هویدا میشوند و مناسبات افراد با یکدیگر تحتالشعاع برخی رفتارهای افراطی قرار میگیرد.
روایت خانم ناوریانی ابتدا با ضربآهنگی ملایم فضای خود را گسترده میکند و کمکم با ایجاز در کنشوواکنش میان کاراکترها مخاطب را با درونمایهی خود مواجه میکند. آنچه باعث میشود این روایت رنگوبوی یک اثر انتقادی را به خود بگیرد اجتناب کارگردان از گذاشتن دیالوگهای شعاری روی زبان کاراکترهاست. در این فیلم با طردشدگانی مواجه هستیم که هر کدام بهنحوی در حال پوسیدن میان این رفتارهای متحجرانه هستند. فلشکا دختری است که او را بهسبب اینکه فرزند یک ازدواج رسمی نیست طرد کردهاند و از نگاه دیگران بهخوبی میتوان درک کرد که این فرد در میان مردمان این روستا جایی ندارد. از آنسو رابطهی بیست سالهی آمنون و الیکو نیز پس از مرگاشان روی دیگری از این مردمان بهظاهر آرام ارائه میدهد و شنیعترین رفتارها را از سوی آنها شاهد هستیم. کارگردان در به تصویر کشیدن هر کدام از این رخدادها باز هم قاب وسیع خود را حفظ میکند و اجازه نمیدهد روایت از طریق این اتفاقات وارد مسیری دیگر شود. او داستان خود را بهآرامی در چشم مخاطب میکند تا باعث شود هر مخاطبی با هر پیشینهی فکری در باب اقلیتهای جامعه داستان را تا انتها دنبال کند. خانم ناوریانی گویی افسار عصیان روایت را تا انتهای داستان حتی برای لحظهای رها نمیکند و صرفاً مخاطب را با نگاههای بدون دیالوگ و گاه با دیالوگهای نیشدار آنها مواجه میکند تا بهخوبی در بطن تحجر سنتی قرار گیرد.
پالت رنگ فیلم با توجهبه آن چیزی که درون قاب رخ میدهد تغییر میکند؛ گاه شاهد وزش باد سردی در قاب هستیم و گاه با استفاده از رنگ طبیعی محیط شاهد شکل گرفتن پیوندهای عاطفی و در نهایت از طریق این رفتوبرگشتها مخاطب هم از طریق رنگ، هم نورپردازیهای طبیعی و مصنوعی و هم از طریق شخصیتپردازیها این داستان آرام را همچوم موج خروشان ذهنی در بر میگیرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.