ماجرای فیلم از فرار کردن یک پسربچه -توماس- از خانوادهاش آغاز میشود، زمانی که خانواده به او میگویند تو نیز مانند ما در همین مکان کوچک عمر خواهی گذراند و توماس که این را نمیخواهد و دوست دارد دزد دریایی شود، از خانواده میگریزد. «وندی» تنها شاید دو سال دارد و روی پیشخوان رستورانِ مادر نشسته و به بیرون نگاه میکند. او شخصی را میبیند که دوان دوان روی قطارِ در حال حرکت از توماس میخواهد که سوار قطار شود. توماس هم سوار قطار شده و برای همیشه ناپدید میشود. چندین سال بعد وندی در رستوران در حال کمک به مادرش است و دو برادرش در حال بازی کردن. وندی شبها حس میکند کسی او را صدا میزند اما برادرها باورش نمیکنند. تا اینکه یک شب با شنیدن صدای قطاری از پنجره به بیرون نگاه کرده و این بار پسرک سیاهپوست کوچکی را میبیند که درست مثل چندین سال پیش دوان دوان بر روی قطارِ در حال حرکت است. وندی دو برادرش را از خواب بیدار کرده و هر سه سوار قطار شده و با «پیتر» پسر سیاهپوست همراه و دوست میشوند. قطار آنها را به سرزمینی جادویی میبرد.
«بن زایتلین» کارگردان این اثر که با فیلم «جانوران حیات وحش جنوب» در سال ۲۰۱۲ جوایز بسیاری را کسب کرده است، این بار هم به مانند آن فیلم، دختر زیبا و باهوشی را قهرمان داستاناش میکند و فیلم از نگاه او و با صدای او روایت میشود. آنها به سرزمینی وارد میشوند که تا زمانی که هیچ غم و غصهای نخورند در همان سن کودکی میمانند و میتوانند از زندگی در آن جزیرهی دوست داشتنی و زیبا لذت ببرند. پیتر راز جوانیِ این سرزمین را ماهی غول پیکر دارای نور درخشانی که مادر زمین است میداند و همواره تأکید میکند اگر به مادر زمین اعتقاد داشته باشید هرگز نه پیر میشوید و نه میمیرید. و زمانی که غصه بر شما مستولی شود، روند پیر شدن شما آغاز و با غصهای بیشتر، سریعتر میشود. اما کدام انسان است که غصه نخواهد خورد؟ داستان با گم شدن یکی از برادرهای دوقلوی وندی دچار بحران شده و یکی از برادرها از غصهی برادر گم شدهاش در مسیر پیر شدن قرار میگیرد و همین امر روند داستان را به سمتی دیگر میبرد. تأثیر صدای وندی و روایت داستان از زبان او در فیلم بهخوبی قابل مشاهده است. سخنانی که وندی دربارهی زندگی و ارزش آن میگوید با بازی زیبایاش ترکیب میشود و او را مکمل خوبی برای پیتر میکند. پیتر هم با آن قیافهی مصمم و چشمان نافذ و موهای درهم و جثهی کوچک خود و طریقهی محکم حرف زدنش میتواند بهخوبی نشاندهندهی انسانی باشد که همواره دارای ایمان است؛ ایمان به خود و ایمان به مادرِ زمین.
داستانی رازآلود و جادوئی برای نشان دادن ابعاد واقعی زندگی انسانها. تمثیلی زیبا برای نشان دادن انسانیت و اهمیت مادر در زندگی. این داستان شاید بهمانند «پیتر پن، پسری که هرگز بزرگ نمیشود» مشهور نشود و از روی آن فیلمهای بسیاری ساخته نشود و یا مانند چهار کودکِ سرزمین نارنیا به حیوانات و جنگل نارنیا کمک نکنند و ماجراجویی نداشته باشند. اما میتوانند اهمیت داشته باشند. روایت داستان شاید در بعضی جاها کاستیهایی داشته باشد، اما تصاویر زیبا از مناطق بکر و فیلمبرداری زیباتر از این مناطق بر ارزش دیدن فیلم میافزاید. فیلم جادوی چندانی ندارد؛ یعنی بهغیر از چند سکانس، نیاز به جلوههای ویژه ندارد و بیشتر بار جادوئی داستان را خود روایت داستان بر دوش میکشد. موسیقی فیلم هم در مواقع نیاز به ما در پیشبرد فیلم کمک میکند و در نهایت ما میتوانیم از دیدن این فیلم به مانند دیگر فیلمهای این کارگردان لذت ببریم.