«گِرِگ» بههمراه دخترش «سامانتا» درون یک جنگل چادر زده و شب را همانجا سپری میکنند. نیمههای شب مورد حملهی حیوانی که احتمالاً خرس بوده است قرار میگیرند. گِرگ زخمی میشود و سامانتا بهدنبال کمک گرفتن از کسی، با سه خانم جوان مواجه میشود. گِرگ در خانهای چوبی درمان میشود و سامانتا با آن خانمهای جوان دوست میشود. گِرگ کمکم متوجه حرکات عجیب این سه نفر که با یک مرد دیگر —«متیو» —زندگی میکنند، میشود. آنها درواقع یک فرقهی عجیب تشکیل دادهاند که متیو مسئول این فرقهی کوچک است. یک شب گِرگ این سه زن و میتو را در حال خوردن گوشت انسان میبیند، پس تلاش میکند خود و دخترش را از این محیط خارج کند.
فیلم «بی پایان» محصول ۲۰۱۷ داستان دو برادر است که برای یافتن چیزی ورای آنچه که دارند به یک فرقهی عجیب روی میآورند. اما بعد از مدتی متوجه میشوند که این فرقه بیشازاندازه غیرعادی است. در این میان آنها با افرادی مواجه میشوند که در یک بازهی زمانی گیر کردهاند و مدام در این چرخه مرگشان تکرار میشود. آنها میخواهند از این تلهی زمانی خارج شوند اما نمیتوانند. فیلم «به چرخه خوش آمدید» نیز تا حدودی در این بستر داستانی میگنجد. اینکه گِرگ و سامانتا در یک چرخه وارد شدهاند که نمیتوانند به این راحتیها از آن خارج شوند.
ورود به یک اتاق که با خارج شدن از درِ آن اتاق، دوباره وارد آن اتاق میشوی، یک ایدهی جذاب است. در واقع همین ایدهی جذاب هم است که بیننده را تا پایان فیلم همراه میکند؛ چرا که میخواهد پاسخ سوالات خود را بیابد و بداند در انتها چه خواهد شد. اما در داستان اتفاقات زیادی رخ میدهد و همهی این اتفاقات نیز قابل درک نیستند. بیننده دچار سردرگمی میشود و اگرچه این سردرگمی در ابتدا خوشآیند است، اما با پایان یافتن داستان و ندانستن علت بعضی اتفاقات همین سردرگمی بیننده را ناامید میکند.
درکِ چرخهی واقعی-فیک و فیک-فیک و آنچه که میان این دو چرخه رخ میدهد، میتواند پیچیده باشد. دنیای مابین آن را سامانتا چگونه توانسته است بیابد و البته درک کند؟ این شاید مهمترین سوالیست که بیننده بدون پاسخ مییابد. فیلم نمیتواند این دنیاها را درست تفکیک کند و چگونگی اتفاقات درون آنها را نشان دهد. یا دیالوگهایی که بین شخصیتها دربارهی «پرسی» و یا دربارهی آن «پیام» ردوبدل میشود هم میتواند جزو اتفاقات بیپاسخ داستان باشد. «پِرسی» مخترع این چرخه است. هیچکس او را در چرخهی واقعی-فیک ندیده است و برای دیدناش باید خودِ پرسی باشی تا بتوانی او را ببینی و برای پرسیبودن باید اول پرسی را ببینی. دیالوگهایی اینچنینی که در داستان تکرار میشود و بیننده میتواند سردرگم شود. و ابهام همهی این نوع دیالوگها نیز در پایان فیلم رفع نمیشود. تنها برای بعضی از این سکانسها فیلم پاسخ دارد و بعضی دیگر را رهاشده در داستان نگاه میدارد. و اگر از بیننده در پایان بپرسی چه اتفاقی در داستان رخ داده است، به احتمال زیاد از دادن پاسخی دقیق به این پرسش میماند.
کارگردان و نویسندهی این فیلم «دیوید فولر» است. او که نویسندهی مستندهای بسیاری بوده، اولین اثر سینمایی خود را با یک ریسک بزرگ شروع کرده است. داستانی که میتوانست بسیار جذاب باشد، بهدلیل اتفاقات زیادی که در آن رخ میدهد و پیچیدگیهای داستانیاش خراب میشود و او شانس خوب بودن فیلماش را از دست میدهد. اما من بهشخصه، بهعنوان طرفدار اینگونه داستانها، امیدوارم در همین مسیر باقی بماند.