پوستر فیلم ما هنوز می‌گوییم رحم کن

نامتعادل و قابل‌پیش‌بینی

ما هنوز می‌گوییم رحم کن
We Still Say Grace
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۱
نویسنده سارا

«هارولد» در برابر «بتی»، همسرش، و «سارا» و «مگی»، دو دخترش، ایستاده و از آنها می‌خواهد، طبق گفته‌ی خدا به او اعتماد کرده و لیوان‌های پر از خون را بنوشند. این چهار نفر در مزرعه‌ای به دور از هر تمدنی زندگی می‌کنند و همه باید طبق گفتار کتاب مقدس و پدر خانواده رفتار کنند. همه چیز به‌ظاهر خوب است، اگرچه مگی دختر کوچک‌تر خانواده انگار به پدر و حرف‌های او اعتقاد چندانی ندارد. تا اینکه ورود سه پسر نوجوان به مزرعه‌ی آنها باعث ایجاد اتفاقاتی می‌شود.
فیلم «ما هنوز می‌گوییم رحم کن» داستان خانواده‌ای عجیب است که از همان سکانس ابتدایی بیننده را متوجه این عجیب بودن خود می‌کند، از این رو ما از همان ابتدا منتظر رخداد اتفاقی خاص هستیم. فیلم در روایت ابتدایی خود به خوبی شخصیت‌های خود را تعریف می‌کند و به آنها هویتی خاص را می‌دهد. پدر که کاملاً عجیب است و به گونه‌ای مستبدست و می‌خواهد همه از او اطاعت کنند. مادر که ترس سراپای وجودش را گرفته و جز اطاعت از همسر کاری دیگر را در توان‌اش نمی‌بیند. سارا دختر بزرگ‌تر نیز کاملاً مطیع پدر است، اما اینکه او چرا مطیع پدر است نکته‌ی ابهام‌آمیز داستان است و انگار او به نوعی خود را مجبور به این اطاعت کرده‌ است. تنها مگی دختر کوچک‌تر است که می‌توان شوروهیجان خاصی را در رفتارهای‌اش دید و البته که ترس کمتری از پدر را در او مشاهده کرد. بعد از چند سکانس کوتاه از رفتارهای اعضای این خانواده که ما را بیشتر با شخصیت‌های آنها آشنا می‌کند، سه پسر نوجوان وارد داستان می‌شوند. ورود این افراد و زنگ خطری که پدر را پیش از آمدن آنها آگاه می‌کند، خود نشانه‌ی دیگری از عجیب بودن این خانواده است. اینجاست که ورود این سه پسر و رفتارهای عجیبی که پدر دارد به راحتی بیننده را قانع می‌کند که در ادامه قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما باز هم نوع رخداد اتفاقات درنظر ما سوال خواهد بود، درنتیجه بیننده همچنان منتظر ادامه‌ی داستان خواهد بود. نیمه‌ی اول فیلم با ماندن این سه پسر در این مزرعه تمام می‌شود. نیمه‌ای که از لحاظ داستانی همه‌چیز در آن خوب است.
اما فیلم از نیمه‌ی دوم تغییر می‌کند. البته که داستان بنا به مسیر ساده و کاملا قابل‌پیش‌بینی خود ابهامی هم ندارد، اما مشکل اصلی فیلم تعادل در دو نیمه است. کارگردان در نیمه اول آرام و با دقت به جزئیات اتفاقات داستان‌اش پرداخته است. حتی ابتدای نیمه‌ی دوم نیز این آرامش را می‌توان در روند فیلم و سکانس‌های کمی ترسناک آن هم دید، اما به ناگاه در نیمه دوم و به‌خصوص نیم ساعت پایانی فیلم جهشی پرسرعت به خود می‌گیرد و داستان برای حل کردن اتفاقات‌اش همه‌چیز را در هم گره می‌زند و به‌سرعت نیز این گره‌ها را باز می‌کند. درواقع با آن مسیر آرام و پرداخت دقیق به همه‌چیز این فیلم نیاز به گره‌های ناگهانی‌ای که به سرعت هم باز شوند در خود نداشت و با این کار تنها داستان خود را از تعادل اولیه دور کرده است، اگرنه همان مسیر اصلی نیز برای ایجاد اتفاقات ترسناک کافی بود.
پلات کلی این فیلم تکراری‌ست و می‌توان بیمار بودن پدر این خانواده و اعضای آن را در همان ابتدا درک کرد، اما مسیر نشان دادن این بیماری در فیلم بسیار مهم است و فیلم نتوانسته این مسیر را به خوبی نشان دهد. نیمه‌ی دوم با این سرعت رخداد اتفاقات به ما اجازه فکر کردن به آنها را نداده، از این رو درک آن‌ها نیز سخت می‌شود. با رخداد هر اتفاق هم دیگر احساسی در درون ما ایجاد نمی‌شود زیرا ما از همان ابتدا پیش‌بینی کرده بودیم که قرار است همه‌چیز در نهایت این گونه شود. حتی می‌توان گفت چند سکانس شوکه‌کننده در نیمه دوم می‌توانست این نیمه‌ را کمی نجات دهد، اما در اینجا بازی بد بازیگران است که این سکانس‌ها را هم کم‌رمق کرده و درنهایت همه‌چیز را در همان مسیر سطحی خود قرار داده است.