«شان کینگ اُ-گریدی»، کارگردان فیلم، در مصاحبهای چنین عنوان کرده که فیلم بهنوعی اسیری انسان مدرن در برابر همهگیری کرونا را بهیاد میآورد. او که فیلم خود را از روی رمانی بهنویسندگی «مکس بوث» اقتباس کرده چنین ادامه میدهد:«مکس بدون اینکه بخواهد مستقیم اشارهای به کابوسی (کووید-۱۹) که در آن گرفتار شدهایم بکند، فضایی جهنمی را خلق میکند که تجربهی جمعی اکنون دنیا را در خود دارد.» البته روند پردازش این ایده و شکل گرفتن فیلمنامه به قبل از همهگیری بازمیگردد.
خانوادهای چهارنفره پس از اعلام هشدار دربارهی یک طوفان به درون حمام میروند تا از آسیبهای احتمالی در امان بمانند. پردهی اول فیلم بهمرور هر کدام از کاراکترها را معرفی میکند؛ «رابرت» پدر خانواده است که هیچ نشانی از یک مرد یا پدر مقتدر در خانواده ندارد. موتیف تصویری و وجههی شخصیتی او شیشهی مشروبی است که گهگاه از آن مینوشد. «دایان» مادر خانواده است که دائم سعی دارد ترسی که پسر کوچک آنها «بابی» را فراگرفته کم کند. اما «ملیسا» دختر نوجوان خانواده است که فیلم حول او میچرخد.
فیلم از همان ابتدا اقتدار خود را در زاویهدید مستقل خود درون ژانر پر از کلیشهی دلهره نشان میدهد. در مرورهای قبلی بارها اشاره کردهام که آثار جریان اصلی ژانر دلهره تقریباً پلاتی یکسان با نقاط تعلیق قابل پیشبینی دارند. اما چیزی که در این اثر وجود دارد این است که چهار نفر عضو یک خانواده قرار است در یک فضای سی متری چه کنند؟ طوفان فروکش میکند و آنها قصد خروج دارند که متوجه میشوند سقوط یک درخت جلوی باز شدن در را گرفته. کابوس از همین نقطه آغاز میشود. آن بیرون گاه صدای سگی میآید که فقط در صدا مانند سگ است و گاه صدای مردی که برای کمک به آنها نزدیک میشود اما با بلند شدن صدای شلیک و غرشهای عجیب خاموش میشود. در این فیلم مخاطب کمکم عادت میکند که هر چه درون این دیوارها میگذرد رنگ واقعیت دارد و بیرون از دیوارها چیزی که اعضای خانواده از آن تصور رهایی و آزادی را دارند شاید وجود نداشته باشد. غیرقابل پیشبینی بودن آنچه که ممکن است در چند دقیقهی بعد رخ دهد فیلم را جذابتر میکند. این اثر در هیچ نقطهای افت نمیکند هر چند فقط یک لوکیشن محدود داشته باشد. کار خوبی که کارگردان انجام داده بردن ذهن مخاطب به برخی زیرژانرهای دلهره است؛ از یک سو ملیسا را در مرور خاطراتاش با «امی» شاهد هستیم که بهسبک برخی آثار اکشن با انجام مراسمهایی قصد دارد شخصی را طلسم کند. از آن سو کارگردان ما را بهسوی یک اثر دلهره میبرد که در آن فوارهی خون صحنه را در برمیگیرد. اما سیر اصلی روایت درست در فضای محدود همین حمام است؛ خانوادهای که پیش از این طوفان پیشلرزههای از هم پاشیدن را حس کردهاند. اگر بخواهیم اتفاقات ظاهری فیلم را کنار بزنیم و فقط خود اعضا و رابطههایشان را بنگریم به چیزی جز پایان راه آنها بهعنوان یک خانواده نمیرسیم.
تصویری که کارگردان با کمک نویسندهی رمان در اثر خود مقابل چشمان ما قرار میدهد چیزی جز پایههای لرزان خانواده رابرت و دایان نیست. رابرت در بخشی از فیلم و در حالیکه دچار خماری حاصل از ننوشیدن الکل شده است بارها این جمله را تکرار میکند:«بیرون از این دیوارها چیزی نیست.» اما نگاه دایان چیز دیگری میگوید:«باید کاری کرد.» آن کار چیست؟ بیرون رفتن از حصار این دیوارها؟ یا بیرون رفتن از زندانی که خودشان دیوارهایاش را ساختهاند؟