«کایرو گوئِرا» – کارگردان کلمبیایی- را بهعنوان یکی از کارگردانهای کمکار و دغدغهمند این دو دهه میشناسیم. پیشتر فیلمهایی مانند «در آغوش شیطان»، «سایههای سرگردان»، «خانهبهدوشها» و «سفرهای باد» را مشاهده کردهایم، یا اگر تا کنون هیچکدام از این آثار را مرور نکردهاید، قبل از تماشای این فیلم حتماً آنها را تماشا کنید تا با نگاه گوئرا آشنا شوید. برای او سرگردانی انسان مدرن در تقابل با بومیان هر منطقه از این کرهی خاکی چیزی جز توهمِ دشمن نمیسازد. شخصیتهای فیلمهای گوئرا تماماً در این دنیا و مرز بین فضیلتها و رذالتهای آن معلق هستند. گوئرا وارد زندگی انسان شهری نمیشود، بلکه ریشههای انسان قرن بیستویکمی را نشانه گرفته است. او گویا همچون تاریخشناسی ناامید در حال کندوکاو در میان ویرانههای تاریخ است و همچون یک انسانشناس یا جامعهشناس دلسوز بهدنبال ریشههای این بیریشهگی مدرن میگردد.
گوئرا در فیلم جدید خود با نام «در انتظار بربرها» از همان آغاز و با تیتر خود اولین سیلی را به انسان متمدن و متوهم میزند. کل داستان فیلم حول این تیتر میگردد. یک امپراطوری در هر فصل، سربازانی را به یک شهر مرزی میفرستد تا از حمله و پیشروی بربرها جلوگیری کنند. امپراطوری در این فیلم بینام است و مخاطب مختار است تا هر نامی را در هر تاریخ از دورهی استعماری قرن نوزدهم و هر مکانی را برای آن متصور شود. در این شهر بینام در دورترین نقطهی مرزی کشور مستعمرهی این امپراطوری، یکی قاضی صلح مشغول به خدمت است. گوئرا فیلم را به چهار پاره تقسیم کرده است که اولین بخش آن بهنام «تابستان-سرهنگ» است. بخش دوم: زمستان-دختر، بخش سوم: بهار-بازگشت، و بخش چهارم: پاییز-دشمن نام دارند.
باید گفت که این فیلم در تمام اجزای خود انسانیست. این قاضی در این شهر دور، از ابتدا تا انتهای فیلم دچار رستگاری انسانی میشود. بربرها در این فیلم بیشتر یک طعنه هستند به تمام استعمارگرهای متوهم. در چند بخش فیلم قاضی از سربازها در مورد شکنجهی مردمان اسیر میگوید و بهعمد با پرسیدن مکرر چند سوال، آنها را دچار نوعی از خود شرمندگی میکند تا بلکه کمی به آنچه مقابلشان میگذرد فکر کنند.
«در انتظار بربرها» نامیست که گوئرا مسلماً با نیمنگاهی به شاهکار ساموئل بکت با نام «در انتظار گودو» برای فیلم خود انتخاب کرده است؛ دروازههای شهر همیشه باز است و هر فصل گروهی جدید از نظامیان به این منطقه میآیند تا مردم را از شر بربرها رها کنند. اما تا آخرین فصل هیچ بربری از دروازهی شهر به زور وارد نمیشود، مگر دستبسته و خونین. فیلم با نگاهی کنایهآمیز تمام تعاریف از بربریت را متوجه استعمارگران میکند. گویی گوئرا در تمام فیلمهایاش از انسان در معنای «توده»ی آن نیز خسته شده است. مردمان شهر همیشه تحت استعمار هستند؛ در قرن نوزدهم تحت استعمار فیزیکی و در قرن بیستویک تحت استعمار تکنولوژی. گویا گوئرا در حال شناساندن واقعیت محض انسان بودن به توده است. قاضی در فیلم او انسانیست که فقط انسانی زندگی میکند و هیچ غلو و بزرگنماییای در زندگی خود ندارد. اما گویا «توده» همیشه و در طول تاریخ انسان را برنمیتابد و دوست دارد سر پینهبستهاش همیشه به سنگی محکم بخورد. و این دور باطل همچنان ادامه دارد؛ مردمانی که هنوز هم در قاب صفحات گوشیهای خود حتی اگر پادشاه بدون لباس مقابلاشان قرار گیرد باز هم میگویند چه لباس زیبایی! و بعد از هزاران سال همچنان پسرک یا دخترکی ۵ ساله باید حقیقت عریان را با زبانی ساده بیان کند؛ درد، حقیقت است.