پوستر فیلم نوایِ سکوت

دنیای رنگی و خشن

نوایِ سکوت
Voice of Silence
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

سینمای کره‌ی جنوبی را طی دو دهه‌ی اخیر می‌توانیم یکی از اضلاع برتر سینمای دنیا بنامیم. حال این سینما آنقدر قوام یافته که در بخش مستقل خود نیز همگام با سینمای تجاری به تولید اثر می‌پردازد. نکته‌ای که باعث می‌شود سینمای کره کمی بیشتر از سینماهای دیگر مورد اقبال قرار بگیرد، نگاه بی‌پرده‌ی دوربین به حوادث فیلم است. این نگاه فارغ از زاویه‌دید سانتی‌مانتال هالیوودی است و همین باعث می‌شود که حتی ملودرام‌های سینمایی کره هم جایگاه ویژه‌ای داشته باشند. باید گفت که تعریف ما در حوزه‌ی سینما می‌گنجد و سریال‌های ملودرام آبکی جایی در آن ندارند.
افتتاحیه‌ی اثر دو کاراکتر را معرفی می‌کند که هر کدام نقصی دارند؛‌ یکی نمی‌تواند سخن بگوید و دیگری پای‌اش می‌لنگد. «اوی جئونگ-هونگ» در این اثر مانند دیگر کارگردان‌های کره‌ای، مخاطب را به‌صورت قطره‌چکان در بطن اثر قرار می‌دهد. پس از همان ابتدا مخاطب احساس می‌کند که با یک درام در حومه‌ی شهری طرف است. اما به‌مرور متوجه می‌شود که این دو در اصل جزء پایینی گروه‌های گنگستری برای پاکسازی هستند. آنها وظیفه دارند جنازه‌هایی که پس از شکنجه روی دست گروه‌ها می‌مانند را به‌هرطریقی در حومه‌ی شهر از نظرها پنهان کنند. از همان ابتدا می‌توان رگه‌هایی از همان کمدی-ابزورد را در لایه‌های فیلم مشاهده کرد. اما فیلم زمانی وارد مسیر اصلی خود می‌شود که به این دو نفر مأموریتی جدای از کار همیشگی‌شان داده می‌شود؛ باید دختری که ربوده شده را برای مدتی نگه دارند تا گروه بتواند پول را از پدر ثروتمندش دریافت کند. شاید در مورد سندروم استکهلم شنیده باشیم؛ گروگان با گروگان‌گیر احساس نزدیکی می‌کند و خود را بدون مقاومت با او همراه می‌کند. فیلم سعی کرده روی این لبه حرکت کند و از سویی دیگر قصد دارد از ماجرای اصلی خود دور نشود. اما باید گفت که در هیچ‌کدام از این شق‌های روایی نتوانسته موفق شود. فیلم دچار حفره‌های روایی بسیاری است و با کله‌شقی در همین مسیر ادامه می‌دهد. یکی از این حفره‌های عمیق همان اصطلاح «پلیس احمق» است که در بسیاری از آثار گنگستری کره‌ای مشهود است. در این فیلم، کارگردان پا را فراتر گذاشته و حتی پلیس را از روایت خود حذف کرده است. داستان وقتی یکی از بندهای خود را از دست می‌دهد، روی هوا معلق می‌ماند و مخاطب دائم در طول اثر از خود می‌پرسد که داستان در یک شهر انتزاعی در حال رخ دادن است؟
فیلم «نوای سکوت»، علی‌رغم پارادوکس زیبایی که در عنوان خود دارد، نتوانسته همین تناقض را به روایت خود تزریق کند و در نتیجه عقیم می‌ماند. آنچه پس از تماشای اثر روی دست مخاطب می‌ماند، پاره‌های پادرهوایی است که هیچ‌کدام قرار نیست مانند یک جزء به کل اثر متصل شوند. همین مسئله باعث می‌شود لذت کنتراست رنگی این اثر در زیر لایه‌های قوام‌نیافته‌ی فیلم مدفون شود. باید این را پذیرفت که وقتی یک اثر دچار منطق روایی نباشد، نمی‌توان به آن اعتماد کرد و در انتها انگشت اتهام به‌سمت کارگردان گرفته می‌شود که چرا ابتدایی‌ترین جزء یک اثر را رعایت نکرده است. گاهی آثار تجربی را باید به‌دید آزمون‌و‌خطا مشاهده کرد، اما نمی‌توان اشکالات اساسی در فرم روایت را بخشی از این آزمون‌و‌خطا دانست.