اثری متوسط از کارگردان صاحب سبک ژانر دلهره
کمتر کارگردانی را دیدهایم که پس از ساخت فیلم اول خود، سال بعد شاهد اقتباسی هالیوودی از آن باشد. «گوستاوو هرناندز» یکی از همین کارگردانهاست. او در سال ۲۰۱۰ با فیلم «خانهی ساکت» نشان داد که در سینمای دلهره حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. درست یک سال پس از این فیلم بود که هرناندز شاهد اقتباسی هالیوودی از روی اثر خود بود. این شد که نام هرناندز در ژانر دلهره روی زبانها افتاد و همه منتظر اثر بعدی او بودند. او در سال ۲۰۱۴ با فیلم «خدای محلی» تلفیق موسیقی و دلهره را تبدیل به یک اثر سینمایی مستقل کرد و باید گفت باز هم در این مسیر موفق بود. هرناندز در سال ۲۰۱۸ باز هم ژانر دلهره را رها نکرد و با فیلم «نباید بخوابی» مخاطب را به تماشای اثری دعوت کرد که در آن دلهرهی انتزاعی ذهن انسان بدل به واقعیتی دردناک میشود. هرناندز حتی برای لحظهای از ژانر دلهره دست نکشیده است و طی این ۱۲ سال در همین ژانر قصه گفته است. حال و پس از ماجرای کووید-۱۹، او وارد مهلکهی زامبیها شده و قصد دارد روایتی مخصوصبهخود را تصویر کند.
فیلم افتتاحیهای آرام دارد و از درون آپارتمان یک زوج پیر با زاویهی پرنده به درون خیابانهای شهر میرود تا به آپارتمان «ایریس» برسد. روایت هرناندز از همین جا آغاز میشود. او در همین پنج دقیقهی ابتدایی نشان میدهد که بهلحاظ تکنیکی با دلهرهای کلیشهای روبهرو نیستیم. هرناندز از برشهای مرسوم در ژانر دلهره بهشدت دوری میکند. در عوض دوربین کاملاً نرم و گاه روی استیدیکم کاراکترها را دنبال میکند.
اما مشکل فیلم هرناندز کجاست؟ این فیلم با تمام تلاشی که کارگردان میکند، باز هم روایتی کلیشه در آثار زامبی است. روایت هرناندز منطق روایی ندارد. حفرههای داستان کاملاً احمقانه و گاه با چند خط دیالوگ پر میشوند و این برای یک اثر سینمای که با تصویر سر و کار دارد بههیچعنوان خوشایند نیست. هرناندز برعکس آثار قبلی خود، در این اثر گویی با نوعی سردرگمی مواجه است. راشهایی که گرفته و در اتاق تدوین دچار تقدم و تأخر کرده باعث این سردرگمی در فیلم شدهاند. حتی مخاطب عام ژانر دلهره هم گاهی در میان فیلم با خود فکر میکند شاید این صحنه بهتر بود مقدم بر صحنهای دیگر میشد.
هرناندز در این فیلم هیچ نشانی از کارگردان جوان و جاهطلبی که میخواست ژانر دلهره را با روایتهای خاص خودش دچار تحول کند ندارد. فیلم او همانند ویروسی که حتی روایت هم حوصلهی تعریف آثار و خواص آن را ندارد، دائم دچار خاموشیها و انفعالهای لحظهای است. از هرناندز بعید بود که در ابتدای پردهی سوم به مضحکترین شیوهی ممکن تصمیم بگیرد ایریس و دخترش را از این مهلکه نجات دهد، آن هم در صورتی که باتوجه به پیش رفتن روایت حتی یک درصد هم شانس زنده ماندن برای آنها وجود نداشت. در هر حال اگر آن صحنهی تلفیق موسیقی دووممتال (Doom Metal ) و تعلیق در چهرهی ناامید ایریس وجود نداشت، این فیلم تبدیل به یک اثر زیر متوسط در ژانر دلهره میشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.