جورج گالو بهاندازهی تمام زندگی حرفهای خود در عرصهی فیلمسازی ژانر عوض کرده است. گالو آنقدر دچار این تغییرات شده است که بهسادگی نمیتوان او را کارگردانی حاذق در ژانری بهخصوص دانست. تنها تعریفی که میتوان از او داشت این است که گالو کارگردانی بسیار متوسط و بدون هیچ بلندپروازی هنری است (برعکس فیلمنامهنویسیاش).
این فیلم روایتگر دو کاراکتر با نامهای «ویکتوریا» و «دیمون» است. دیمون نیروی عالیرتبهی پلیس است که طی یک ترور خانهنشین میشود. ویکتوریا پرستار اوست و در امور روزانه به دیمون کمک میکند. گالو سعی کرده با انتخاب بازیگرانی همچون «رابی رز» و «مورگان فریمن» طعم اکشن خود را تندتر کند. اما نه آن آرامش و رمزآلودگی فریمن به کار او میآید و نه سبقهی رابی رز در فیلمهای اکشن.
این فیلم را نه میتوان اکشن قلمداد کرد و نه یک اثر هیجانانگیز با تمپوی بالا است. روایت اثر و تعریف شخصیتها اولین و مهمترین مشکل آن است. حتی آن تیتراژ ۵ دقیقهای ابتدای فیلم نیز که قرار است نقش افتتاحیهی پرطمطراق آن را بازی کند بهکار کارگردان نیامده و هر آنچه در طول فیلم شاهد آن هستیم جز خطهای روایی منقطع و بریده چیزی نیست. در این فیلم باید با چند خط روایی مواجه شویم؛ گذشتهی ویکتوریا، فساد سیستم پلیس، پلیسهای فاسدی که قرار است به دیمون وصل شوند و باندهای کوچک و بزرگی که نقش تعیینکنندهای در شخصیت کنونی ویکتوریا و دیمون دارند. اما در فیلم هیچکدام از این خطهای روایی حتی برای ثانیهای یکدیگر را قطع نمیکنند تا از این تلفیق بتوانیم خط اصلی روایت را درک کنیم. گویی ویکتوریا باید سوار بر موتور یا لامبورگینی به این سو آن سو برود و فقط با چند خط دیالوگ او و سران این گروهها متوجه گذشتهی سیاهاش شویم. اما منطق روایت سینمایی چیز دیگری به ما میگوید.
جورج گالو در فیلم خود نتوانسته لذت تماشای یک اثر اکشن را به مخاطب این ژانر هدیه کند. حتی زوایای دوربین و برشهایی که در صحنههای تعقیب و گریز رخ میدهند نیز دچار نوعی سنگینی و کندی هستند و با ضربآهنگ بالای فیلم همخوانی ندارند. گالو سعی کرده از پرترهی فرزند ویکتوریا بهعنوان نمای لایی بین دو سکانس استفاده کند و با دیزالو کمی اثر خود را دچار بازی زمان و مکان کند. اما باید گفت که تمام این استفادهها بیهوده هستند. چرا؟ به این دلیل که شما با یک اثر جنایی شاعرانه مواجه نیستید. این فیلم هیچ عمق معنایی در خود ندارد و قرار است صرفاً یک اثر سرگرمکننده باشد. پس زمانی که کارگردان چنین قرارداد ذهنیای را با خود میبندد، استفاده از چنین فرمی بیشتر باعث مضحک شدن اثر او میشود. باید بپذیریم که جورج گالو صرفاً یک پیرو در این سینماست که هر از گاهی آثار متوسط رو به پایینی را در ژانرهای مختلف تولید میکند. تأسف آنجایی عمیقتر میشود که بدانیم گالو نقاش امپرسیونیست است و در هیچکدام از آثارش تأثیر این نگاه امپرسیونیستی را شاهد نیستیم. گالو نویسندهی کمدی-اکشن موفق «فرار نیمهشب» بوده است اما در دورهی کارگردانی خود نتوانسته آن موفقیت را تکرار کند. آنچه که در آثار او شاهد هستیم خلأ ژانر و پرداخت شخصیتهاست. او با همان فیلمنامهی موفق خود ثابت کرده که کمدینویس خوبی است. حتی این مسیر را در «پسران بد» نیز ادامه داده است. اما در نهایت خود را با آثاری همچون «در هم کوبیدن» در هم کوبیده است.