گاهی باید از دست داد
عنوان فیلم، Tuner، در ظاهر به شغل نیکی بهعنوان کوککنندهی پیانو اشاره دارد؛ اما فیلم با ارجاعهای مکرر به علاقهی هری به ماهی تُن، این عنوان را از یک نامگذاری صرفاً شغلی بیرون میکشد و به بازی آوایی کوچکی میان tuner و tuna تبدیل میکند.
اولین فیلم داستانی یک مستندساز همیشه جذاب است؛ زمانی که نگاه رئالیستی خشک یک کارگردان تبدیل به روایتی درون ساختار قصه میشود. «دنیل رور» کانادایی در اولین تجربهی داستانی خود به درون دنیای هیجانانگیز و جنایی رفته است. فیلم جدید او در ژانری مشخص و منحصر به دنیای قصهی این کارگردان است و نه برآمده از زیستههای افراد حقیقی در دنیای مستند.
نحوهی ورود کارگردان به دنیای «نیکی» یکی از قلابهای جذابیت روایت است؛ مرد جوانی که بههمراه استاد پیرش در منازل بزرگ مشغول کوککردن پیانوست و از این طریق امرار معاش میکند. پرسشهای ابتداییای که کارگردان در ذهن مخاطب ایجاد میکند آنقدر سلیس و جذاب هستند که در ادامه دنیل رور عجلهای برای پاسخ به آنها ندارد. او در عوض همین پرسشها را روی زبان کاراکترهای دیگر میآورد و در نقطهای درست به آنها پاسخ میدهد. بهطور مثال هدستی که همیشه روی گوش نیکی است. زمانی که وارد روایت میشویم بهیکباره درون دنیایی قرار میگیریم که کاراکترها در آن سالهاست یکدیگر را میشناسند و هیچچیزی در ظاهرشان تازگی خاصی برای دیگری ندارد. اما این مخاطب است که گویی در طول دیالوگها و زندگی راحت کاراکترها دائم از خود دربارهی آن هدست، حساسیت گوشهای نیکی و در نهایت تناقضهای زیبای کارگردان بین سمعک هری و گوشگیر نیکی میپرسد.
در نتیجهی تعلیق درست پردهی اول است که روایت در پردهی دوم خود برای مخاطب تبدیل به بازی با نشانههای پردهی اول و جستوجو برای یافتن پاسخ میشود. نیکی در این پرده عاشق میشود، از توانایی خود برای کسب راحت پول بهره میبرد و در نهایت سعی میکند از انزوایی که طی سالها دچارش شده رها شود. پردهی دوم عملاً بازی نیکی با زندگی خودش است و خردهروایتهای پیشآمده و درگیریهای او با دنیای تبهکاران در راستای همین خودشناسیست.
اما کارگردان در پردهی سوم مسیر زندگی نیکی را گویی معکوس میکند. بهنوعی مخاطب در این پرده با دنیایی مواجه میشود که نیکی در آن توانایی ذاتیاش را واقعاً از دست میدهد تا همچون بتهوون به درکی احساسی از موسیقی برسد؛ جایی که نتها در گوش نخواهند پیچید و در عوض از طریق تکتک سلولهای بدن خود را به سرانگشتان نیکی میرسانند تا نوای موسیقی برخیزد.
شاید مشکل روایت دنیل رور را باید در جایی یافت که پتهی روایتش را با آن ساعت قدیمی روی آب میریزد. مخاطب علاقهمند به دنیای آثار جنایی و رازآلود از همان لحظهای که «روثی» از حسرت گمکردن ساعت مادربزرگش میگوید، گویی خطی را در روایت مییابد که از طریق آن قرار است ساعتی معادل آن توسط نیکی یافت شود و در ادامه همان ساعت پاشنهآشیل دنیای نو کاراکتر اصلی را عیان کند.
در هر حال روایت آقای رور در اولین گام این کارگردان مستندساز درون دنیای داستانی باعث دلگرمی است. رور حتی در اثر خود لایهی نازک و قابل اعتنایی از کمدی را وارد میکند تا مخاطب برای لحظاتی در یک صحنه تلفیق هیجان و کمدی موقعیت را متناسب با یکدیگر مشاهده کند. از بازی خوب «لئو وودال» نیز نباید گذشت که خواستهی کارگردان در شخصیتپردازی مبنی بر القای حساسیت بالای شنوایی نیکی و آزار برآمده از آن را بهخوبی ارائه میدهد. کاراکتر اصلی فیلم در دنیایی زیست میکند که مخاطب آن را پذیرفته و در ادامه با همهی منطقها و تغییرهای ناگهانیاش کنار خواهد آمد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.