زیستن را از میان دالان تاریک مرگ دریاب
تقابل با مرگ در سینما تاریخی بهاندازهی کل این هنر دارد. مرگ و زیستن همواره در نظر بسیاری از فیلمسازان درونمایهی اصلی روایتها بوده و هر فیلمسازی با توجه به تجربهی زیسته و زیستههای نقلشده از سوی دیگران و حتی گزارههای فلسفی فلاسفه به ساخت یک اثر دست زده است. خانم «دینا اونیوناس-پوسیچ»، فیلمساز کروات، در اولین تجربهی بلند داستانی خود سعی دارد تصویری فانتزیگونه از لحظهی احتضار دختری جوان را به مخاطب ارائه دهد. او بهجای ورود ابتدایی به زندگی لیلی تیوزدی اینمارکوویچ و مادرش سعی دارد از طریق چشمان مرگ میان نیستی مخاطب را وارد ذهن پر از همهمهی مرگ که در اثر او کالبد یک طوطی را به خود اختصاص داده کند و هستی را بنگرد. این افتتاحیه گویی هم نیستی و هم هستی را تصویر میکند و تلاش کارگردان در نمایش نیستی که گویی قرار نیست جز با مرگ آن را تجربه کرد ستودنی است.
اما پس از این افتتاحیه که گویی مخاطب را ابتدا از کل هستی به درون چشمان مرگ میبرد و از طریق چشمان مرگ به درون دنیای قابل درک خودمان میآورد وارد زندگی لیلی تیوزدی میشویم. او بیمار است و گویی دیگر توانی برای زیستن ندارد. از آنسو مادرش در خلأیی بهاندازهی عشق بیپایان به فرزند زیست میکند و هر آنچه را دارد به باد حراج میگذارد تا فرزند چند روزی بیشتر همراه او نفس بکشد. آنچه در شخصیت مادر بیش از پیش ذهن را درگیر میکند فرار او از تقابل با ضعف فرزند است. همین دوگانگی در نگاه مادر و تیوزدی باعث ایجاد فاصلهای بین این دو میشود. اما تنگی نفس و حضور مرگ بر بالین تیوزدی ماجرا را بهسویی دیگر میکشاند. در این تقابل ابتدایی ناخودآگاه بهیاد اثر آقای «وودی الن» با نام «مرگ در میزند میافتیم». اما کارگردان کروات بهجای ورود به دنیایی کاملاً ابزورد و کمیک سعی دارد لحظهی احتضار را تبدیل به سفری فانتزی بین مرگ و تیوزدی و مادر کند.
در این روایت مرگ همچون کالبدی خسته آماده میشود تا تیوزدی را بهسوی نیستی ببرد، اما تیوزدی از او میخواهد که آخرین دیدار و گفتوگو را با مادر داشته باشد. همراهی این دو و گسترش روایت باعث میشود مخاطب بیشتر و بیشتر به این فانتزی سیاه بچسبد. ورود مادر به میان این گفتوگو باعث میشود روایت کارگردان قوام یابد. پذیرش مرگ فرزند از سوی مادر و دلهرهی فرزند از اینکه ممکن است مادر بدون او دوام نیاورد همان گرهای است که کارگردان سعی دارد از طریق روایت خود آن را باز کند. مادر بهخیال خود مرگ را میمیراند تا فرزند را نجات دهد، اما در عوض خودش تبدیل به فرشتهی مرگ میشود و ذهن پر از همهمهی مرگ او را به مرز جنون میرساند. او برای لحظاتی در مرگ زیست میکند و دیگران را از عزیزاناشان جدا میکند. آنچه در این روایت بسیار طلایی است همین همهمههاست. مرگ در این روایت تبدیل به کاراکتری میشود که باید در هر گردش ماه به دور زمین و در هر ثانیه بر بالین بسیاری حاضر شود و آنها را بهسوی تاریکی نیستی رهنمون کند.
آنچه باعث میشود روایت خانم پوسیچ شیرینتر شود دوری او از هر انگارهی مذهبی و سنتی است. او درست همانند فردی لا ادری ادامهی مرگ را نیستی میپندارد. او ادامهی مرگ را در زیستن اطرافیان فرد از دست رفته تصویر میکند و از همین طریق مادر و مخاطب را بهسوی مرگاندیشی و مرگآگاهی هدایت میکند. همهی تلاش او در این روایت سوق دادن مادر بهسوی ادامهی زیستن است و نه دست از زیستن برداشتن. این روایت با جلوههای ویژهی متناسب با روایت و نه غلوشده و تجاری مخاطب را بی هیچ واسطهای در برابر یکی از رخدادهایی قرار میدهد که فقط در سینما میتوان آن را در مقابل خود دید. در این اثر انتزاع کالبد مییابد تا مخاطب و کاراکترها را بیش از پیش به زیستن امیدوار کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.