اولین سکانس فیلم بارِمعنایی زیبایی دارد. فیلم با نگاهِ دوربین بر تابلوی «EXIT» ـــــ به معنیِ خروج اضطراری ـــــ آغاز میشود و بعد از ثانیههایی طولانی از روی آن برداشته شده و ما با شنیدنِ صدایی حس میکنیم کسی پشت دوربین است. حال دوربین با نگاه به کاغذی ما را متوجه این میکند که نگاهِ دوربین، نگاه کسیست که حالا منتظر است کاری را انجام دهد. آنطور که از شواهد پیداست اینجا پشتصحنهی یک سن است.
مردِ جوان و خوشپوشی را روی استیج میبینیم که با کمی مکث شروع میکند به سخن گفتن: «۱۲سال پیش من کرهی شمالی را ترک کردم و امیدوار بودم روزی داستان خودم را برای دیگران بگویم.»
فیلم دربارهی خانوادهایست که بعد از ناپدیدشدن ناگهانی پدرشان توسط رژیم کرهی شمالی، به زندانهای مخوفِ سیاسی آنها تبعید میشوند و حال باید برای زنده ماندن در آن شرایط سخت تلاش کنند.
زندانهایی فاقدِ وجود انسانیت در زندانبانها، فاقد بهداشت، فاقد غذای درست و حتی فاقد محل زندگی درست. آنها باید ساعتهای طولانی بهشدت و سخت کار کنند؛ آن هم بدون آب و غذای مناسب. زندانیها مریض میشوند و در درد و رنج میمیرند. پاداش از آنِ آنهاییست که کسی را بفروشد و غذایی بیشتر بگیرد. حقیر کردنِ انسانیترینِ رفتارهای انسانی، کشتنِ لطافت و پاکیِ سرشت آدمیان، عادت دادنِ انسان به خفت و خواری، بزرگترین توصیف از اینگونه زندانهاست.
داستانی تلخ و دردناک از زندانهایی که ما را به یادِ داستانهای جنگهای جهانی میاندازد، غافل از اینکه دور از چشم ما، هنوز هم مردمانی زیرِ پایِ مردمانی پست له میشوند و هیچکس هیچکاری انجام نمیدهد.
انیمیشنی با تصاویری تلخ و تاریک و کمدیالوگ که هر دوی اینها بهدلیل نوع داستانِ روایت شده است. چهرهها به خوبی از درد و خشم و رنج حرف میزنند و موسیقیای اگر باشد، موسیقیِ سنتیِ کرهای خوبیست.
و پایانش که فرارِ یک مرد و یک زن است. مردی که حالا روی استیج ایستاده و از خاطرات خود میگوید؛ خاطراتی تلخ اما سرشار از امید. در نهایت هم همین امید آنها را نجات میدهد.