روایتهای نامعلوم که خواهان نتیجهگیریهایی بزرگاند
فیلم داستان یک زن میانسال است که سالهاست در یک مکان بهتنهایی زندگی میکند و مسئول انجام اموریست. او توسط یک صدا که معلوم نیست از کجا میآید دستوراتی را دریافت میکند و باید دقیقاً طبق همان دستورات عمل کند. او هرگز از این محیط بیرون نرفته و هیچ اطلاعی از زندگی جز اینجا ندارد. بهنظر میرسد او که خود صداییست که عدهای را کنترل میکند، توسط صدایی دیگر کنترل میشود.
فیلم قرار است داستانی علمی-تخیلی باشد از سالیانی بعد؛ زمانی که دیگر انسانهای واقعی نیستند و یا تعدادشان کم است و همه چیز توسط تکنولوژی اداره میشود. فیلم بهصورت کاملاً خستهکننده و حتی عذابآور دوسوم ابتدایی خود را به این زن و زندگیاش در یکی دو اتاق کوچک اختصاص میدهد؛ اتاقی که دو مونیتور در دو گوشهاش دیده میشود. میزی کوچک در رأس اتاق است و یک تخت در گوشهای دیگر. همه چیز خاکستری است و خطوطی صاف که از هم عبور میکنند مدام در مونیتورها دیده میشوند. فضایی کاملاً حزنآلود که حتی چشمان بیننده را هم خسته میکند. این فضا برای داستانی که قرار است دربارهی جهانی مادی و بدون انسان صحبت کند، شاید کاملاً ایدهآل باشد. اما مشکل بزرگ در روایت داستان است. اینکه دقیقاً مشخص نیست چه اتفاقی رخ میدهد. داستان دربارهی چیست و هدفاش چیست. حتی یکسوم پایانی فیلم نیز در روشن کردن داستان عاجز میماند. بیننده تنها در پایان فیلم میتواند فقط پلات کلی داستان را از زبان یکی از اشخاص فیلم بشنود. هیچ طرح روشن دیگری که بتواند منطق خاصی را به بیننده منتقل کند وجود ندارد جز همان سخنانی که در پایان فیلم گفته میشود. در واقع فیلم با نشان دادن یک انسان تنها در فضایی غمگین که دیالوگی هم در آن ردوبدل نمیشود، جز در چند سکانس کوتاه، سعی کرده تصاویری را ایجاد کند. همین. تصاویری غمگین و خستهکننده. تا در انتها تنها با یک کلام که: تکنولوژی تنها اطلاعات است و نه آگاهی، فیلم خود را بزرگ و منطقی نشان دهد. درصورتیکه بیننده با یک فیلم گیجِ درهمشده و احمقانه روبهروست که علت هیچ کدام از سکانسها مشخص نیست. سوال اینجاست آیا میتوان با همین یک خط دیالوگ مثلاً فلسفی این فیلم را یک فیلم علمی-تخیلی دانست؟ البته که نه.
فیلم «فرزندان انسان» را به یاد بیاوریم. این فیلم هم دربارهی سقوط انسان و انسانیت است. دربارهی زمانی که آشوب همه چیز را از بین برده است و انسان بههمراه انسانیت درحال نابودیست. اما هدف و مقصد فیلم مشخص است. در هر دو فیلم قرار است از نابودی انسان و نابودی آگاهی بشر صحبت شود. در فیلم «فرزندان انسان» فیلم این ایده را بهصورت عینی نشان میدهد و به بیننده متذکر میشود که اگر انسانیت به ورطهی نابودی کشیده شود، آن هم با جنگهای احمقانه، دنیا به چه سمتی خواهد رفت. اما در این فیلم این تکنولوژیست که قرار است انسانیت را نابود کند. اما بیننده هرگز در میان فیلم متوجه این موضوع نمیشود و درواقع پلات کلی داستان بهدلیل ابهامات خود از نشان دادن عمق فاجعه عاجز میماند. در انتها هم بیننده را بینصیب از ایدههای خود رها میکند.