پوستر فیلم مثلث اندوه

اوستلوند همچنان به‌دنبال حلقه‌ی گمشده‌ی جامعه‌ی مدرن

مثلث اندوه
Triangle of Sadness
محصول ۲۰۲۲ – سوئد، آلمان، فرانسه، بریتانیا، مکزیک، دانمارک، یونان، ایالات متحده، ترکیه
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

جولین رادلمایر در فیلم «خون‌آشامان» نهیب هجوگونه‌ای به دنیای سرمایه زد. او در روایت خود در همان ساختار فرمالیسم آلمانی قدم برمی‌داشت و در بازی با رنگ‌ها مخاطب را خیره می‌کرد. روایت رادلمایر از انسان، سرمایه و توهمات چپ است که بر پایه‌ی تعاریف فلاسفه‌ای چون رانسیر از جامعه‌ی انسانی تصویر شده است. حال با روایتی دیگر از کارگردان سوئدی و سوگلی جدید کن‌نشینان روبه‌رو هستیم. «روبن اوستلوند» را که بسیاری از مخاطبان با آثاری چون «فورس‌ماژور» و «مربع» می‌شناسند، در جدیدترین اثر خود سعی کرده به درون دنیای رادلمایر قدم بگذارد. دنیای اوستلوند در سینمای داستانی از فیلم «گیتار مغولی» شروع شد. او از همان ابتدا نشان داد که به دنیای اپیزودیک روایت‌ها علاقه دارد و می‌خواهد چند روایت خرد را در یک روایت ثابت و اصلی تصویر کند. اوستلوند در فیلم‌های «بازی» و «فورس‌ماژور» نیز همان کمدی کنایه‌دار خود را حفظ کرده بود و توانست روایت‌ها را در عین هیجان دچار معنایی نیش‌دار کند. جهان اوستلوند با فیلم «مربع» کمی پیچیده‌تر شد. او دوست داشت جهان را متوجه خود کند و به‌ همین سبب روایتی در باب تقابل‌های امروزی انسان مدرن با جهان را تصویر کرد. او در مربع بیشتر به‌دنبال جلب نظر هیئت داوری و سیاست‌گذاران کن بود و به‌همین سبب نتوانست دیگر در دنیای سه اثر قبلی خود زیست کند. مربع اثری آشفته بود که همچون فردی که سرنخ را گم کرده دربه‌در به‌دنبال مفهوم‌سازی از هر چیزی می‌گذشت. حال در فیلم «مثلث اندوه»، اوستلوند سعی دارد گریزی به فمینیسم، سرمایه‌داری و چرخش قدرت بر اساس نیازهای روز انسان بزند. 

این اثر افتتاحیه دارد و در آن افتتاحیه سعی دارد کاراکتر «کارل» را در یک آزمون تست مدلینگ تصویر کند. اوستلوند در افتتاحیه‌ی فیلم خود بازیچه‌هایی چون پسرانی نیمه‌عریان و به‌دنبال شهرت تصویر می‌کند و از سویی دیگر نگاهی لحظه‌ای به جامعه‌ی دگرباشان می‌اندازد و با‌توجه به کلیت اثر همچون یک مگ‌کافین به فراموشی سپرده می‌شود. حال او روایت خود را بخش‌بندی می‌کند و اولین بخش را به کاراکترهای اصلی فیلم اختصاص می‌دهد: «کارل» و «یایا». دیالوگ بین کارل و یایا در رستوران و متعاقب آن در تاکسی، آسانسور و اتاق خواب یک مرافعه‌ی نرم در باب مفهوم فمینیسم و انتظارات جنسیتی است. باید بگویم که این مرافعه بسیار نرم و خوب از کار درآمده و در نتیجه مخاطب را با آرامش خاطر به ادامه‌ی قصه امیدوار می‌کند. 

بخش دوم روایت در یک کشتی تفریحی لوکس می‌گذرد که اتفاقاً کارل و یایا نیز مسافران آن هستند. اوستلوند در این بخش عمق قاب را بیشتر می‌کند و دیگر کارل و یایا مرکز آن نیستند. انبوهی از مردان و زنان مرفه به‌عنوان مسافر در آن حضور دارند که اوستلوند هر از گاهی به سر میز آن‌ها می‌رود تا مخاطب را کمی با دنیای این افراد آشنا کند؛ از زوجی که کارخانه‌‌ی تسلیحاتی دارند تا آن مرد چاق روس که از فضولات حیوانات سرمایه اندوخته است. دوربین کارگردان طبقه‌ی میانی پیش‌خدمت‌های کشتی را نیز به‌تصویر می‌کشد؛‌مردان و زنانی با یونیفورم سفید که سعی دارند از تمام توان خود برای به‌جیب زدن انعام از این مسافران بی‌نهایت پولدار استفاده کنند. اما این کشتی طبقه‌ی زیرینی هم دارد که در آن خدمه‌ی کشتی مشغول کار هستند. وظیفه‌ی آن‌ها شست‌و‌شوی توالت، پاک کردن کثافت‌ها و در نهایت برق‌انداختن کشتی است. دوربین اوستلوند به همه‌ی این افراد سر می‌زند، اما فقط وارد اتاق کارل و یایا می‌شود. نقطه‌ی اوج این بخش مهمانی شام مسافران با ناخداست که در شبی طوفانی برگزار می‌شود. اوستلوند که در فیلم مربع با این آشوب حسابی توجه کن‌نشینان و سانتیمانتال‌های چپ را به خود جلب کرده بود، در این اثر نیز آشفتگی در پس مهمانی و تکان‌های کشتی همان سکانس تکراری‌ست. اوستلوند از این لحظه دیگر وارد همان فضای سوگلی خود می‌شود. ناخدای آمریکایی مارکسیست در برابر روس سرمایه‌دار در نهایت مستی کل کشتی در حال تکان‌خوردن را به سخره می‌گیرند.

اوستلوند با انفجار کشتی پا به بخش سوم و پایانی روایت خود می‌گذارد. او در کنار کارل و یایا از دیگر قشرها نیز بازمانده‌های اندکی را به جزیره‌ای دورافتاده می‌فرستد. اوستلوند در این بخش سعی دارد مناسبات جامعه‌ی جدید را تغییر دهد. در این جامعه که با کمبود منابع مواجه شده و دیگر واسطه‌ای با نام پول وجود ندارد، جایگاه و طبقه‌ی افراد بر اساس توانایی‌هایی که برای بقا ضروری هستند تعیین می‌شود. اوستلوند در این بخش دچار بن‌بست می‌شود. او همچون رادلمایر در زمین مشخصی بازی نکرده که بخواهد در بخش انتهایی اثر مخاطب را به‌ جایی که می‌خواهد سوق دهد. در همین دنیای کوچکی که کارگردان در بخش سوم ساخته، دوربین حتی توانایی پوشش احوالات این کاراکترها را ندارد. دوربین فقط روی کودکانه‌هایی که اوستلوند دوست دارد با آن‌ها مغز پوسیده‌ی هیئت داوران کن را نشئه کند تمرکز دارد. درست در همین نقطه است که به اثری چون «خون‌آشامان» یک اثر هنری با اصالت می‌گوییم و این اثر را جز افه‌ی کودکانه‌ی یک کارگردان تازه‌به‌دوران رسیده به ذهن نمی‌سپاریم. 

مشکل کارگردان‌هایی چون اوستلوند در این است که قصد دارند دنیای‌اشان را مطابق میل جشنواره‌ها تغییر دهند. زمانی که آثار اوستلوند را تا قبل از مربع مرور می‌کنیم، کارگردانی را می‌بینیم که در آن سوی دنیای میشائیل هانکه در حال ساخت جزیره‌ای کوچک است و لحظه‌به‌لحظه آن را گسترش می‌هد. اما پس از مربع، اوستلوند محو دنیای سرابی و بزرگ‌تر جشنواره‌ها شده است. او با فیلم «مثلث اندوه» به عنوان اولین اثر تمام‌انگلیسی خود چراغ سبزی به هالیوودنشینان داده که در پروژه‌های بعدی می‌توانند روی او حساب باز کنند. اینکه آینده‌ی فیلم‌سازی اوستلوند کدام مقصد را در پیش دارد، باید منتظر بود و دید.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟