گروهی از مردان بومی در جنگلهای بزرگ زاپوته یا چیکو برای جمعآوری صمغ این درختان با هم همکاری میکنند. این صمغ قرار است برای ثروتمندان آدامس شود و این بومیان را هم از پول آنها بینصیب نکند. اما دیدن دختر غریبهی زخمی در میان جنگل منجر به رخ دادن اتفاقاتی میشود که زندگی تمام این مردان را تحتتأثیر قرار میدهد. «اَگنس»، دختری جوان، که قرار بوده همسر مردی ثروتمند و مهاجر شود با فرار کردن از دست او به همراه دو نفر دیگر خطر مرگ را به جان میخرد، اما نمیخواهد همانطور که کشورش به استثمار این مرد درآمده، خودش هم در این راه گرفتار شود.
فیلم «جنگل غمانگیز» داستان بشری حریص است که برای لذتهای هر چه احمقانهترِ خود حاضر است تا ریشهی جان طبیعت و جنگل را هم بمکد و از هیچ تلاشی برای این کار صرفنظر نکند. این فیلم در روایتی واقعی با بهره بردن از افسانهای قدیمی و بومی سعی دارد نشان دهد که چگونه در نهایت این طبیعت است که پیروز است و اگر بخواهد میتواند به راحتی انتقام تمام دردهایی که این بشر بر روح و جان او وارد کرده است را بگیرد. سکانس ابتدایی فیلم با نشان دادن مردانی که خود را محکم به درختانی طویل وصل کردهاند و با قمههای بزرگشان بر تنهی درختان میکوبند و صمغ آن را آهستهآهسته بیرون میکشند، تصویری نمادین و زیبا از این حرص بشر است. تصویری که متأسفانه در ادامه در میان داستانی که شخصیتهای آن بدون هویت هستند، گم میشود. این مردان چه میخواهند و قرار است نماد چه کسانی باشند؟ ما بدون اینکه شناختی از این مردان داشته باشیم و بدانیم آنها که هستند و از کجا آمده و چرا آمدهاند، باید مدام آنها را ببینیم که یکی پس از دیگری دچار سرنوشتی محتوم و شوم میشوند. سرنوشتی که با ورود یک دختر برای آنها رقم میخورد. دختری که الههی ماهایا است. زنی شیطانی که با ورودش به جنگل همهکس را به کام مرگ میبرد. فرقی هم نمیکند این فرد چه کسی باشد و به کمک او آمده باشد یا برای سوءاستفاده از او به سمتاش آمده باشد. اما حتی داستان اگنس نیز بدون اینکه عمیقاً پرداخته شود در همان ابتدا به نوعی تمام میشود و ما در ادامهی داستان با دختری روبهرو هستیم که جز انتقام کار دیگری را انجام نمیدهد. اما انتقام از چه کسی و چرا؟ دانستن اینکه گذشتهی اگنس چه بوده و چرا اینگونه دست به فرار زده، میتوانست مسیر درک روایت را راحتتر کند. در نهایت هم درک شدن اگنس و مردانی که در اطراف او قرار میگیرند در این فیلم آنقدر سخت است که علیرغم پتانسیل بالای طرح داستان و حتی تصاویر آن نمیتوان با آنها همراه شد و همهچیز به نظر سطحی و ساده دیده میشود.
فیلم «جنگل غمانگیز» اما موسیقی و تصاویری زیبا برای ایجاد تعلیق لازم داستاناش را در اختیار دارد. موسیقیای که راز و رمز افسانهای این دختر مرموز را میتواند به خوبی تداعی کند و تصاویری که با گشتوگذار در جنگل میتوانند آن روح تاریک و سوی دیگر طبیعت را به تصویر کشند. دختری با لباس سفید در جنگل راه میرود و مردان را به دنبال خود میکشد. این دختر آیا زنده است یا مرده؟ آیا او واقعاً الههای است که در افسانهها میگویند و برای انتقام آمده یا تنها دختری بیپناه است که درد او را از همهچیز خالی کرده است؟ تصاویر جنگل نیز همانقدر که پرشکوه و زیبا هستند، ترسناک و وحشتزا نیز میباشند. ببری که با دیدن جسدی بر روی زمین گوشتِ خوبی برای خوردن نصیباش میشود یا رودی که حتی بدن مردهی این مردان را هم در خود نمیپذیرند.
فیلم «جنگل غمانگیز» میتوانست داستانی نمادین و زیبا باشد برگرفته از افسانهای حیاتی از کشور مکزیک، اما این روایت نیز به مانند بسیاری از داستانهای فولکلور به تصویر کشیده شده ناقص مانده و نمیتواند آن اصالت و هویت اصلی خود را به نمایش درآورد و ما را در خود گرفتار کند.