در سکانس ابتدایی فیلم دو کارآگاه بهدنبال دو خلافکار دیده میشوند. کارآگاه جوانتر هنگام مواجهه با یکی از این دو خلافکار شدت عمل نشان داده و مستقیماً به آن خلافکار شلیک میکند. کارآگاه باتجربهتر با پرخاش با او برخورد کرده و از او میخواهد خود را در مواجهه با این افراد کنترل کند. اما در اتفاقی دیگر این کارآگاه مسن خود باعث مرگ یک نوجوان سیاهپوست میشود. او با کشتن این نوجوان توسط عموم جامعه و روزنامهنگاران و خانوادهی مقتول بهعنوان نژادپرست شناخته میشود و همین امر فشارهای زیادی روی این کارآگاه ایجاد میکند. این فشارها باعث میشود کارآگاه دست به یک کار احمقانه بزند.
فیلم «گلولههای تاریک» قرار است دربارهی اثرات کشته شدن یک سیاهپوست توسط یک سفیدپوست صحبت کند، اما نمیتواند چنان که باید بیننده را با خود همراه کند. اتفاقات اصلی فیلم عمق ندارند و از آنجا که پایهریزی داستان بهخوبی شکل نمیگیرد، بیننده در درک احساسات شخصیتها دچار مشکل خواهد شد.
بیننده ناگهان با یک پلیس جداشده از خانواده و محل کار و حتی دوستاناش مواجه میشود و نمیداند چه شده است که بهیکباره این اتفاق رخ داده است. در ادامهی داستان هم بهدلایل آن چندان پرداخته نمیشود. بیننده باید با یک تکهپاره از کاغذ روزنامهای که روی در یخچال چسبیده شده است متوجه شود چرا این پلیسِ صادق از جامعه طرد شده است. و نیز با یک تلفنِ ساده با همسرش باید بیننده پی ببرد چگونه روابط خوبی که در ابتدای داستان از او و خانوادهاش نشان داده شد بهیکباره از بین رفته است. در واقع فیلم هیچ پرداختی به عمق ناراحتی و نگرانی کارآگاه نداشته است. بههمیندلیل هم است که وقتی او وارد خانهی مقتول میشود و رفتارهای دیوانهواری را در برابر مادر و پدر آن نوجوان کشته شده نشان میدهد در نظر بیننده همه چیز مصنوعیست. میتوان اینگونه عنوان کرد که شاید هیجان کارگردان برای رسیدن به این سکانس او را از پرداختن به شخصیتهای داستان بازداشته است.
از سوی دیگر، حرفهایی که کارآگاه میزند با رفتاری که انجام میدهد کاملاً متناقض است. او میگوید از کاری که انجام داده پشیمان است، اما خانوادهی مقتول را بهنوعی گروگان گرفته است. در واقع این تناقض هم بهدلیل همان عمق نداشتن شخصیت کارآگاه است. اگر داستان در کنشوواکنش رفتاری شخصیت کاراگاه ورود کرده بود و کمی از ناراحتیها و فشارهای روانیای را که او تحمل میکرد را بهتصویر میکشید، حتی این رفتارها منطقی هم جلوه میکردند؛ اینکه چگونه دوری از خانواده و دوستان باعث میشود حتی یک فرد قوی نیز دچار جنون شود. متأسفانه بیننده باید خود این اثرات را تصور کند تا بتواند با کارآگاه ارتباط برقرار کند. در واقع کارگردان فیلم خود دست به نابودی فیلماش زده است و داستانی که توانایی بزرگ شدن و دیده شدن داشت را از همان ابتدا خراب کرده است. این اتفاق را هم شاید میتوان بهخاطر سنِ کم «دن ریزتو» کارگردان این اثر دانست. اگرچه با سوابقی که در زمینهی کار در عرصهی سینما دارد، او را آنچنان کمسابقه هم نمیتوان دانست. او پیش از این چندین فیلم کوتاه را کارگردانی و در فیلمهای زیادی نیز بازی کرده است.
بازی «سم وینسنت» در نقش کارآگاهِ متهم هم برخلاف دیگر بازیگران فیلم در بیرمق بودناش اثرگذار بوده است. این بازیگر با بازیِ مصنوعی خود نمیتواند نقش یک پلیس پشیمان و ناراحت و درعینحال آشفته را بازی کند و اصرارش بر ایجاد هیجان در نقش کار بازیگری او را نه بهتر، که بدتر نیز کرده است.