اسطورهسازیهای ناقص ژاپنی
«یوری» دختری دبیرستانی است که با مادرش زندگی میکند. او از اینکه مادرش همیشه بهخاطر کار کردن در مغازهی ماهیفروشی بوی ماهی میدهد خجالت میکشد و از زندگی فقیرانهاشان خسته شده است. اما در یک شب همهچیز برای یوری تغییر میکند؛ زمانی که یوری با مادر دعوا میکند و شب را تا صبح در یک مخفیگاه قدیمی میخوابد. او وقتی از خواب بیدار میشود خود را در زمان جنگ جهانی دوم و بمبارانهای ناتمام ژاپن میبیند.
«یوویچی ناریتا» در سال ۲۰۲۱ اولین فیلم بلند خود را با نام «نور را دنبال کن» ساخت. متاسفانه این فیلم هنوز در دسترس ما ایرانیها قرار نگرفته است. پس ما بدون مرور فیلم اول او وارد فیلم دوماش با نام «تا زمانی که ما دوباره همدیگر را در تپهی لیلی ببینیم» میشویم. فیلمی که آقای ناریتا در آن تلاش کرده در کنار روایتی عاشقانه از فداکاریها و شجاعتهای بیامان جوانان ژاپنی در جنگ جهانی دوم بگوید و البته در لایههای زیرین آن به ستایش کشور ژاپن و آسایشی که این کشور برای مردمانش ایجاد کرده بپردازد. فیلمی کاملاً شعاری که انگار با سوگیریهای سیاسی ساخته شده است.
روایت آقای ناریتا در بطن خود میتوانست روایتی جاندار و پرمعنا دیده شود. رنجی که مردمان در هنگام جنگ تحمل میکنند آنقدر عمیق و فراموشنشدنی است که هنوز بعد از تمام این سالها شنیدن یا خواندن یا دیدن وقایع آن روزها میتواند تلخ و آزاردهنده باشد. اما قهرمان ساختنهای بیجهت از جوانانی که در آن سالها شاید خودشان هم نمیدانستند در حال انجام چه کاری هستند، کاری بس عبث و بیهوده است. آقای ناریتا در روایت خود حتی تلاش نمیکند به این جوانان نزدیک شود، از زندگی عادی آنها صحبت کند و وارد اعتقادات و روح و روان آنها شود. مخاطب این جوانان را یا در حال بیان شعارهای سیاسی میبیند یا در حال گفتن شوخیهای سبک و بیمزه یا در حال غذا خوردن. این جوانان هرگز عمیقاً از اعتقاداتشان حرف نمیزنند، حتی اگر این اعتقادات ساختهی ذهن فرماندهان و افراد ارشد آنها باشد. آنها میخواهند بجنگند تا قهرمان نامیده شوند، تا در نزد دیگران فداکار خوانده شوند.
آقای ناریتا شخصیت اول داستاناش را یوری انتخاب کرده، اما یوری را هم بهخوبی برای مخاطباش شرح نمیدهد. یوری آنقدر سریع به وضع موجود در دوران جنگ اخت پیدا میکند و با خانم صاحب رستوران دوست میشود که انگار او در همین زمانه و در همین مکان به دنیا آمده و زندگی کرده است. در سوی دیگر مخاطب هیچ چیز دربارهی این زن میانسال صاحب رستوران هم نمیداند. رستورانی که هیچ وقت هیچ مشتریای ندارد و هیچکس وارد آن نمیشود. پس این زن چگونه زندگی میکند و میتواند از یوری نیز نگهداری کند؟! آقای ناریتا میتوانست کمی وارد روتین زندگی این شخصیت مهم داستاناش شود تا مخاطب را وارد مسیر درست روایت کند. آن دختری که همواره ماهی میآورد و آن سربازان جوانی که همراه با کاراکتر «آکیرا» وارد رستوران میشوند و حتی خود کاراکتر آکیرا تعریف درستی نشدهاند. درواقع آقای ناریتا به هیچیک از شخصیتهای خود احترام نگذاشته و تمام مسیر داستاناش را وقف اتفاقاتی بیجهت کرده که نمیتواند باعث ارتباط مخاطب با کاراکترهایاش شود. به همین جهت هم همهچیز شعاری و حتی سانتیمانتال دیده میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.