در نگاه کارگردانهای حوزهی درام اجتماعی و بهنوعی رئالیسم شهری، نئونوآر و پرداخت شخصیت اول در قالب این مفهوم اهمیت بسزایی دارد. گاه کارگردانی مانند سورنتینو در قالب یک واسطهی مواد مخدر دست به ساخت این شخصیت میزند (تاوان عشق ۲۰۰۴) و گاه مانند «جان چارلز هیو»، سربازی آشفته از جنگ خاورمیانه را به دل شهر تیخوآنای مکزیک میبرد. در سکانس افتتاحیه، کارگردان یقهی مخاطب را محکم میفشارد و با پرفورمنس زیبای «پل اندرسون» به ما نوید یکی از همان شخصیتهای «تراویس بیکل»مانند را میدهد. «نیک» در بیابان سگی را به دام میاندازد و با چاقو آن را میکشد. برش. به شهر بازمیگردد و سگ را در ازای مبلغی میفروشد. در چند برش و صحنهی کوتاه استعمال شیشه را توسط او شاهد هستیم. در همان ۵ دقیقهی ابتدایی و با دوربین روی دستی که در حال تعقیب نیک است، او را در حال خودویرانگری میبینیم. گویی در حال پایان عمدی زندگی خود است.
این فیلم از آن جهت نمیتواند کهنهسربازی همچون تراویس را به ما ارائه دهد، چون درونمایهی فیلم چیز دیگریست. این فیلم بدون در مرکز قرار دادن «نیک»، دو شق دیگر به خود اضافه میکند: «دلالان زیرزمینی مواد» و «آنا» که در حال جستوجوی برادرش است. برای کارگردانی همچون «هیو» که سابقهی کوتاه فیلم بلندش در همان دنیای متوسط غوطهور است، این حجم از خط داستانی کمی سنگین بهنظر میرسد. شاید بههمین علت باشد که تمپوی نامنظم روایت، مخاطب را در میانهی فیلم خسته میکند. نیک در این فیلم بهنوعی ترکیبی از «ترِوِر رزنیک» در فیلم ماشینیچی (۲۰۰۴) و «تراویس بیکل» در رانندهتاکسی (۱۹۷۶) است و هیچگاه برای ما یک کاراکتر مجزا نمیشود. او زخمخورده است، بله، اما پارههای شخصیت خود را از کاراکترهای دیگر بهارث برده است. همین نکتهی کوچک، فیلم را تحت تأثیر قرار میدهد. مخاطب بدبین دائم با خود فکر میکند که آیا اصلاً در مورد شخصیت نیک پرداختی صورت گرفته است؟ یا کارگردان با تلفیق دو کارکتر نامبرده در بالا علاقه داشته تا هر دو را در یک کالبد به مخاطب ارائه دهد؟ اما باز هم از بازی زیبای «پل اندرسون» نمیتوان گذر کرد. پرفورمنسهای زیبای او در زمانی که دوربین از زاویهی بالا او را میگیرد و پرسههای نوآریاش زیر آفتاب سوزان تیخوآنا تحسینبرانگیز است.
این فیلم هرچهقدر هم قابل احترام باشد، باز هم عریان است. همانطور که در بالا اشاره شد، تمپوی روایت در خدمت پیشبرد آن نیست و همین عدم تناسب باعث خسته شدن مخاطب میشود. این خسته شدن را از آن «خسته شدن»های مرسوم که به مخاطبان فیلمهای پر برش نسبت میدهند حساب نکنید؛ همان مخاطبانی که ممکن است هنگام تماشای یک اثر کلاسیک دچار چرت شوند. نه، این فیلم در میانهی خود و در سکانسهایی راه خود را گم میکند. تا از این گم کردن مسیر بخواهد به خط سیر اصلی خود بازگردد، ممکن است مخاطب آن پارهی زیبای ابتدایی را هم فراموش کرده باشد. بعد از این میانهی کسالتآور است که پارهی دوم فیلم کاملاً سقوط میکند و کارگردان دائم شخصیتهایی را به فیلم اضافه میکند که توان پرداخت به هیچکدام را ندارد. و در پایان باید برای زحمت بسیاری که اندرسون در بهنمایش گذاشتن کاراکتر نیک کشیده، از او تشکر کرد. اما خب، کاراکتر خوب باید در خط روایت کارگردان قرار گیرد.