بعضی داستانها را انگار صدها بار هم گوش کنی، باز هم برایت جذاب است. شاید چرا که با درونیترین روحیات و افکار آدمی در هم آمیختهشده است. حسرت و حسرت و حسرت. حسرت زمان از دست رفته و کارهای نکرده. حسرت کوچ از جایی که سرزمینت بود به جایی که تنها رویایی بود و در نهایت هم رویایی ماند. انگار که آدمی با همین حسرتها و رویاها میزیسته.
«پین» شخصیت اصلی داستان، با فلشبکهایی از دوران پیریِ خود به کودکی و جوانی و میانسالی، زمان از دست رفتهی خود را مینگرد و در حسرت عشقی که میتوانست جاویدان باشد تنها مینشیند و چای مینوشد. اما بیننده این حسرت را هم نمیتواند در چهرهی پین ببیند مگر در یک سکانس.
مادرش را هم که مهمترین دلیل زندگیاش بود، و حتی مهمترین دلیل هجرتش در سکوت و تنهایی، از دست میدهد.
همسرش که عشقش نبود، با روبهرو شدن با شخصیتِ از دست رفتهی پین از او جدا میشود، چرا که میداند نمیخواهد خودش هم از دست برود.
و دختر. دختری که شاید جلوهی تمامنمای پدر است. شاید تکرارکنندهی زندگی پدر است اما در دنیایی دیگر و در وجوهی دیگر.
فیلم از سادهترین لحظات زندگی شروع میشود و به کسالتبارترین روزمرگیهای پین میپردازد و در تمام مدت حسرت از بین رفتن را در تو ایجاد میکند. اما هیچکدام از این صحنهها ملالآور نیست. شاید چرا که انگار پین حال و گذشته و آیندهی ما باشد. شاید چرا که ما به این میاندیشیم که آیا سرگذشت ما هم به مانندِ سرگذشت پین خواهد بود؟ آیا ما هم حسرت را با خود همراه خواهیم برد به دوران پیری و بازنشستگی؟ شاید همین آرامش و سکوت و گاها موسیقی آهستهی فیلم ما را با خود همراه میکند تا بیشتر به خود بیندیشیم.