نام «رابرت ریپبرگر» را بهخاطر بسپارید
در مرورهای گذشته بارها پیش آمده که در باب کلمات فیلمساز، کارگردان و اپراتور بحث کرده باشیم. در مورد فیلمسازان چنین گفتیم که با هنرمندانی سروکار داریم که در دنیای خلقشده توسط خودشان یا در بستر کلیشهها بهدنبال اعمال فرم تصویری مخصوص به خود هستند. کارگردان اما با تکنیکهای بهجا سعی میکند اثری را در حد استاندارد بسازد. در باب اپراتورها نیز از «گییرمو دل تورو» و «ردلی اسمات» نام بردیم که با فیلمنامههای از پیش تعیینشده توسط استودیوها فقطوفقط مسئول به سرانجام رساندن آنها هستند. در یک دههی اخیر بسیار پیش آمده که کارگردانهای جوان سینمای مستقل از درون کلیشههای ژانری به فرمی منحصربهفرد دست پیدا کردهاند. یکی از این فیلم سازان «رابرت ریپبرگر» است که پس از چند مستند و اثر کوتاه به جدیدترین اثر خود رسیده است.
«مکس» جوانیست که بهسبب فشار مراقبت از مادر بیمار خود سعی دارد تنفس کند. او در اپلیکیشن دوستیابی تیندر با «اوری» آشنا شده و حال این دوستی به اولین قرار آنها ختم شده است. اما «اوری» برای مکس نقشهها چیده و بههمراه برادر خود مکس را درون خانهای متروک رها میکند. این فیلم قرار است با استفاده از کلیشههای ژانر دلهره مانند خانهی تسخیرشده، فرد گرفتار و ترس به فرم ایدهآل فیلمساز برسد. ریپبرگر اما دست به کاری عجیب زده و قرار است ما را با یک سکانسپلان به این ضیافت مالیخولیایی دعوت کند. مطمئناً شما هم مانند من از این کار متعجب خواهید شد. از همان ابتدا دوربین همراه مکس و در پارک حرکت میکند. در افتتاحیه و هنگامی که مکس در حال تماس با دوست خود است دائم منتظر یک برش هستیم. اما ریپبرگر حرکت دوربین روی دست را ادامه میدهد. فیلم حتی صداگذاری استودیویی هم ندارد و صدای محیط باعث شده زندهتر از همیشه شاهد پیشبرد روایت توسط فیلمساز شویم. پس از گذشت ۳۰ دقیقه باز هم برشی نمیبینیم و درست هنگامی که مکس و اوری سوار ماشین میشوند و دوربین با ظرافت خاصی وارد ماشین میشود دیگر به این اطمینان میرسیم که قرار است لانگتیکی به درازای یک فیلم را شاهد باشیم. ریپبرگر در صحنهی ماشین با نزدیک کردن دوربین به چهرهی اوری و حرکت رو به عقب وارد ماشین میشود. فکر کردن به این موضوع که فیلم در نهایت با چند برداشت به انتها رسیده است بسیار سخت بهنظر میرسد. اما سختی کار آنجاست که در این اثر ما قرار است با تعلیقهای مرسوم در سینمای دلهره سروکار داشته باشیم. ریپبرگر بدون استفاده از جلوههای ویژه و با استفاده از چهرهپردازی و میزانسن و نورپردازی بهراحتی و درستی جلوههای ویژه را کنار گذاشته است. او این خلاقیت را مدیون تجربههای خود در سینمای مستند است.
اثر ریپبرگر حال در سینمای دلهره بدون هیچ رقیبی در جایی ایستاده که بعید است تا مدتها کسی به فکر رقابت با او باشد. او در فیلم خود انتزاع ذهنی را بهدور از هر اضافهکاری تکنیکی در برابر مخاطب قرار میدهد. ریپبرگر همانند «شهرام مکری» در فیلم «ماهیو گربه» دچار ادابازیهای تکنیکی نمیشود. مکری در آن فیلم و با استفاده از سکانسپلان سعی داشت فضایی مالیخولیایی و کابوسگونه را بهتصویر بکشد. اما او از قبل نقشهی پلان خود را کشیده بود و دوربین بدون حرکت اضافه در مسیری همچون نمایشنامههای لالبازی بکت به پایان میرسید. بههمین دلیل بود که فیلم اصالت نداشت. برعکس مکری، ریپبرگر دوربین خود را آزادانه در شهر میچرخاند، وارد میخانه میشود و حتی مسیرهای صعبالعبور را طی میکند تا مخاطب انگشتبهدهان منتظر یک برش باشد. بههمین سبب است که صدای «کات» در انتهای فیلم چشمکی زیرکانه از کارگردان به مخاطب است که طی این ۹۰ دقیقه فقطوفقط دوربین او را دنبال کرده و در روایتاش غرق شده است.